نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

دوشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۱

فروغ و پلمبير و نوشابه و بنزين

 

1) بولک خان مثل هميشه خوش قولی کردند و ما رو حدود 20 دقيقه تو ميدون ونک کاشتن. و چون با ماشين نميشه تو ميدون ونک ايستاد ما مجبور شديم عين فيلم بوی پيراهن يوسف 7،8 بار دور ميدون دور بزنيم. ولی باز از بولک خان خبری نشد.
2) عمه خانوم و اينا کلی تعجب کرده بودن که آقا سيد هم تو اين تريپ مراسم تشريف اوردن. ولی تو راه معلوم شد که آقا سيد تصور کردن که می خوايم بريم سر قبر فروزان!!. و صد البته 30 ثانيه هم به اين موضوع فکر نکرده بودن که اگه ما بخوايم بريم بهشت زهرا واسه چی ميدون ونک قرار می ذاريم؟؟
3) وقتی رسيدم، با درهای بسته قبرستام مواجه شديم. گويا قبراستان پنجشنبه ها زنونه و جمعه هام مردونه بوده و بقيه روزام تعطيل. که البته با مذاکرات عمه خانوم در رو واسه ما باز کردند.
4) يه عده ديگه هم علاوه بر ما اومده بودن که خيلی هم بلاگ سپاتی و با کلاس بودن. مام طبق معمول جو گرفته بودمون ولی بعضی از دوستان انگار که اصلا جو نمی تونه بگيرتشون!
5) سر مزار، ايرباس شروع کرد اشعار فروغ رو خوندن. (واسه فيلم مستند عمه خانوم و اينا) و اين شعر خوندنش خيلی مارو ياد مجريان محترم صدا و سيما انداخت که حافظ و ... را تو گور می لرزونن. که البته بر خلاف تصوراصلا کسی تو قبر نلرزيد. ولی وقتی بقيه کسانی که اونجا بودن شروع کردن به شعر خوندن معلوم شد فروغ خانوم به اين تريپ شعر خوندن عادت دارن!
6) بزرگان ديگری هم تو اون قبرستون دفن بودن. از جمله محمد تقی بهار، رهی معيری و حتی نوه ناصرالدين شاه. که بعضی از دوستان که شرکت تو اين قرار رو واسه خودشون افت می دونستن می تونستند فاتح خوندن واسه اين افراد رو برای اومدن بهانه کنند.( مخصوصا نوه شاه شهيد!)
7) پوريا هم بعد از مراسم تشريف اورد. کارهايی کرد که زبان همی از گفتنشان عاجز ماند! فقط اينو می تونم بگم که بقيه همسفران مشهد هم تشريف اورده بودن و اين حرکات پوريا رو می ديدن و با استقرای قوی به بقيه هم تعميم می دادن، احتمالا آمار مسافران به 15،10 نفر نزول می کرد!
8) چون وسيله نقليه برای بزگشتن فقط دو تا ماشين بود، و ما حدود 13 نفر، خيلی ماجراها واسه سوار شدن پيش اومد. آخرش هم من و پوريا و پير مغان و سيد عقب پرايد سوار شديم که برای جا شدن نصف راه پوريا رو پای من نشسته بود باقی راه هم بلعکس.
9) وسط راه پوريا گفت يه لحظه وايسين من برم يه چيزی بخرم بخوريم. من و پوريا رفتيم واسه خريدن. 7 تا پلمبير خرديم پولشو من دادم و کلاسش رو پوريا اومد.
10) وقتی برای خوردن پلمبير وايساده بوديم، پوريا جعبه دستمال کاغذی عمه خانوم اينا رو گذوشت رو سقف ماشين که حدود 10 دقيقه بعد وسط رها يادش اومد. و« از اونجايی که وقتی خدا IQ پخش می کرد، تمام بلاگر ها مشغول وبلاگ خوندن و نظر دادن و اينا بودن و چيز زيادی بهشون نرسيد»، به پيشنهاد سيد و پوريا، وحيدرضا نيم ساعت بعد از اينکه ماشين راه افتاده بود تا کمر از شيشه رفت بيرون تا جعبه دستمال کاغذی رو برداره!
11) موتور پوريا بنزين تموم کرده بود و پوريا وسط راه پارکش کرده بود. مام چون ظرف خالی برای بنزين پيدا نکرديم رفتيم يه نوشابه 2.5 ليتری خريدم تا توش بنزين بريزيم. بعد به پيشنهاد پوريا رفتيم سمبوسه بخريم تا بتونيم سه نفره با نوشابه بخوريم که نوشابه هه حروم نشه! ولی چون سمبوسه فروشه گفت بايد 5 دقيقه صبر کنيد تا سمبوسه سرخ بشه و ايضا با رجوع به همان برهان مطرح شده در قسمت (10) ، سيد گفت دير ميشه، بياد بريم يه ساندويچی چيزی باهاش بخوريم! بعد هم با يه نوشابه 2.5 ليتری رفتيم داخل مغازه و يه همبرگر و يه چيز برگر و يه هات داگ و سه تا سيب زمينی و سه تا ليوان خالی! سفارش داديم. و برای اينکه سوء تفاهمی نشه پوريا همه داستان رو واسه ساندويچيه تعريف کرد. خلاصه 3700 تومن خرج کرديم تا نوشابه 500 تومنی حروم نشه!
12) تو ساندويچی هم انقدر باکلاس!! بازی دراورديم که کم مونده يارو بياد يه 4 ليتری بنزين بهمون بده و از شرمون خلاص شه.
13) به علت نوشيدن حدود 0.8333 ليتر نوشابه (3/1 حجم) و ايضا سرمای هوا وقتی رسيدم خونه صاف رفتم سراغ همون جا! و اولين کسی رو که ديدم خودم بودم که تو آيينه دستشويی داشتم می گفتم: هــــــــــــــی رحت شدم.

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ