نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

یکشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۱

کلاس حل تمرين رياضی

 

کلاس ساعت 11 شروع می شود. ولی برای اينکه جا برای نشستن پيدا کنی بايد تا ساعت 8 دانشگاه باشی. چون برای 800 نفر فقط يک کلاس حل تمرين برگزار می شود. تا ساعت 2:30 صبح بيدار بودم؛ برای درس. ساعت 6:30 به زور برای نماز بيدار می شوم. به علی می سپارم ساعت 7:30 بيدارم کند. ساعت 8 بيدار می شوم. با اينکه می دانم تقصير خودم بوده، سرش غر می زنم. می خواهم راه بيفتم که مثل هميشه پشت کامپيوتر. اينترنت تا ساعت 9 بيشتر دوام نمی آورد. پنجشنبه دانشگاه رفتن واقعا زور دارد. مخصوصا برای من که از کلاس اول راهنمايی پنجشنبه ها تعطيل بودم.
... ساعت9:30 می رسم دانشگاه. يک صندلی از راهرو برمی دارم و گوشه کلاس جايی برای خودم پيدا می کنم. ظرفيت کلاس تقريبا پر شده است. از کتابهای روی صندلی ها پيداست که هر کسی برای 7،8 نفر ديگر هم جا گرفته. عنوان بعضی از کتابها توجهم را جلب می کند: نقدی بر آيات شيطانی دکتر مهاجرانی، ابوذر شريعتی، دفتر برنامه ريزی به روش قلمچی و... رويه می گيرم. که همه هم درس خوان نيستند و مثل من هم پيدا می شود.شش رديف اول کاملا تحت فرمان دخترهاست. تصميم می گيرم که شنبه صبح زودتر بيايم و به اين فرمانروايی پايان دهم. ولی می شنوم که دخترها شنبه ساعت 5 صبح دم در دانشگاه قرار گذاشته اند. به همان صندلی زهوار دررفته زنگ زده قناعت می کنم.
... هنوز يک ساعت تا شروع کلاس مانده. از ساختمان می روم بيرون. بعضی از بچه ها فوتبال بازی می کنند. که البته يار اضافی نمی خواهند. يک سر هم به زمين دانشگاه علوم می زنم. آجا هم برعکس فنی سوت و کور.
... بوفه هم امروز مختلط اداره می شود. و بالطبع خيلی شلوغ. نهار را بيرون می خورم.
... بعد از 4 ساعت کلاس اصلا اعصابم به هم ريخته نيست. هيشه پنجشنبه ها خيلی سرحالم. شايد برای اين باشد که هيشه پنجشنبه هايم برای خودم بوده است. تا پارسال امکان نداشت هيچ پنجشنبه ای بگذرد و يک فوتبال درست و حسابی بازی نکنيم. دلم برای يک فوتبال سفت وسخت تنگ شده است.
با اينکه کلی راهم دور می شود،هوس می کنم از در اصلی برم بيرون. دارند صحن نماز جمعه را برای فردا آب و جارو می کنند. به اين فکر می کنم که اين صحن خلوت فردا چقدر شلوغ می شود. بی اختيار ياد شلوغی کلاس می افتم. حدود 320 نفر در کلاس 150 نفره.
از دانشگاه می زنم بيرون.

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ