نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

شنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۱

يه نفر

 يه نفر بود که هيشکی ازش تعريف نمی کرد انگار که هيشکی کاراشو نمی ديد. عوضش خودش خودشو تحويل می گرفت. خيلی از خودش برا خودش تعريف می کرد. حالا چند وقته بعضيا دارن ازش تعريف می کنن... احساس می کنه بقيه دارن کاراشو می بينن... حالا ديگه از خودش برا خودش تعريف نمی کنه.با خودش جدی تر شده. داره ايراداشو می بينه. حالا ديگه اگه هيشکی هم ازش تعريف نکنه خودش از خودش تعريف نمی کنه...

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ