نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

ممنون از همه تبريكات روز معلم. ولى واقعا حيف اين كلمه كه در مورد من به كار بره... يك كارت پستال كه با خط طلايى روش نوشته شده بود تقديم به معلم عزيزم، و يه چسب زخم. خنده هم نداره. اتفاقا چسب زخم خيلى هم به دردم خورد. پارچه دسته كيفم پر پر! شده بود، با چسبه درستش كردم. هداياى روز معلم و اين مسائل.

 

چند وقته باز دوباره اين احساس لعنتى «وصله ناجور بودن» اومده سراغم. ديگه دارم كم كم بهش عادت مى‌كنم. يا شايدم اون به من عادت مى‌كنه. نمى‌دونم مال اين عادت كردنه يا هر چيز ديگه، ولى ديگه خيلى هم ازش بدم نمياد. حتى شايد بعضى‌ وقتا ازش خوشم هم بياد. احساس جالبيه. هرجا كه مى‌رم احساس مى‌كنم يه وصله ناجورم بين همه. يه وقتايى سعى ‌مى‌كردم فراموشش كنم، يا مثلا به خودم بقبولونم! كه اينجورى نيست. ولى چند وقته كه ديگه نميشه اين كار رو كرد. در و ديوار داره داد مى‌زنه انگار! ولى گفتم كه،‌ هرچند سخت، ولى دارم باهاش كنار ميام!

 

اينجورى هم نيست كه ديگه ته افسردگى و احساسات و اينا باشما! اين تيپها خيلى بهم نمياد! امروز ساعت 7 شب تو مدرسه 1 واسه روز معلم مراسم گرفتن. و لابد يه كيف پارچه‌اى سياه جديد با آرم سازمان. و يه تقدير نامه با امضاى شخص دكتر اژه‌اى. و البته شام!

 

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ