نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

یکشنبه ۸ دی ،۱۳۸۱

در حاشيه مراسم تقدير از بلاگرها

 

1) در ابتدای مراسم رئيس مجله فيلم افاضاتی بس طنز آميز فرمودند. به عنوان مثال سايت را به مجتمع مسکونی و وبلاگ را به سوئيت و توالت و غيره تشبيه کردند. مام نمی دونستيم آدمای با کلاس به اين تيکه های خوشگل! می خندند يا کار ديگه ای می کنن. واسه همين عکس العملی نشون نداديم.
2) وقتی سينا مطلبی برای گرفتن جايزه رفت بالای سن. در اقدامی نمادين، موقع تشويق حضار بندهای کفشش را بست! احسان هم که نزديک ما نشسته بود گفت درستش همينه و آدم بايد خونسرد باشه
3) اما نمی دونم چرا وقتی خود احسان رفت بالای سن خيلی از خجالت و اينا سرخ شده بود.و هيچ اقدام نمادينی هم نکرد! يه کشفی هم کرديم که من، خودم و احسان يه نفر هستش و اون دوتای ديگ شخصيت های ساختگی هستن.
4) وقتی آدم تو اون جمع به اين با کلاسی می ره، سعی می کنه جو بگيرتش و خودشم ( ولو برای مدت کوتاهی!) باکلاس باشه.ولی مثل اينکه اين کارا به ما نيومده! چون وقتی خيلی در حال باکلاسی بوديم و عزيزانی مثل ايشون و ايشون و ايشون و ايشون اطرافمون نشسته بودن يهو پوريا گذوشت تو گوش من و گفت خودکار، کاغذ داری!
5) هنگامی که آقای موسوی خوينی داشت صحبت می کرد، پوريا به خاطر يک سری ملاحظات سياسی! خيلی به وجد اومده بود.
6) اون بلاگری که من هفته پيش تو خواب ديده بودم، برای اولين بار تو اون مراسم هم ديدم. جالب اينجا بود که دقيقا همونی بود که تو خواب ديده بودم! درست همون تيپ و قيافه. (نوسترآداموس شديم واسه خودمون!)
7) سايموند وساکت هم خيلی داشتن خودشونو واسه ما می گرفتند. هی می گفتن خدا کنه از فلان روزنامه و فلان خبرگزاری و فلان کوفت! گزارشگری نياد. آخه همشون مارو می شناسن! منم می خواستم بهشون بگم بابا معروفا! ولی چون جو گرفته بودم و باکلاس شده بودم نگفتم. ( عوضش اينجا می گم!)
8) موقع قرعه کشی واسه جوايز ما همينجور با دلهره نشسته بوديم. 5 تا Pentium 4 سری اول جوايز بود. نفر اولی که اسمش در اومد کسی نبود جز سايموند!!! اَاَاَاَاَاَ.... ساکت هم به خاطر اول شدنش يه Domain و يه سکه نيم و ... برد.
9) به من و پوريا هم يه ماه اينترنت برديم! منتهی از ساعت 3 بامداد تا 9 صبح! در انتهای مراسم تنديس شانس مشترکا به من و پوريا اهدا شد!
10) بعد از مراسم ساکت اتاق کارشو تو همون موسسه نشونمون داد. توی اتاق 5 تا Pentium 4 داشت. ( می خواست به سايموند بفهمونه که کم نيورده!)
11) سايموند قرار شد به خاطر بردن Pentium 4 به ما پيتزا بده. شمام اگر دلتون لک زده واسه چتربازی! می تونيد دست به کار شيد.
12) واقعا سايموند از اين پيروزی مدهوش بود. چون موقع برگشتن وسط خيابون واسه ماشين آقای موسوی خوئينی دست تکون داد که يعنی ما رو هم سوار کن!
13) بعد از مراسم من و ساکت يه مقدار جزئی از مراسن تيغ زنون! را روی سايموند اجرا کرديم. اين عمليات شامل کرايه تاکسی و هات داگ و نوشابه خانواده بود. بقيش هم گذوشتيم با بقيه دوستان انجام بديم!

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ