نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

چهارشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸۱

فقط همين

 روزی موسی (ع) از خدا می خواهد که پاکترين و گناهکارترين بنده امت خود را نشانش دهد. به او وحی می شود فردا صبح اولين کسی که از دروازه شهر خارج می شود گناهکارترين بنده امت توست. و غروب آخرين فردی که وارد شهر شود پاکترين بنده امتت است. صبح مردی همراه فرزندش از دروازه خارج می شوند و جالب آنکه غروب هم همان مرد آخرين کسی است که به شهر وارد می شود. موسی (ع) طاقت نمی آورد. نزد آن مرد می رود. واز او می پرسد که در اين روز چه کرده است که حال او اينقدر دگرگون شده است؟ مرد پاسخ می دهد:
خارج از شهر روی زمين مشغول زراعت بود. پسرم از من پرسيد آيا چيزی عظيم تر از اين بيابان هم وجود دارد. به او گفتم بله... گناهـــان من. باز از من پرسيد آيا از گنــا هان تو هم چيزی بزرگتر وجود دارد. به او گفتم بله.... رحمـــــــــــت خداوند....
همينکه به گناهان خود اعتراف کرد، از زحمت خدا نا اميد نشد. و رحمت بی منتهی خداوندی را بزرگتر از گناهان خود دانست.......... پاکترين فرد امت موسی شد...

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ