نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

جمعه ۸ آذر ،۱۳۸۱

لمذا؟

 پارسال همين روزا سر کلاس آقای حلی بوديم. داشت رفع اشکال می کرد. من کنار احسان نشسته بودم. اين احسان رفيق ما يه کمی اضافه وزن داره! مام تو دوران دبيرستان بهش می گفتيم دنبه. داشتم رو کاغذ يه سری طرحای بسيار زيبايی از کلمه دنبه رو طراحی می کردم. زيرش هم يه بيت شعر نوشتم:
لماذا تأکل هذا المقادير..... که اکنون دنبه ای با اين تفاسير
بقيه بچه ها که خوندن خيلی خوششون اومد. از پيش دانشگاهی تا خونمون حدود 20 دقيقه راه بود تو راه بقيه ابياتش هم سرودم! اگه بدونين ما تو اون يه هفته با اين شعر چقدر سر به سر رفيقمون گذوشتيم...

لماذ ا تآکل هذا المقادير
که اکنون دنبه ای با اين تفاسير

که هر کس پر خورد داغش ببيند
همينک گفتمت تا که نشد دير

شروع کن دنبه ها را آب گردان
که از آبش جهان هم می شود سير

که اين پند و حکايت بس مهم است
نگو که تو به من هی می دهی گير

که گر گوشَت فرا داری به اين پند
اميد آيد که همچون چوب کفگير،

شوی لاغر رهی از بند تزوير
جهی بر دشمنانت سانِ شمشير

سخن کوتاه بايد نکته اين است
«نخوردن بهتر از صرف پلمبير»

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ