نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

یکشنبه ٧ مهر ،۱۳۸۱

 

 مثل دیدن یه خوابه
مثل آب خوردنِِ از توی سرابه
مثل خوندن قناری
مثل آواز کلاغه
مثل گریه
مثل خنده
مثل ابرای بهاره

مثل نصف کردن سیبه
مثل پوستای پیازه

مثل رفتن و نموندن
مثل مرغای مهاجر
مثل پیله ای رو برگه
که می خواد بپّره آخِر

مثل خون تو رگ گلبرگ شقایق
مثل یه رودخونه و
یه دونه قایق

مثل حسی که به آدم می گه
تو
خیلی غریبی

مثل وقتی که بجز سایه نداری تو رفیقی

مثل حال یه ستاره
که رو خاکه
که رو خاکه
مثل چشمای یه بچّه
که چه پاکه
که چه پاکه

مثل وقتایی که دست می کشه بارون روی شیشه
مثل فرهاد
ولی حیف
بدون تیشه...

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ