حلى كاپ   Helli Cup     (قسمت اول)<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

1) عصر سه شنبه با سياوش و حسين و حميد و استاد ايرانى و جناب احمدى (همه با رنوى سياوش!) رفتيم دبيرستان. براى افتتاحيه دومين دوره حلى كاپ.

 

2) ربات‌هاى كدخوان. مسير ياب. فوتباليست. و قسمت شبيه سازى فوتبال 11 نفره. همين اسم‌ها براى باكلاسى مسابقات كافى بود. ولى شما مى‌تونيد ظاهر تزيين شده دبيرستان، كلي پوستر و اينا به در و ديوار. و كارت‌هاى بزرگى كه تقريبا از گردن همه آويزان بود را هم به جو باكلاس دبيرستان اضافه كنيد.

 

3)  صبحانه و نهار و عصرانه و شام  هم مجانى بود! (دو تا هم مى خوردى كسى نمى‌فهميد) اين رو همين اول گفتم كه دل اونايى كه نيومدن بسوزه.

 

4) بيشتر تيم‌ها از مدراس سازمان بودن. و از دانشگاه‌هاى نه چندان معتبر. (البته اگه به شما بر نمى‌خوره!) بعد از علامه حلى تهران، فرزانگان يزد بيشترين تيم را داشت.

 

5) انتخاب رنگ كارت‌هاى مسئولان مسابقه هم در نوع خودش جالب بود. شركت كنندگان و هيات اجرايى سبز و آبى بودن. داوران قهوه‌اى! و مسئولين مسابقه بنفش! آن دسته از مسئولين هم كه وسعشون و كلاسشون به كت و شلوار مى‌رسيد، يك قطعه فلزى به يقه كتشان زده بودن. كه خيلى قشنگ بود. 

 

6) مسابقات در روز اول خيلى حساس نبود. واسه همين تشويق هم خيلى انجام نمى‌گرفت. من و حميد و حسين سعى كرديم حالى به تشويق بديم. فكر كنم يه مقدار زياده روى كرديم! و البته چون فقط سه نفر بوديم مقدارى هم زود تابلو شديم. آخرش آقاى شمس كه اون روز مجرى بود گفت « پير مرد هاى جمع جووناى اون گوشه رو ساكت كنن.» و به ما سه تا اشاره كرد.

 

7) نمى‌دونم چى شد كه استاد ايرانى اين وسط فكر كرد منظور آقاى شمس از پيرمردا ايشون بوده. و تا آخر مسابقات هم سعى داشت ما رو ساكت كنه. و ايضا آرووم. البته ما هم به ايشون و جناب احمدى گفتيم كه امروز دانش‌آموزان راهنمايى نيستن و فردا كه اونا بيان ما آرووم ميشيم.

 

8) حتى آقاى سركاراتى هم اون شب خيلى منو ضايه نكرد. فقط وقتى بعد از مراسم به آقاى شمس سلام كردم همچين يه جورى جوابم رو داد. كه حق هم داشت. اين حالت يه جوريش انقدر شديد بود كه ديگه فردا مجرى مسابقات يكى ديگه بود.

 

9) چون اسم همه رو كارتشون نوشته شده بود، خيلى راحت ميشد باهاشون رفاقت ريخت! مثلا يهو مى‌گفتي بــــــــه آقا افشين! و آقا افشين هم از همه جا بى خبر كلى تحويلت مى گرفت!

 

10) يه تيم از مركز شهررى اومده بود. يكي از بچه هاشون اول دبيرستان بود. دوتاى من هيكل داشت. هرچى بهش گفتم من معلمم باور نكرد. هي مى‌گفت ايول! آفرين! منم معلمم!!

 

11) اونجا با چند تا از بچه‌هاى دبيرستان هم رفيق شدم! يكيشون اسمش احسان بود. ( كه از رو كارتش خوندم) يكيشون هم بهش مى‌گفتم بچه ايلام! (واسه اينكه وقتى تيم ايلام سر وقت نيومد سر مسابقه و هى داشتن اسمش رو اعلام مى كردن، منو و اون خودمون رو جاى تيم ايلام اعلام كرديم! و بعد از اون هم با لهجه مثلا ايلامى با هم صحبت مى‌كرديم! ) و يكى هم كه فيلمبردار بود. و آخرش هم به من 125 تومن دستى داد كه از مدرسه برم بيرون!

 

/ 40 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hosmirzaei

اون صحنه ای که حميد گفت رو حتما تو روز دوم بنويس اگرم نديدی بيا واست تعريف کنم

unknown man

در پس واژه مبهم دروغ هزاران نکته باریکتر ز موست.از چه روست که اینگونه درتقلایم تا برای زیستنم فلسفه ای سازم

keleopatra

۱۲۵۰۰۰ تومان يا ۱۲۵ تا تک تومانی؟

kian

بابا تمامه انکاره بازاااااا.بيا پيشم حال ميکنی

i3lue

:))‌ همش واسه من خنده دار بودش....آخری بيشتر!

mohadese

خيلی جلب بود که باور نمی کردن معلمی ها ،دلم براتون سوختD:

محمد

سلام حالا که موضوی ۱۲۵ تومان معروف شده من خودم را معرفی می کنم بله... من همون فیلمبردارم و اسمم هم MM است اگر باور نمی کنی اومدی مدرسه برات ثابت می کنم. ضمنا الان خیلی به اون پول احتیاج دارم و تقریبا با سود پول باید به من ۱۲۸.۵ تومان بدید(اگر یه ملیونی ۳۰ تومن حساب کنیم ) پس منتظرم فعلا...