ميدونم كه اينجا نبايد اين همه طولانى نوشت. ولى دلم نيومد داستان رو چند قسمت كنم. اگه حوصله خوندنش رو نداريد ميتونيد Alt+F4 ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

روزى روزگارى، در يكى از سرزمين‌هاى دور، آنجا آسمانش آبى و زمينش سبز است، پادشاهى زندگى مى‌كرد – برخلاف بيشتر پادشاهان – عادل و رعيت‌پرور. سالها پشت سر هم مى‌گذشت و مردم كشور قصه ما به خوبى و خوشى و شادمانى زندگى مى‌كردند.

 

تا اينكه در يكى از روزهاى دل‌انگيز بهارى پادشاه عادل و رعيت پرور قصه ما در بستر بيماري افتاد. و از آنجا كه پادشاه – برخلاف بيشتر پادشاهان – بسيار محبوب بود، از سراسر مملكت طبيبان حاذق و كاركشته براى درمان او راهي قصر با‌شكوه پادشاه شدند. ولى از بخت بد، از دست هيچ كدامشان كارى ساخته نبود. بالاخره يك روز كه پادشاه فهميد كه ديگر عمرش رو به پايان است، وزيران و وكيلان و دو پسر خود را احضار كرد. و بعد ار نصيحت‌ها و وصيت‌هاى طولانى حرفى را زد كه همه منتظرش بودند. راويان، سخنانش را اينگونه نقل كرده اند: « اما در مورد جانشين. از آنجا كه من هميشه به رعايا احترام گذاشته‌ام و حقوق آنها را محترم شمرده‌ام، در مورد جانشينى هم، انتخاب را به عهده خودشان مى‌گذارم. به اين صورت كه بعد از مرگ من به هر كدام از شما يك دهم ثروت خزانه به عنوان ارث داده مى‌شود. و يك سال به شما مهلت داده مى‌شود تا براى خودتان تبيلغات كنيد. بعد از آن، وزير دست چپ انتخابات برگزار كند و هر كدام از پسرانم كه راى بيشترى آورد پادشاه شود. در طول اين يك سال هم وظايف پادشاهى موقتا به عهده وزير دست راست خواهد بود.»

 

فرداى آن روز پادشاه دار فانى را وداع گفت. و از آنجا كه بين مردم بسيار محبوب بود – برخلاف اكثر پادشاهان – تمام كشور هفت روز و هفت شب عزادارى كردند. و بعد از آن هم وزير دست راست، حكومت را – موقتا – در دست گرفت.

 

گفتيم كه پادشاه دو پسر داست. پسر بزرگتر خيلى شبيه پدرش بود. جواني رعنا و دانا و پر قدرت، كه با همه مهربان بود و آزارش به كسى نمى‌رسيد. اما پسر كوچكتر... اينجورى در موردشات قضاوت نكنيم بهتر است. بگذاريم راوى قصه‌اش را بگويد و شما خودتان قضاوت كنيد.

 

وزير دست راست پول‌ها را به پسران داد و براي هردوى آنها آروزى موفقيت كرد و پيشانى هردو را بوسيد و گفت: « اميدوارم هركدامتان كه پادشاه شديد، راه پدرتان را ادامه دهيد. كه خدا رحمتش كند، بسيار پادشاه عادل و رعيت پرورى بود. بر خلاف اكثر پادشاهان » و اين جمله آخر را در دلش گفت.

 

پسر بزرگتر كه عقيده داشت خوب بودن براى مقبول بودن كافيست و در يك كتاب روان‌شناسى هم خوانده بود كه محبوبيت زمانى به‌دست مى‌آيد كه دنبالش نباشيد، به زندگى عادى خودش ادامه داد. البته چون ثروت زيادى داشت – لابد شما هم مى‌دانيد كه يك دهم ثروت خرانه، پول هنگفتى است –  بيشتر از قبل به مردم كمك مى‌كرد. و به مرور آوازه‌اش در شهر پيچيد كه دستش به خير است و به مردم كمك مى‌كند. چند ماهى كه گذشت، خانه‌اش شده بود پاتوق نيازمندان. مى‌آمدند و نيازشان را مى‌گفتند و پسر بزرگتر هم در حد وسعش كمكشان مى‌كرد. يك روستا را هم كه در آتش سوخته بود از نو ساخته بود. كه اين را مردم خيلى دهن به دهن نقل مى‌كردند. يك سيل‌بند هم براى يكى از شهرهاى دوردست كشور ساخته بود تا از سيل‌هاى موسمى در امان باشد. و به پيشنهاد او و كمك مردم، انبار بزرگ آذوقه و غلات كشور را هم تعمير كردند و يك سوله هم به آن اضافه كردند. خلاصه، برادر بزرگتر  در اين چند ماهى كه گذشته بود بين مردم خيلى محبوب شده بود و اگر روزها در شهر مىگشتى تك‌و‌توك مى‌شنيدى كه مردم مى‌گفتند الحق كه اين پسر خلف همان پدر است. قصه برادر بزرگتر را تا همين‌‌جا داشته باشيد تا برويم سراغ برادر كوچكتر.

 

برادر كوچكتر پول را كه گرفت با خودش گفت كه يك سال براى تبليغات خيلى زياد است. شش ماه هم كافيست. تصميم گرفت شش ماه اول را با ارثيه خود – كه پول زيادى هم بود –  تجارت كند و بعد از آن به كشور بازگردد. نصف داراييش را نيشكر خريد. كه محصول اصلى كشور بود. و نصف ديگر را هم براى خرج سفر نگه داشت. و به سمت چين و ماچين سفر كرد. نيشكر‌ها را آنجا فروخت و سود زيادى كرد. از چين اسباب‌بازى خريد و به ايران برد و از آنجا نفت خريد و به آمريكا فروخت. – آن زمان هنوز در ايران نفت ملى نشده بود و آمريكا هم ايران را تحريم نكرده بود – از آمريكا بمب اتم خريد و به پاكستان برد و همين كارها را كرد و هر بار پولش چند برابر شد و نهايتا به كشورش بازگشت. از آنجا كه يك ماه علافى در گمرك ايران و يك ماه اين در و آن در زدن براى گرفتن ويزاى‌ آمريكا را از قبل حساب نكرده بود، سفرش به جاى آنكه شش ماه طول بكشد، هشت ماه طول كشيد.

 

در اين هشت ماه برادر بزرگتر در كشور خيلى محبوب شده بود و برادر كوچكتر تقريبا از ياد مردم رفته بود. برادر كوچكتر با استقبال گرم برادر بزرگتر و ورزاى دست راست و چپ و كلى دبدبه و كبكبه به آغوش ميهن بازگشت. و از آنجا كه چهار ماه بيشتر وقت نداشت خيلى سريع دست به كار شد. چهل نفر از مردم شهر را به طور رندوم – البته خدا عالم است كه رندوم بود يا نه – انتخاب كرد و هفت روز و هفت شب مهمانى برپا كرد و خوردند و نوشيدند و خواندند و خوش گذشت. هفته بعد همين كار را با چهل نفر ديگر كرد. لابد شما با خودتان مىگوييد كه چقدر ابله! اينجورى كه نمى‌شود همه مردم را جذب كرد. اما بهتر است صبر كنيد تا راوى، قصه‌اش را ادامه دهد. چند هفته‌اى كه گذشت آن چهل نفر چهل نفر‌ها براى مردم ديگر از سخاوت و مهربانى و مرام برادر كوچكتر تعريف‌ها كردند و يواش يواش آوازه سخاوت و مهربانى و مرام برادر كوچكتر در همه مملكت پيچيد. بقيه مردم هم كه دوست داشتند شنيده‌ها را خودشان ببينند و خودشان هم از سفره كرم برادر كوچكتر بهره ببرند و از بقيه كم نياورند و در شهر هم سربلند باشند كه مورد توجه شاهزاده هستند، سعى مى‌كردند خود را به برادر كوچكتر نزديك كنند و خودشان را در دلش جا كنند! و خلاصه همه دوست داشتند از دوستان برادر كوچكتر باشند. به هر حال دوستى با برادر كوچكتر خيلى مزايا داشت. بر خلاف برادر بزرگتر – چون او به دوست و غير دوست يك جور كمك مى‌كرد – كم كم همه جا صحبت از مهربانى‌هاى برادر كوچكتر بود. برادر كوچكتر چند بارى هم در ميادين مهم شهرهاى كشور سخنرانى‌هاى پرشورى كرد و بسيار به مردم مىگفت كه خيلى آنها را دوست دارد و همه چيزش مال مردم است و بدون آنها هيچ مال دنيا به دردش نمى‌خورد. و تمام اين هشت ماه – كه يك ماهش را در گمرگ ايران علاف بوده و آخرش با رشوه دادن كارش راه افتاده و يك ماهش را هم دنبال ويزاى آمريكا بوده – براى اين تجارت كرده است كه پولش بيشر شود و بيشتر بتواند به مردم خدمت كند و الخ. و آنقدر اين محبوبيت زود به دست آمده براى برادر كوچكتر جذاب بود كه ديگر خيلى به انتخابات و پادشاهى هم فكر نمى‌كرد. دوست داشت بيشتر و بيشتر محبوب شود. و اساسى لذت مى‌برد!

 

برادر كوچكتر... مى‌بينيد من راوى هم برارد بزرگتر را فراموش كرده ام. چه برسد به مردم شهر. خلاصه، وزير دست چپ انتخابات را در سلامت كامل و البته با نظارت وزير دست راست برگزار كرد و برادر كوچكتر به عنوان پادشاه جديد انتخاب شد. بعد از اعلام نتيجه، دو برادر همديگر را در آغوش گرفتند و برادر بزرگتر به برادر كوچكتر تبريك گفت و پيشانى او را بوسيد و براى او آرزوى موفقيت كرد. به ميمنت و مباركت پادشاهى جديد هفت روز و هفت شب جشن و پايكوبى برپا بود و همه خوردند و نوشیدند و خواندند و خوش گذشت.

 

بعد از آن برادر بزرگتر پيش دايه‌اش رفت. كه بعد از مرگ مادرش در پنج سالگى مانند مادرى مهربان او را بزرگ كرده بود. كمى گريه كرد و گفت از اينكه پادشاه نشده ناراحت نيست. ولى تحمل ندارد كه اوضاع سالهاى بعد كشور را ببيند. و براى همين دوست دارد سفر كند. دايه‌اش كه هميشه در دلش مى‌خواست كه برادر بزرگتر پادشاه شود اشك‌هايش را پاك كرد و سعى كرد كه برادر بزرگتر را از سفر بازدارد. به او گفت: « پسر عزيزم، مگر كارتون Lion King را نديده‌اى؟ Simba هم مثل تو از كشورش رفت. و بعد فهميد كه نبايد مى‌رفته است. برادر بزرگتر پيشانى دايه‌اش را بوسيد و گفت: « حيوانات جنگل دوست داشتند كه Simba پادشاه شود. و براى همين هم او نبايد فرار مى‌كرد. ولى مردم كشور ما برادرم را انتخاب كرده‌اند و من به نظر آنها احترام مى‌گذارم و حق را به آنها مى‌دهم كه اين را از پدرم آموخته ام. و مىخوام مثل كرگدن، تنها سفر كنم.» و اين جمله آخر را در دلش گفت.

 

دايه‌اش ديگر حرفى براى گفتن نداشت. فقط خوشحال بود كه هنوز صادق هدايت بوف كور را ننوشته و قصد خودكشى به كله فرزندش نمى‌زند. پيشانى برادر بزرگتر را بوسيد و براى او آرزوى موفقيت كرد. و برادر بزرگتر هم توشه‌اى مختصر برداشت و راهى سفر شد...

 

از اوضاع كشور بعد از پادشاهى برادر كوچكتر اخبار زيادى در دسترس نيست. چرا كه در يكى از جنگ‌هاى داخلى خانه راوى‌ به آتش كشيده شد و همه اوراق و اسناد وى سوخت. و همين‌ها هم كه باقى است جاى شكرش باقى است.

 

اما راويان جسته و گريخته از پيرمردى فاضل حكايت كرده‌اند كه از شهرى به شهر ديگر سفر مى‌كرده. و داستان دو برادر را براى مردم تعريف مى‌كرده. در آخر هم اشك‌هايش را پاك مى‌كرده. و به سفرش ادامه مىداده. تنها. مثل كرگدن.

والسلام

 

/ 57 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حميد

سلام دوست من! داستان زيبا و جالبی است. شايد يکی از بهترين و هوشمندانه‌ترين داستان‌هايی که اين چندوقته خوانده‌ام. البته گتره‌ای حرف نمی‌زنم. داستان را چند بار دقيق خواندم. آنقدر که می‌توانم بگويم در سرتاسرش فقط يک اشتباه تايپی بود و آن‌جا که«هفت روز و هفت شب جشن و پايكوبى برپا بود و همه خوردند و ((نوشدند = نوشيدند)) و خواندند و خوش گذشت.» اشاره‌های تلميحی به داستان شير شاه(Lion King) ، انجيل(چون کرگدن تنها سفر کن)، ملی‌شدن صنعت نفت و .. چيزهايی نيستند که اتفاقی باشند. اين‌ها نشان می‌دهد که نويسنده خوب می‌خواند و نسبت به آن‌چه که می‌خواند، دقيق است. (اگر اشتباه نکنم،«افسانه‌های امروزی» آقانا ابولفضل زرويی را بايد خوب خوانده باشی که اين‌قدر اثرش در متن‌ت به چشم می‌خورد.) / به هر حال لذت بردم و همين وادارم می‌کند که برای تشکر، يک‌لحظه از روی صندلی بلند شوم و بايستم و احترام بگذارم! // ممنون!

حميد

يک نکته‌ی بی‌ربط!: نوشتن کلمه‌ی RANDOM به صورت «رندم» چندان جالب نيست. به نظر من بهتر است به صورت «رندوم» نوشته شود. البته اين فقط يک پيشنهاد است! (می‌بينی که قبل از آنکه Alt+F4 را فشار بدهم، دقيق خوانده‌امش!) / شاد باشی

lena

سلام!... هنوز این پست و حتی هیچ پست دیگری را نخوانده ام! .. دانشگاه دودر زدن و پای اینترنت نشستن هم کلی زشت است ها! همه اش تقصیر این سايت های جديد است ديگر! امتحان ها هم.. اميدوارم!

mina

سر کار بودن هم بد نيستا...فکر کردم ميخواين ماجرای همون ژادشاهی رو بگين که برای اينکه بين دو تا ژسراش جانشين انتخاب کنه بهشون نفری يه اسب ميده ميگه فلان مسير رو مسابقه بدين...هر کدوم دير تر برسين ميشه پادشاه...بقيه اش رو هم که می دونين...

parham

چقدر مردم دنيا شبيه همند...

محمد

سلام.داستان جالبی بود.تازگيا ديگه حق به حقدار نميرسه و الحق که اين مردم عقلشون به چشمشونه.موفق باشی.

soniya

سلام . و روز خوش . با اينکه خيلييييييييی بود . ولی خوندنی بود و خب کاش يه چيزايی تو ذهنم هک بشه ......

Mohammad

شـــاهکـــار بود.... داستانی چند منظوره، چند پهلو، و واقعی.... تاريخ تکرار ميشه و شخصيتهای تاريخ هم تکرار ميشند ..... الان همينطوره، قبلا همينطور بوده، و آينده هم همينطور خواهد بود....

nima

شايد برادر کوچکتر هم بتواند خوب باشد.....(؟)