نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۱

من فقط تا دو روز ديگه نوجوانم!

 به سبک انشاهای مجله وزين و مرحوم! گل آقا؛
موضوع انشا: نوجوانی
البته واضح و مبرهن است که چون ما تا دوروز ديگر بیشتر نوجوان نيستيم بايد هرچه زودتر اين انشا را بنويسيم. نوجوانی ما دوران خيلی خوبی بود. صد البته به قول بابامون همه چيز برای خودش مشکلاتی دارد. مثلا يه سری کارها رو که انجام می داديم بابامون می گفت اين کارا به تو نيامده و برايت زوده و يه سری کارهام به همين ترتيب برايمان دير بود و به قول بابيمان ديگر بزرگ شده بوديم.
احمد آقا دوست بابام [که روانشناسی خوانده] هميشه می گويد که هيچ کس نوجوانان را درک نمی کند. فرهاد پسر احمد آقا هم نوجوان است. او هم ضمن تأييد حرف پدرش می گويد که پدرش او را درک نمی کند. ولی من اينجوری نبودم. معلم زيستمان هميشه من را درک می کرد. او هميشه به من می گفت « پسر جان تو هيچ وقت آدم نمی شوی». البته چند تا از معلمهای ديگرمان هم مرا درک می کردند ولی نه به اين لطافت و مهربانی.
پدرام همسايه پايينيمون هميشه به من می گويد خوش به حالت. چون اون بيچاره الآن که سوم دبيرستانه از ساعت 6 صبح تا ساعت 7 بعدازظهر می ره مدرسه و می گويد خدا سال بعد را به خير کند. آقا سيروس بابای پدرام می گويد که« نوجوانان بايد فقط درس بخوانند وگرنه که می روند کوچه دنبال هزار جور کار خلاف.» البته من اصلا دنبال کار خلاف نمی روم چون هربار پدرام می گويد بابام نيست بيا خونمون فيلم ببينيم من نمی روم.
اين بود انشای ما درباره نوجواني

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ