در حاشيه اردوی اشفکيس

اشفكيس: اصفهان، شهركرد، فاران، ياسوج  (اصفهان+ سى كفش)<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

    روز اول تو اتوبوس بنده در معيت تعدادي از دانش آموزان به نبرد با آقاي حجت (از معلما) و تعداد ديگري از دانش آموزان پرداختيم. كل اتوبوس شده بود دو تا تيم. انقدري شلوغ شد كه آقاي احمدي مسول اردو دخالت كرد و با دعوا كردن بچه ها جنگ رو تموم كرد. بدجور عصباني شده بود. كه همش مي ترسيدم جلوي بچه ها بذاره تو گوشم!

   

    آقاي احمدي بعد از شام در جلسه اي به معلما توضيح داد كه خيلي با بچه ها خودموني نشيد و اين حرفا. نكته جالبش اين بود تو كل صحبتش وقتي مي خواست از رفتار نادرست معلما مثال بزنه، همش از رفتار اينجانب به عنوان مثال استفاده مي كرد. منم خودمو زده بودم به بيخيالي. نه دفاع مي كردم نه توجيه. حجت – با اينكه كمتر از من مورد انتقاد! قرار گرفته بود-  خيلي داشت از كارش دفاع مي كرد. ولي من مثل هميشه تو اين تريپ مسائل مي زنم به بيخيالي.

   

    اون شب مثلا آدم بوديم.  با معلماي ديگه چايي خوردم و تا نصفه شب به گپ زدن و جك گفتنشون گوش دادم. تو اتاق معلمهام خوابيدم. آقاي احمدي هم خوشحال كه حرفهاش تاثير داشته.

 

    مدرسه سمپاد شهركرد مقداري باعث حسادت مي شد. دو تا زمين فوتبال. يك زمين واليبال و بسكتبال. و يك زمين بدمينتون. همه ساختمان ها هم نوساز و بزرگ. يه حياط واسه نشستن. با يه حوض وسطش. يه مهمان خونه بسيار شيك. كه البته يه ايراد كوچولو داشت. در توالت ها و حمام ها شيشه اي بود. واسه همين دستشويي رفتن موكول مي شد به بعد از ساعت 2. كه بچه ها خواب بودن!

 

    اردو بردن بچه هاي پاستوريزه اي كه تو عمرشون اتوبوس هم سوار نشدن خيلي لذت داره. مجبور بودن با فعاليت هاي كارگاهي (همون عمله اي!) ما يه جوري كنار بيان. يه روز كه تصميم گرفتيم ناهار آب دوغ خيار بخوريم، با اينكه با پيشنهاد من آقاي احمدي يه تيكه از پلاستيك نون ها كند و كشيد به دستش و بعد غذا! رو هم زد، چند تايي از بچه ها خودشون رو با نون سير كردن.

 

    از روز سوم آقاي رادپور هم به جمع معلما اضافه شد. تو اين چند روز حضورش تو اردو تونست گريه دو سه نفر از بچه ها رو دربياره و رو بدن تعداد بسيار زيادي از بچه ها هم اثري به يادگار باقي بذاره. تو همين برخوردها بود كه من داشتم سخت به نوع سوم تربيت فكر مي كردم. كه با بچه ها تريپ صميميت داشته باشي. ولي مقدار اين صميميت به جنبه و شعور بچه ها بستگي داشته باشه. برخورد طبقه بندي شده. كه يه جور آموزش و تربيت غير مستقيمه. به مرور. و با كارايي بالا. و ماندگاري بيشتر.  (اين چند خط خيلي جدي بود!)

 

    در پياده سازي همين روش تربيت غير مستقيم! تونستم آقاي احمدي رو راضي كنم كه يكي از بچه ها رو به خاطر دعوا كردن از اومدن به باغ پرندگان محروم نكنه. اون موقع بود كه احساس فرشته مهربون بودن مي كردم!

 

    اصولا باغ وحش رفتن تو بهار و تابستون واسه بچه ها بدآموزي داره! ولي فكر نمي كردم كه باغ پرندگان اصفهان هم اينجوري باشه. كه شترمرغا...  

 

 شب آخر رو كنار زاينده سر كرديم. تا 4 صبح. براي بچه ها هم كيك گرفتيم و جشن تولد دومي شدن! ولي به اينكه ميگن اصفهاني ها خسيسن  كاملا ايمان اوردم. تو پارك ساحلي زاينده رود اثري از آب نبود! حدود نيم ساعت با بچه هاي نيمه خواب كنار رودخونه گشتيم تا يه شير آب پيدا كرديم. قيافش به آب خوردن نمي خورد. فكر كنم صاف وصل بود به رودخونه. ولي ديگه هم نمي شد جلوي بچه ها رو ، و خودم رو  گرفت. تا حالا هم كه سالمم. بچه ها رو نمي دونم!

 

    ساعت 4 صبح بود كه از اصفهان به سمت تهران راه افتاديم. همه بچه ها رو صندليا خواب. رادپور و حجت هم تو بوفه و كف اتوبوس خوابيده بودن. آقاي احمدي رو صندلي كنار راننده و منم رو كلمن كنار دستش مثلا بيدار بوديم و سعي مي كرديم تا جناب راننده خوابش نبره. ولي هر سه مون (من و احمدي و راننده!) داشتيم چرت مي زديم. خدا خودش رحم كرد!

 

   طرفاي ساعت 6 بود كه ديديم يكي از بچه ها وسطاي اتوبوس وايساده و قصد داره با اشاره چيزي به من بفهمونه. بعد از كلي IQ خرج كردن فهميدم داره با دستش مي نويسه WC !! بهش گفتم بشين تا به يه جايي برسيم. كه گفت نمي تونه. از شانسش راننده يه دستشويي وسط جاده اي پيدا كرد! اين صحنه كه بچه اي به اون پاستوريزه اي با چه شوقي به سمت اون توالت كثيف ميدويد نقطه عطفي بود در پيروزي فعاليت هاي كارگاهي.

 

/ 48 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sargashte

سلام اقا ! ارادتمند ...... اميدوارم هميشه سبز باشيد

lale

سلام ...خدا كنه يه مسافرت ديگه بري موضوع عوض شه !...........

قورمه سبزی

اگه لب تاب داشتی و يه خورده هم عربی بلد بودی و يه ساعت مخ عربا رو خوردی تا فرهنگشون دستت بياد و واسه ملت بنويسی تو وبلاگت يعنی رفتی سفر زيارتی واسه علافی ؟؟؟؟!!!!!

سعید(matrix)

خيلی جالب بود /سبک نوشتنت خيلی خوبه/وبلاگ تر تميزی دازی هرچند از رنگش زياد خوشم نمياد /دوباره ميام /موق باشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!

بولك

هووووووی ....... کلاس معلمی رو حفظ کن !!‌

مرتيا

خيلی جالبه... ولی چه تحملی ميخواد با اين همه بچه سر و کله زدن.........

mehrnoush

سلام..من اولين باره بلاگتون رو ميخونم....شما معلم(دبير)هستين؟.....اگه اين طوره...انشاالله خدا صبر ايوب بده بهتون...گرچه اونم دردی دوا نميکنه:)

ع.ش.ق

ان شاالله همیشه به مسافرت. ما رفتيم.

Sina

من فکر ميکردم آقای احمدی فقط با من مشکل داره .. نگو اصولا مشکلش با اصل مطلبه !!‌:))))‌ اين وسطم فقط خودش برنده ميشه ... يا بقيه قبول ميکنن اونطوری که ميخوان با بچه ها تربيت بشه يا اينکه سال بعد جزو معلمها نيست :)))))