نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

یکشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٢

مدرسه (1)

 

خيلی حال می ده بری سر کلاس درس بدی وقتی هنوز يک سال بيشتر از دوران دانش آموزيت نگذشته باشه. سر کلاس اول راهنمايی درس بدی و همه خاطرات اول راهنمايت جلوی چشمت باشه.
شلوغ کردن بچه ها سر کلاس ياد شلوغ کردنای خودت می اندازتت. برای همين هم بيشتر از اينکه ناراحت بشی کيف می کنی. و خب نبايدم يه جوری کيف کنی که بچه ها بفهمن. که اگه بفهمن ديگه نميشه کلاس رو نگه داشت.
مجبوی ظاهرا عصبانی بشی، سرشون داد بکشی. حس عجبيه و لذت عجيبی... لذتی که باعث ميشه با 10000 تومن حقوق و يک ساعت علافی تو اتوبوس هفته ای دو روز بکشونتت مدرسه. و کنار معلمايی بشينی که چند سال قبل سر کلاسشون می نشستی...
درباره مدرسه و سر و کله زدن با بچه هايی که زير عنوان استعداد های درخشان درس می خونن بيشتر می نويسم...

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ