نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

دوشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۱

 

 امشب از خود تهی ام گرم با باده امشب از خانه برون آمده ام آماده
این بیت یه روز غروب بی اجازه! اومد تو مخم. الآن هم چند روزیه خرابشم اساسی یه جورایی ازش خوشم میاد یه جوراییم نمی تونم کاملش کنم. یه جوراییم برای کامل کردنش احساس مسئولیت می کنم. حسه غریبیه.شاید شما هم تا حالا انجوری شده باشید. بهرحال خواستم با این یه تیر همه ی نشونه ها رو بزنم:
می خواستم از همه کساییکه این یادداشت رو می خونن و یه سر سوزن ذوقی دارن یه بیتی بهش اضافه کنن.
در باره مزایای! این کار بعداً صحبت می کنم.
Tip: مشابه این کار قبلاً تو جاهایی مثل آبدارخونه گل آقا انجام شده است!

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ