نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱

در حاشيه سفر (1)

 

توضيحات: در طول اين سفرنامه نقل قول هايی انجام شده است. در آنجايی که اين نقل قول ها تخيلی و ساختگی باشد قبل از اسم گوينده يک فقره کلمه «يک» آورده می شود. بقيه نقل قول ها کاملا حقيقی می باشد.

کوپه ما و ايضا اتاق ما حکم دلقک خانه را داشت. هر کدام از همفسرا که رو فرم بوده و می خواست کمی بخندد و تفريحات سالم يا ناسالم انجام دهد سری به ما می زد. و بعد که دوباره عرفانش شکوفا می شد ديگر ما را تحويل نمی گرفت. دلقکی بيش نبوديم. يکی از دلقکهای اصلی ما بعد از اينکه 2 ساعت هموای مشهد را تنفس کرد به طرز معجزه آسايی آدم شد. البته ممکن است اين آدميت به خاطر تماس با يکی از معلمان قديم وی صورت گرفته باشد. البته چون اين ادعا ادعای بسيار گزافی است مجبورم اثباتش کنم.
برهان: (آدمها وقتی دروغ می گويند دماغشان دراز نمی شود. ^ لولک وقتی دروغ می گويد داغش دراز نمی شود.) ==> لولک آدم شده است. پيدا کنيد فرشته مهربان را! (خلاصه تو اين کشاکش بولک نره و سکرتر مکار شکست خوردند)
سند 1: من: لولک چرا اتاقت رو عوض کردی؟
لولک: نمی دونم چرا منو انداختن تو يه اتاق ديگه! حالا مهم نيست. کی تو اتاق خودشه.
من: ولی يوسف گفت لولک خودش می خواست اتاقش رو عوض کنه.
لولک: چی؟... چيزه... آخه من می خواستم درس بخونم. اونجا ساکت تره.
سند2: من : لولک چرا کوپه برگشتت رو عوض کردی؟
لولک: نمی دونم چرا؟ با هم بوديم کلی حال می داد...
من: ولی رضا گفت لولک خودش کوپه های همه رو تعيين کرده.
لولک: چـــی؟ آهان.. آره... واقعا که سوال به جايی بود! چيزه.... اِ اِ آقا يوسف بيا اين بليطا رو بگير. بجنب دير شد.

يک مقام آگاه افزود لولک در جمعی دوستانه گفته است که « اين جمع را برای يکی دو ساعت ميشه تحمل کرد نه برای 5 روز»
البته اين قضيه فقط مربوط به لولک نمی شد. تقريبا همه دوستان اوقات لهو و لعب خود را با ما می گذراندد. برای همين قبل از اينکه با کسی سلام عليک کنيم بايد می ديديم طرف رو مد عرفانه يا رو مد جلف بازی. چون اگه رو مد عرفان بود جوابمون رو نمی داد که هيچی. يه چيزی هم بارمون می کرد. خلاصه بايد اول بايد می ديدم الان شيفت کيه که با ما بگرده. هرچند خيلی از اوقات در اين محاسبات اشتباهات لپی ای صورت می گرفت که صدمات جبران ناپذيری به ما وارد کرد.
در مورد لولک اين قضيه حادتر بود.
سند 3: مامان بولک: مث اينکه وحيد و سلمان اونجا هم تو يه اتاق بودن
خاله لولک: نه! چون پسر من تو کارای مديريتی بوده اتاقش رو عوض کرده بودن

شنيده شده است که سر کوچه لولک اينا دادن رو پارچه نوشتن: « مش سلمان عزيز؛ مديريت شما در کاروان وب نوشت را تبريک می گوييم. از طرف فاميلا و آشناها و همسايه ها و کسبه محل»
نکته آخر: وقتی تو شابدلعظيم به لولک گفتم قسنت اول حاشيه ها بيشتر مربوط به تو ميشه گفت بذار مال منو آخرا بنويس. چون من تو همه ماجرا ها حضور داشتم ( احساس خود نقش اول بينی؛ سلمانيسم حاد) يه تجديد خاطره ای از همه حوادث سفر بشه! به کوری چشم دشمنان قسمت بعد به مرور ماجراهايی می پردازد که لولک در آنها سياهی لشگر هم نيست. ..............................................................پايان قسمت اول

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ