نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

سه‌شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۱

و اين داستان به پايان رسيد

 ... من امروز غروب با مصطفی رفتيم محل کار امير. هر طبقه که می رفتيم من هی مصطفی رو مينداختم جلو که اگه امير رو ديد به من بگه آخه می ترسيدم يهو چشام تو چشاش بيفته... تا اينکه مصطفی رفت تو يه اتاق و به من گفت امير همين جاست. نمی تونستم برم تو به مصطفی گفتم برو بهش بگو يکی از دوستای قديميت دم دره... بعد چند لحظه امير اومد بيرون... وای چقدر دلهره باحالی بود. اونم منو شناخت... شده بود عين فيلمای هندی! خدايا ممنون.... می دونيد وختی آدم بری رسيدن به يه چيزی همه راهها رو بسته می بينه اونوخته که خود خدا يجوری قضيه رو برات راست و ريس می کنه که کلی می مونی تو کفش... من وختی ديروز داشتم مأيوس و سرخورده از دانشگاه شريف بر می گشتم اصلا فکر نمی کردم فرداش امير رو پيدا کنم...
....................................................................................................................
قابل توجه همه دوستانی که بار قبل برای جمکران همسفر ما نبودند يه سرس توصيه هايی دارم که ان شاءا... فردا می نويسم... خوندنش واقعا توصيه ميشه!!! کسايی هم که بار قبل مراهمون بودن هم برای خنده اگه خواستن بخونن کسايی هم که نه اون دفه اومدن نه ايندفه هم بخونن که ببينن جه خبره... خلاصه همه بخونين ديگه!

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ