ديروز افطارى اولي ها بود. و طبق اصول خدشه ناپذير مدرسه از تعطيلي مدرسه تا نزديكاى افطار  تقريبا همه معلما و بچه ها مشغول فوتبال بودن. قيافه اون بچه هايي كه روزه بودن بعد از فوتبال واقعا ديدني بود. ديگه اصلا تو صورتشون شرى هميشگي رو نمي شد ديد. خيلي معصوم شده بودن. و البته رنگ به صورتشون نمونده بود. تو صورتشون آرامش بود و متانت و معصوميت. كه دو تاى اولش رو هيچ وقت ديگه نميشه پيدا كرد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

اوليا هنوز با اصول كارگاهي مدرسه هم آشنايي پيدا نكردن. موقع افطار وقتي لرد يحيي مي خواست يه كاسه آش رو كه تو سفره بي صاحب مونده بود بخوره، يكي از بچه ها گفت: آقا نخوريد، دهنيه! و همين توهين! باعث شد من و لرد دست به كار شيم. يحيي گفت وقتي آدم بايد اين همه چيز رو كه تو سفره است بخوره، چرا جدا جدا بخوره؟ و هر دومون به برنج و جوجه كبابمون، آش و شعله زرد و نوشابه و سبزي و زولبيا و پنير و خرما و ليمو و كشك هم اضافه كرديم و پس از هم زدن مقابل چشم حيرت زده بچه ها و چند تا از اولياى بچه ها! خورديم.

 

و البته به نكاتی هم رسيديم. يكی اينكه كشك با جوجه كباب خيلی خوشمزه ميشه. و اگه سر سفره ماست نباشه، پنير قاطی شده با برنج هم بد نيست. ولی تركيب آش و زولبيا خيلی جالب نبود. و البته تا آخر افطار هی بچه ها خرت و پرت ميوردن كه ما قاطی مخلوطمون كنيم.

 

و الان كه ساعت 1:30 شبه، تقريبا به اين نتيجه رسيدم كه يه كم زياده روي كردم. چهار تا نوشابه و يدونه دوغ و سه تا شعله زرد و چايي و نون پنير و اون مخلوط. برگشتنه هم يه ساندويچ سر راه. تو خونه هم يه تيكه از باقيمانده كيك تولد و شير كاكائو. البته خبرى از دل درد و مسموميت و اين سوسول بازيها نيست. فقط يه كم دارم چاق ميشم.

 

من همين جا از كساني كه با دهن روزه اين مطلب رو مي خونن، صميمانه معذرت مي خوام.

 

/ 44 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارنستو

تيریپ خودمی داداش. خوشم مياد. :دی

mahdi maleki

والا !سکرتر که شععععععععله زرد بخوره بايدم چاق بشه!

احسان

بابا سید،التماس دعا،دست ما رو هم بگیر....یه دفعه میومدی من رو هم میخوردی دیگه... بمیرم برای غربتت امام حسین!! ببین عاشقات چه جوری خودشونو هلاک میکنن...

مرضيه

....خواهش می کنم.....يعنی واقعا فکر کردين با اين تفاصيل ادم روزه دلش اب ميفته؟....من که خودم به نوبه خودم احساس ترکيدگی بهم دست داد.....و تر جيح ميدم هيچی نخورم تا اينجوری......ولی ملومه که خوش گذشته ...شاد باشين

reyhan

سلام...چه بلاگ جالبی داريد...از بلاگ يکی از شاگرداتون اينجا رو پيدا کردم...حتمآ بارم سر می زنم...موفق باشيد.

نوشی

فکرشو بکنين اگه قرار بود شما معلم بهداشت غذايی بشين چه وضعی ميشد!

بچه دهاتی

اينجوری که شما نوشتی فکر نکنم بتونم چيزی واسه افطاری بخورم :))

هذیان

پس تو هم آبانی هستی!!! راستی چرا واسه شلمن شعر تولد نگفتی؟

TMD

چه عرض کنم!!!!