نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۱

آن شب...

 آن شب در مزرعه غوغای عجيبی بود. شور و التهابی که تا آن روز هيچ کس در مزرعه نديده بود...
آخر قرار بود چند شاخه از خوشه های جو قرص نانی شوند که آخرين افطار مولا(عليه السلام) بود
...آن روزها نزديک است و من در دلم آن شور و اشتياق را نمی بينم...

«صبر داشته باش مولا خودش میدونه چه جوری دلها رو راهی خونش کنه» از سعيده خانوم
................................. اميدوارم

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ