نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۱

ماه رمضون

 بازم داره بوی ماه رمضون مياد....و بازم دلم ياد پدربزرگم و کرده...پدربزرگی که فقط 2 سال از عمرم رو کنارش بودم...ولی هنوز هم از خيلی از کسايی که هر روز می بينمشون بهش نزديکترم...نمی دونم چرا هر سال ماه رمضون که می رسه خيلی دلم هواشو می کنه .... شايد عجيب باشه ولی هنوزم گرمای اون بوسه ای رو که موقع خداحافظی از پيشونيم کرد رو حس می کنم...با اينکه اون موقع فقط 2 سالم بود...بعدشم که همرزماش برگشتن با يه خبر عين بی خبری يا شايدم يه اميد خيلی دور..............................................
هنوزم وقتی ماه رمضون می رسه دلم هواشو می کنه.....

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ