خيانت

داستان كوتاه<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

    هنوز كه يادم ميفته، دلم مي لرزه. چه آدم پستي بودم من. اين چه كاري بود. اونم با اون. طفلك آخر محبت بود. نهايت پاكي.

   

    اوايل آشناييمون چه روزايي بود. اميد رو مي شد تو چشماي پاكش ديد. ولي من چي؟ همش تو همون فكر بودم. همش دنبال يه فرصت بودم. بيچاره فكر كرده بود مرد زندگيش رو پيدا كرده. با چه ذوق و شوقي برام نامه مي نوشت. هنوز بوي ادكلني رو كه به نامه هاش مي زد يادمه. يا اون بار كه دفتر خاطراتشو بهم داد. چه خط قشنگي داشت. چقدر با سليقه. من احمق اصلا نخوندمش. يعني حالشو نداشتم. فقط يادمه يه صفحش رو خوندم. كه لاش يه شاخه رز گذاشته بود. كه وقتي دفتر رو باز مي كنم اولين مطلبي باشه كه بخونم. 17 مرداد 79.  فقط يه كلمه توش نوشته بود. خيليم بزرگ: آغاز. به خدا هنوزم كه يادش ميفتم اشك تو چشمام جمع ميشه. تو چشماي سيروس. با اون همه ابهتش.

   

    آشنايي ما 17 مرداد بود. يعني حدودا نيمه مرداد. هميشه مي گفت تابستون فصل عاشقيه. مرداد ماه عاشقاس. نيمه مرداد روز عاشقا. ميگفت كاشكي دو روز زودتر همديگه رو پيدا كرده بوديم. و اين حرفا از اين گوش من داخل مي شد، از اون يكي خارج. همش تو فكر همون كار بودم. مهناز مي گفت و من نمي شنيدم. اون فكر لعنتي همش جلوي چشمام بود. اصلا نمي ديدمش. و لابد هر بار چقدر الكي آرايش مي كرد. ولي صداش هنوز تو گوشمه. همينم آزارم ميده. آقا سيروس گفتنش هنوز تنم رو مي لرزونه. اين تن لشو.

 

    و من تو تمام اين مدت داشتم به نقشه خودم فكر مي كردم. يه غروب پاييز بود. همون سال 79. تو خيابون ولي عصر راه مي رفتيم. بالاي ميدون ونك جلوي يه دكه روزنامه فروشي وايساديم. با دست هفته نامه « جوان سبز» رو نشونش دادم. كه روش هميشه بزرگ مي نويسه «مخصوص دختران جوان؛ پسرها نخوانند» گفتم نمي خوني؟ گفت چرا. هفته نامه رو خريديم و تا پارك ملت پياده رفتيم. باد خنكي ميومد. پارك هم خيلي خلوت بود. فكر كنم شنبه بود. و من داشتم به هدفم نزديك مي شدم. هوا ديگه تاريك شده بود. منتظر يه اتفاق بودم، كه يه پسر فالگير به دادم رسيد. از اونا كه با قناري فال حافظ مي گيرن. با ما فاصله داشت. با دست نشونش دادم، گفتم مهناز جون يه فالي واسه ما مي گيري. يه لبخند زد - كه هنوز جلو چشممه- و رفت. همين موقع بود كه دست به كار شدم. سريع هفته نامه رو برداشتم. لوله كردم. زير لباسم قايمش كردم و تو تاريكي پارك گم شدم. ساعت 7 با سعيد قرار داشتم. قرار بود با موتور دم ورزشگاه انقلاب منتظرم باشه. به موقع رسيدم. خيلي فرصت نداشتيم. فقط با يه لبخند بهش فهموندم كه موفق شدم. نشستم پشت موتور. سعيد منو تا خونه رسوند.

 

    خونه كه رسيدم يه راست رفتم تو اتاقم. خيلي خركيف شده بودم. در رو قفل كردم و مجله رو از زير لباسم در اوردم. رو تخت دراز كشيدم و كلمه به كلمه مجله رو خوندم. دوبار. به هدفم رسيده بودم. هميشه مي خواستم بخونمش!

 

/ 58 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترلان

سلام ! خيلی زيبا بود . واقعا لذت بردم . فکر کنم جناب مجهول همین حالا در حال نقد داستانت باشن !!!! ضمنا از کامنتهای زيبات خيلی ممنون . يا حق !

lale

سلام ...ای خائن هر بار می يام می خونمش کلی از دستت لجم می گيره !!

زينب

سلام... اول كه آخرشو خوندم ناخودآگاه تو دلم گفتم مسخره ولي آخر كه به اولش فك كردم خنده‎ام گرفت... همه‎ي اينا يني خيلي بامزه بود

Kian

بابا تحويل گرفتن هم خوبه...يه سر بزن به ما هم....پاينده باد ايران

حاج حمید

باسلام وعرض ادب و احترام خدمت شما دوست بزرگوار و عزيزم. خوشحال ميشم سری به من بزنيد و به اين سوال «« شما درعشق خود با معشوق تان چگونه ايد؟ »» پاسخ فرماييد. منتظر حضور سبز و صميميتان هستم. خدا نگهدار و التماس دعا.

لولک

سلام .... خاک برسرت که (...)هم بلد نيستی D:

خِبر شکن

سلام .... سه چهار بار اومدم و سر زدم ! ولی هنوز نتونستم مثل الان نظر بدم . تا بعد ..... يا علی

سمن

سرکاری تر از اين داستان نديده بودم:))اما بد نبود؛)