نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

 

خيلی زود گذشت. اصلا فکر نمی کردم به همين سادگی. هميشه تا بزرگسالی خودم فاصله خيلی زيادی می ديديم. و مرز مشخصی.... تا چند وقت پيش شازده کوچولو که می خواندم خودم را از آدم بزرگاش دور می ديدم. هيچ وقت فکر نمی کردم انقدر زود بگذره.
يادمه کوچيک تر که بودم هميشه دوست داشتم روز تولد 15 سالگيم بميرم. الان از اون حال و هوا خيلی دور شدم. خيلی.... و خب طبيعيه... يعنی بايد اينجوری باشه... بزرگ شدم.... ولی من با اين بايد مشکل دارم... هنوز دوست دارم خيلی از کارهايی رو که « مال بچه هاست»...


و صد البته همه اين اراجيف نمی تونه مانع از شور و شعف من از بابت حذف رئال باشه.


محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ