نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

جمعه ۱٩ مهر ،۱۳۸۱

سفرنامه یا شبی که پرشين بلاگ خلوت بود

 سفر ما خیلی خوش یمن بود.چرا؟ چون همون اولای راه افتادن ایران در ضرابات پنالتی مقتدرانه! پیروز شد. تو راه هم که اتوبوس دست کمی از پروازهای خط هوایی امارات نداشت. بس که چیز بهمون دادن خوردیم. البته یه کم! مهمانداراش کت و کلفت بودن که ان شاءا... تو قرارای بعدی حل می شه. دستشون درد نکنه خدا یک در دنیا و صد در آخرت بهشون بده. ما هم با یه سری از دوست های خیلی خوب (هر کلمه یه لینکه در کلیک کردن دقت کنین) آشنا شدیم و قول دادیم که هی بریم واسه هم پیام بذاریم و هی کنتور همدیگره بالا ببریم. سر شام هم یکی از بچه ها (لینکش نمی کنم شاید ناراحت بشه) پیشنهاد داد که در دو هفته آتی خودکشی کنه و ما هم هر کدوم ماجرا رو کامل تو بلاگامون بنوسیم تا گروه بالا بیاد (جناب جامعه شناس ما همه گوش به زنگیم).
یکی هم 20 بار گفت که گفت که تو یادداشت هاتون از همون اطلات مجازی قبلی استفاده کنین یا بهتر بگم کسی رو لو ندین... یه بنده خدایی هم گیر داده بود که اسم واقعی من محفوظ بمونه اینم چشم. برگشتنه هم کلی شانس اوردیم که راننده خوابش نبرد. چون وقتی مهماندار! بهش دوغ تارف کرد گفت که من همینجورم کلی خوابم می آد چه برسه به اینکه دوغم بخورم.
یکی از دوستای تازمون که به عنوان همراه اومده بود وقتی دید کلی آدم با کلاس و باحال و کاردرست تو جمع ما هست تصمیم گرفت از همین امروز به جمع پرشین بلاگ بپیونده.مام قرار شد هر وقت به ما آدرس داد بریم براش تولد بگیریم.

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ