حلى كاپ   Helli Cup     (قسمت دوم)<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

12) فرداش من از اول صبح اومدم دبيرستان. قرار بود سياوش و استاد ايرانى هم بچه‌هاى راهنمايى رو بيارن. قبل از اونا بچه‌هاى راهنمايى علامه حلى 1 اومدن. همشون صف بستن و خيلى مودب رفتن براى تماشاى مسابقات. و من همش داشتم به تفاوت‌هاى مدرسه 1 و 2 فكر مى‌كردم. و بيشتر به اين نكته كه الان اگه بچه‌هاى 2 بيان چه شود!!

 

13) 30 نفرى از بچه‌هاى علامه حلى2 هم اومدن. همون دم در كه بودن و هنوز جو با‌كلاس دبيرستان نگرفته بودشون، من رو ديدن و هنوز چند ثانيه‌اى از وردشون نگذشته بود كه همه داشتن سر مى‌چرخوندن كه ببينن اين MM كه بچه‌ها ميگن كيه.

 

14) بعد از چند دقيقه جو با‌كلاس دبيرستان رو اونا هم تاثير كرد و اونا هم آرووم نشستن به تماشا.

 

15) من و حميد هم قرار بود مثلا امروز آرووم باشيم. ولى اين همه بچه تعطيل و پايه دست زدن اومده بود! ما هم زديم زير قرار. تشويق سالن رو كاملا گرفتيم دست خودمون. و براى اينكه تنوعى هم در مراسم باشه،‌ ريتم دست زدن رو عوض مى‌كرديم. دو ضرب، سه ضرب و غيره. يه نمور هم تابلو شده بوديم باز.

 

16) وقتى تيم مسيرياب علامه حلى ركورد مسابقات رو شكست، من و حميد بلند شديم و هديگه رو بقل كرديم و ايضا و ماچ و ديده بوسى! آرين مى‌گفت 17 نفر از رديف جلو برگشته بودن و ما رو نگاه مى‌كردن. و اينجورى شد كه يه نمه بيشتر تابلو شديم.

 

17) چند تا از بچه‌ها رو بردم سمت كلاس‌ها. و كلاس هايى توش درس خونده بودم رو نشونشون دادم. جو و اين مسائل! خيلى ياد اون روزا كرده بودم. مخصوصا كلاس دوم دبيرستان. و دو تا نيمكتي كه منو احسان و ميلاد و نيما مى‌نشستيم. يادته احسان؟ البته نيمكتاش عوض شده بود!

 

18) استاد ايرانى گفت عصرى بريم دفاعيه دكتراى آقاى رزازى. دو سالى مى‌شد كه نديدم ايشون رو. قبل از اينكه راه بيفتيم به آقاى سركارتى هم گفتيم كه بياد. و ايشون هم گفت مياد. ولى محمد (من!) نبايد بياد. چون من اونجا رو به هم مى‌ريزم. اول فكر كردم شوخى مى‌كنن ايشون. ولى وقتى جلوى بچه‌ها خواستيم سوار ماشين شيم خيلى جدى فرمودن كه من محمد رو نمى‌برم. جلوى بچه‌ها يه نمور ضايه شدم. هرچى هم خواستم به شوخى بگيرم حرفشون رو نشد! خيلى جدى بود.

 

19) بعدش كه رفتن، حالم گرفته بود. نه به خاطر حرفاى آقاى سركاراتى و ضايه شدن جلوى بچه‌ها. كه به قول حسين صابر، وقتى آدم تعطيل بازى درمياره بايد پى اين حرفا رو هم به تنش ماليده باشه! كه من هم ماليدم! شديد! ناراحتيم مال اين بود كه خيلى دوست داشتم سر دفاع آقاى رزازى باشم. ولى نشد ديگه!

 

20) و البته واضح و مبرهن است كه آقاى سركارتى انقدر در زندگى به ما چيز ياد داده‌اند و حق گردنمان دارند كه اصلا هم ازشون دلگير نشدم. (اينم تريپ مرام!)

 

21) به شركت كننده ها يه تيشرت يادگارى هم دادن. و براى اينكه كسي دو تا نگيره، هر كسى كه تيشرت دريافت مى‌كرد، كارتش رو سوراخ مى كردن.

 

22) آخر مراسم قرار شد چند جايزه به تماشاچيان داده بشه. دو تا بليط كيش و چند روز اقامت. يه بليط يزد و دو تا ربع سكه. اونجا ديگه انقدر ما تشويق كرديم كه رسما تابلو شديم! هيچى هم جايزه نبرديم! ولى عوضش هى تشويق مى‌كرديم و اسم مقدس!!!!! حلى 2 رو به زبان ميورديم! و من كلى خودم رو خالى كردم. بعد از اون همه شور و شوق و تشويق و تعطيل‌بازى، ديگه خيلى حالم گرفته نبود.

 

23) نمى دونم كيا بودن كه اون وسط هى آقاى حجت رو تشويق مى‌كردن. داد مى‌زدن حجتي! اونم وسط مراسم. و البته مام براى اينكه كم نياريم بعد از مراسم همه باهم آقاى حجت رو كلى تشويق كرديم! البته به قول حسين چون استاد ايرانى نبود كه بهمون گير بده! شلوغ بازى خيلى حال نمى‌داد.

 

24) بازم 7 نفره با رنوى سياوش برگشتيم خونه!

 

/ 38 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sib

سلام.خوبی..سال نو تبيرک ميگم

na30m

سلام.ممنون که به وبلاگم سر زدی. راستی امیدوارم سالی سر شار از موفقیت داشته باشی.موفق باشی.

nima

محمد جان خيلی وقته بهت سر نزدم. حالم الان خوب نيست. دروغ نمی‌گم. هنوز متنت رو نخوندم. اومدم برات سال خوشی رو در کنار خانواده‌ات برات آرزو ‌کنم.

reyhan

سلام...چه باحال بود...کلی خنديدم....سال نو هم مبارک...اميدوارم موفق باشی...بای.

hussein_seif_ali

ضمن عرض سلام و رجا توفيق برای همه ی برادران و خواهران بسيار عزيزم . وبلاگی در تاريخ ۲۱/۱۲/۱۳۸۲ افتتاح شد و اين فرصت را به همه ما ميدهد تا به تبادل انديشه های شيعی و پیروان سنت رسول امين (صلی الله عليه و آله و سلم) بپردازيم. جدای از وجود برخی اختلافات که عده ای معاند دين مبين هم آنرا اسباب تفرقه می کنند.. اين وبلاگ به نشر عقايد ناب شيعه و اهل سنت می پردازد و مسولين اين وبلاگ اميد دارند که تبادل عقايد بين امت رسول رحمت و رافت جايگاهی برای سو استفاده ی برخی سود جو و فرصت طلب ايجاد نکند... به اميد آنکه روزی برسد سنی ؛ شيعه را مانند خود بداند و بر عکس. و من الله التوفيق و عليه التکلان..... مدير وبلاگ

myrtle

ها ها! کامنتهای اين نوشته از بقيه کمتر بود اينه که اينجا نظر دادم. نه اينکه فکر کنی ميخواستم به تعداد نظرات گير بدم ها! نه! ميخواستم بگم ۳۱۸۵۸ تا بازديد کننده؟!؟؟

humen

سلام با عرض معذرت : اگر بخوام از مسابقات رباتيک ايران خبر واقعا آن لاين بگيرم بايد چی کار کنم

sarayiiiiiiiiii

سلام ديدم اين يکی رو نظر ندادم:می دونين چيه؟ من اگه جای شما بودم خيلی دلم می گرفت که من و نبردن شايد گريه هم می کردم ولی کاريش نمی شه کرد گاهی اين آدم بزرگا يه حدسهايی در مورد آدما می زنن که شايد غلط باشه ولی شايدم درست باشه ها؛) اما در عوض کلی توی مسابقه بهتون خوش گذشته اين به اون در مگه نه؟:) بازم روزتون مبارک