نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۱

در حاشيه سفر (4)

 

6) يوسف، ساسانيان، لولک، فرامرزی، سايموند. اين افراد به احتمال زياد دينی سوم ابتدايی را پاس نکرده اند. اگر هم کرده باشند به حتم در امتحان پايان ترم از آن داستان وضوی پيرمرد وامر به معروف و اينها سوالی نيامده بوده.
ما (جمعيتِ...) در راه برگشت از توس (همانند راه رفت) مشغول آوازه خوانی بوديم. اکثرا آواز های عرفانی و خوب و حتی آواز های قبل از دهه 30! و گاها آواز های اون وری. اين کار عامرين خمسه رو به خشم آورد. و باعث شد بر ضد ما اقدامهای ارزشی کنند. آن هم با روش بسيار توپ، که گفته می شود در جلد دوم قرآن به آن توصيه زيادی شده است. خلاصه همه ما رو ممنوع الصدا کردن. و با چماق جلوی گفتمان های موزون ما رو گرفتند. البته ما اصلا اهل کم اوردن نبوديم و نيستيم ولی به هر حال کوتاه اومديم. و به همان آواز های دهه 30 فردوس و بعد از اون هم به تلاوت شحاط فردوس انور و شيخ الکيميا گوش جان سپرديم.. (به قول لولک: قرآن، به قول آدمهای معمولی: تواشيح و ادعيه!)
بعد از اون هم جناب عامرين می خواستن اين رو از دل ما در بيارن. برامون بستنی و اينا خردين. مام بستنی و اون مسائل را يک جا (البته تو دستشويی هتل) از دلمون در اورديم.
7) اين که آدم در يک اردوی چند روزه سوتی بده خيلی چيز عجيبی نيست. ولی من نمی دونم چرا بعضيا خيلی تلاش می کنن سوتی هاشون مخابره نشه. اون هم سوتی های بسيار جزئی! جناب عمه خانوم در هنگام عکاسی با دوربين ديجيتال فرموده بودن چرا فيلم رد نکرد! اين به خودی خود آنقدر سوتی بزرگی نبود که يک شماره از حاشيه ها رو به خودش اختصاص بده. ولی اقدامات عمه خانوم برای مخفی نگه اشتن اين سوتی اهميت خاصی به سوتی فوق الذکر داده است. ايشان 30 بار از من خواستن که اينو ننويسم.. 35 بار تهديد کردن که اگه بنويسی همه خانوما بر ضدت متحد می شن و پدرت رو در ميارن!!
بعد هم که بولک اين سوتی رو بر ملا کرد. عمه خانوم د رکامنتی چند! فرموده اند: « من اين سوتي رو تكذيب ميكنم .....چون اونايي كه بولك جان(!!! تعجب سکرتر) اين خبرو برات آوردن اصلا صلاحيت ندارند... ولي خودمونيمو معلومه آخرش تورو خريدن ........گذشته از اين مسائل بنده از همين جا اعلام ميكنم كه اين مطلب و سوتي اشتباه به عرض شما رسانده شده و دسيسه اي بيش نيست ... ميتونيد از عقلا بپرسيد.» که البته ايشون در بياناتشون عقلا رو مشخص نکردند.
8) اقدامات امنيتی در قطار بسيار کامل انجام می شد. واگن خانوم ها به طرز خفنی محافظت می شد. فقط چند نفر بودند که حق عبور و مرور در واگن فوق را داشتند:
الف) خواجگان حرم سرا: يوسف و رضا
ب) ساسانيان: به روايتی خودش دربون واگن بود. و صد البته با اون ابعاد کسی جرات نمی کرد چيزی بهش بگه!
ج) لولک: نه که يه کم قدش کوتاهه، خيال می کردن سنش هم کوتاهه!
د) پوريا: خب اگه شمام تو سفر 2 تا سکته ناقص زده بودين، همه مراعاتتون رو می کردن. با وی مثل عابدزاده در روزهای اوج مريضی رفتار می شد!
* البته گاه گداری به کيميا نيز اجازه داده می شد ملاقاتی چند با عمه خانوم داشته باشه!
9) حرف کيميا شد. از آنجا که خانوم کيميا رفيق فابريک عمه خانوم می باشد، تمام سعی کيميا تو اين سفر اين بود که بعد از سفر عمه خانوم کلی ( خيلی بيشتر از اين حاشيه ها) از محسنات کيميا برای خانومش تعريف کنه. برای اثبات: قبل از نماز صبح تو حرم: کيميا به تريپ داغون خواب آلود به ما ملحق شده قبل از سلام و عليک می گويد: عمه خانوم با شما اومد؟ و وقتی ما می گوييم نه تريپ کيميا صد برابر داغون تر می شود!
10) در اولين تشرف قرار بود همه به طور دسته جمعی وارد بشيم. دم در اصلی وايساديم. قرار بود دو سه نفر يه چيزايی بخونن و ما هم زمزمه کنون وارد شيم. تا اون بنده خدا اومد شروع کنه به خوندن، خانوم ها در اقدامی نمادين به سمت حرم راه افتادن... و مراسم آقايونه انجام شد. اين مراسم حدود 20 دقيقه طول کشيد. دم در ورودی (اين ورودی نه ها) به حرم يهو ديديم پشت سرمون کلی خانوم هم دارن ميان. اول گمان کرديم خانوم ها سرشون به سنگ خورده و برگشتن و بعد ديديم که نه. خانوم هايی ديگه البته به همراه آقايونی ديگه داشتن مارو همراهی می کردن و فيض می بردن!
11) تو اين چند سالی که ما با قطار مسافرت نکرده بوديم سيستم امنيتی راه آهن خيلی پيشرفت کرده. مثلا وقتی ما اوايل سفر ساکت (خـ...) رو به زور کشيديم تو کوپه و داشتيم يه کم! آب روش می ريختيم يهو پيراهن ساکت پاره شد. در اين هنگام وی داد زد :« جــ.....ـــر خوردم » هنوز ميم آخر جر خوردم از دهنش خارج نشده بود که مامور قطار با اسلحه و دستبند دم در کوپه حاضر شد و گفت کی جر خورده؟؟
12) ما جنبه نداريم. همين. توضيح می خواين؟ من و بولک و ساکت و شهاب و حديث و پای لرز و... رفته بوديم خير سرمون قليون کشی. بعد که اومديم بيرون جو گرفته بوديم خيال می کرديم چيز ديگه کشيديم. از اونجا تا هتل دستامون رو داده بوديم به هم انواع و اقسام سرودهای انقلابی و غير انقلابی رو داد می زديم. اصلا هم به نگاه تعجب آميز بقيه مردم کاری نداشتيم. انقدر تابلو شده بوديم که شهاب و زهير برای حفظ آبرو از اون طرف خيابون راه می رفتن!
13) ممممم آدم بايد خودش عاقل باشه. بعد می گين چرا طرف داره پول پارو می کنه. ساکت بی چاره کلا يه نيم سکه به خاطر بهترين وبلاگ مذهبی شدن برده بود، 8000 تومن به ما کله پچه داد. بعد جناب مهندس سايموند(..) بابت پنتيوم فورشون فقط با يه حليم 300 تومنی قضيه رو هم اوردن.
1+13) در سری مسابقات پلی استيشن ايرباس حرف اول رو می زد... او با قاطعيت تمام حريف ها را ( که ميشه فقط همون بولک) قلع و قمح کرد و به مقام قهرمانی رسيد.
2+13) لولک در داخل اتوبوس به عقد ياس منگولا دختر ديده بان اينا دراومد... ساکت هم خطبه خوند. فکر کنم ديگه اين قضيه رو فقط خواجه حافظ شيرازی ندونه. پس احتياجی به توضيح بيشتر نيست.
3+13) لولک و پوريا به خاطر اندکی پول تا کمر داخل حوض فردوسی اينا رفتن. ( اين دو تا خبر رو خلاصه نوشتم تا حرص لولک در بياد! پدر خودش رو دراورد تا هه جا تيتر اول حاشيه ها باشه ولی...)

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ