نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

چهارشنبه ۱ آبان ،۱۳۸۱

يک شب در خانه صوفی ها

 توجه: اين داستان کاملا واقعی است!
1) چون من اون شب عينک کذايي مو نبرده بودم اکثر دوستان پس از يک وقفه چند ثانيه ای متوجه تغييرات در ساختمان صورت ما می شدند. بعضی از آقايون هم اولش مارو بجا نياوردند... در اينجا بو که پی بردم « که همين لباس زيباست نشان آدميت»
2) به بعضی از دوستان هم که تازه معارفه شديم، وقتی می پرسيدند وبلاگ شما چيه و ما می گفتيم، می فرمودند آهان، آهان و خيلی تابلو بود که اسممان هرگز به گوششان نخورده بود {می خواستند روحيه بدند}
3) وقتی تازه داشتيم باجو محيط آشنا می شديم يهو فيوز برق پريد و ما چند دقيقه ای را در تاريکی محض (شايد هم کاربردی)گذرانديم. وقتی برق برگشت که بعضی از دوستان تا آرنج داخل سفره نان و پنير بودند و لولک مريض هم تازه يه گوشه ای پيدا کرده بود و ولو شده بود که مجبور شد سريع خودشو جمع و جور کند.
4) در يک جلسه توجيهی قبل از شروع مراسم جناب سفير از ما توصيه اکيد گرفتند که در اين مراسم کسی، کسی را با اسامی وبلاگی صدا نزند و برای اطمينان چندين بار اسامی کوچک همه دوستان را برای همه مرور کرد. اما وقتی کربلايي رهام [که توجيه نشده بود] می خواست بزند زير آواز گفت چون بيت، بيت صاحب وبلاگ در اوح تنهايي است اين دو بيت رو اول می خونم و بعد دو بيت خواند که در هر مصراع سه چهار بار عبارت در اوج تنهايي آمده بود و در اين هنگام قيافه سفير جان کاملا ديدنی بود {به گمانم اگر رهام همينجوری ادامه می داد و برای چند نفر ديگر هم شعر می خواند سفير يه بلايي سرش می آورد}
5) اول مجلس آقا پيام(برادر پوريا) دعای عهد خواند. تا ما در وبلاگمان دعای عهد نوشتيم همه ياد گرفتند.
6) وقتی مجلس به اوج خودش رسيده بود و پوريا هم اون وسط حسابی شور گرفته بود لولک جان هوس فرمودند با شکلات و موز! پوريا، رهام و خاطرات را مورد هدف قرار دهند. يک مرد شريفی که حدود 50 سال هم داشتند هم در ميان پوريا و خاطرات نشسته بودند که حدود 90 درصد اشيای پرتابی به ايشان برخورد کرد. البته ايشان خيلی بزرگوار بودند و به روی خودشان هم نياوردند.
7) باز هم در شور مجلس متوجه شديم ک پوريا هر چند ثانيه يکبار به صورت نيم خيز جلوی دوربين بلند می شد.{خدا می داند شايد می خواست خواهرش، مادرش و وغيره اش او را در تلويزيونی که در قسمت خانم ها نصب شده بود حسابی ببينند...}
8) اين نکته هم نبايد فرموش شود که از ميان همه پرشين بلاگي ها فقط دنيا زده در امور ميوه و شيرينی و شام و غيره کمک می کرد (خب حقش هم بود که 3 پرس شام بخوره، نه؟)
9) وقتی دم در داشتيم با دوستان خداحافظی می کرديم فائزه خانوم(ورود دخترها و غيره ممنوع) با ماتيزشون عملياتی شامل (يک دنده جلو + يک دنده عقب سريع+ یک take off )انجام دادند و در اين هنگام لولک هم که می خواست کم نياورد سعی در اجرای همين اعمال با رنوی سفير بيچاره داشت که يکبار پای دنيا زده زير سپر گير کرد دو سه بار هم خود امام زمان پوريا رو نجات داد...
10) باز هم در هنگام خداحافظی مقايسه ما [دوستان پوريا] و دوستان پيام [برادر پوريا] ديدنی بود اونها از 10 نفر 8 تاشون کت و اينها داشتند ولی از بين ما فقط پير مغان اين تيپی بود. البته در مقايسه خود پوريا و برادرش هم به همين نکته ميرسديم [ اين به اون در]
11) برگشتنه بنده و جناب پير مغان و لولک و جناب حديث با ماشين سفير برگشتيم. عليرغم اصرار سفير لولک پشت فرمان نشست. هنگام عبور از هفت هشتا سرعت گير خيابان ايران زمين اين صداهای تکراری به گوش می رسيد : «لولک جان ترمز، لولکِ...ترمز، ... ترمز، تالاق(صدای برخورد سپر يا شاسی به سرعت گير)»...
12) و اينجا بود که برای اولين بار لولک عزيز کم آورد... در فاصله صد متری يک عدد پليس، لولک زد زير ترمز و گفت سفير بيا بشين پشت فرمون من گواهينامه ندارم!!! جناب حديث هم به کاملا حرفه ای یانه! رفتند و چرخ های ماشين را بازديد کردند تا آقا پلِسه بو نبره...
13) وقتی به ميدان صنعت رسيديم و ديديم چقدر سوت و کور است به پيشنهاد لولک مهربان و تصويب جناب سفير بنده را تا ميدان ونک رساندند... خدا خيرشان دهاد

ديگه هیچی نمی نويسم تا تو نهضی بمونه.....

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ