نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

یکشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۱

سازمان صنعتی-- امنیتی شریف

 یکی از دوستامو (امیر جبلی) بعد از 11 سال پیدا کردم. اول ابتدایی باهم رفیق بودیم. سال بعد از مدرسمون رفت و دیگه نتونستم پیداش کنم تا وقتی که اسمشو تو روزنامه دیم. مکانیک شریف قبول شده. بعدش یه روز صبح که کلاس نداشتم با کلی شور شوق پاشدم رفتم یه سری بهش بزنم و غافلگیرش کنم. وقتی دم در دانشگاه رسیدم به روال دانشگاه خودمون سرمو انداختم زیر و رفتم تو که یه نگهبان عصبانی {با حالتی که یه تروریست رو با 12 کیلو T.N.T گرفته باشه} ازم کارت خواست. من خوش خیال هم کارتم رو نشون دادم. یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و با بی اعتنایی گفت برو اونور برگه عبور بگیر. رفتم اطاقک شیشه ای برای گرفتن برگه عبور! یارو وقتی کارتمو دید پرسید برای چی می خوای بری تو؟ گفتم میخوام دوستمو ببینم. گفت باید بری خوابگاه. گفتم خوابگاهی نیست. یه کمی! عصبانی شد: پسرجان برای دیدن دانشجو باید بری خوابگاه!!! و کارتمو پس داد. 2 ساعت دیگه کلاس داشتم. نمی صرفید برم خونه. وقتی داشتم با تاکسی به سمت میدان انقلاب برمی گشتم احساس یه زندانی رو داشتم که بهش مرخصی ندادن...

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ