|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
جمعه ٢٩ خرداد ،۱۳۸۳
:: حالا چرا قيافتو اينجورى مىكنى؟ تا حالا هيچ مسئوليتى نداشتى توزندگيت؟ كه حالا با يه كوچولوش اينجورى شدى؟ -: مسئوليت كوچيك و بزرگ نداره. تازه الان مسئوليتم خيلى هم بزرگه. از آدماى لوده هم بدم مياد. كه هيچى رو تو زندگيشون جدى نمىگيرن. :: جدى بگير. ولى حالا چرا قيافتو اينجورى مىكنى؟ هميشه وقتى يه چيزى رو جدى مىگيرى اين شكلى ميشى؟ چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۳
اين روزها كار شيعيان شده خطبه جهاد مولا را خواندن و حسرت خوردن. دلمان گواه است كه تا ظهور دولتش اندكي بيشتر نمانده است. و همين دل است كه مى گويد تاب تحمل همين اندك را هم ندارد. مي داني! در اين فكرم كه دنيا از اين بيشتر هم مي تواند غرق ظلم شود؟ یکشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸۳
حتى وقتى آدم اساسى افسرده و بدبخت! هم باشه، خيلى راحت مى تونه بخنده. يه كار خيلى راحت كه ميشه كرد اينه. سه نفر. مثلا سه تا داداش. دو نفرشون به هم خيره ميشن و يكى ديگه سعى ميكنه اين دو نفر رو بخندونه. هر كى زودتر خنديد باخته. اين موقع ها هرچى هم كه افسرده باشى به كوچترين تيكه ميخندى. چند روز پيش. در عرض چند دقيقه انقدر همين جورى خنديدم كه خيليا تو چند ماه هم انقدر نمى خندند. پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۳ ۱۱:٤۱ ب.ظ || محمدیکشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸۳
امروز دوباره از همان مسير پياده مىآمدم. فروشگاه زيروتن. تكه پايينى كاغذ را كنده بودند. همان تکه مربوط به آراستگی. يك فروشنده خانم استخدام مىشود. و همان خانم ها هم مشغول كار بودند. شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳
داشتم پياده مىرفتم دانشگاه. روى شيشيه ويترين فروشگاه زيروتن اعلاميه زده بود: « به يك فروشنده خانم با ظاهر آراسته نيازمنديم.» به داخل فروشگاه سرك كشيدم. دو خانم فروشنده با ظاهر آراسته مشغول كار بودند! شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۳
... روزه بود. وضعيت طورى نبود كه بشود روزه گرفت. هواى سوزان و داغ، روزهاى طولانى، ولى سيد مى گرفت. دم غروبى آمد نشست پيش من. از شهدايى كه ميشناخت تعريف مى كرد. چنان حسرت مى خورد كه توي دلم يك چيزى گلوله مى شد. چشمهامان را دوخته بوديم به خورشيد كه كمكمك ناپديد مى شد و سيد حرف مى زد و من گوش مى كردم. از يك جايى به بعد ديگر حواسش به اين نبود كه با كى حرف ميزند؛ حرفش را مى زد. من هم نشسته بودم و گوش مي كردم. صداى قرآن بلند شد. گفت: « پاشيم. اذونه. بريم نماز» روزه بود. همين طور نگاهش مى كردم. رفت از منبع آب وضو گرفت و يك پتو انداخت بقل خاكريز و ايستاد كه قامت ببندد. هنوز نگاهش مى كردم.يك خمپاره شصت درست خورد رويش؛ جلوى چشمهاى من. تقريبا هيچ چيزى ازش باقى نمانده بود. دويدم طرفش. قرآن همراهش تكه پاره شده ، روى زمين افتاده بود. دست بردم، يك تكه را برداشتم. خواندم: « يا ايتها النفس المطئنة ارجعي الي ربك...» حالا يك خمپاره هم به من خورده بود. يادمان نرود چند سال پيش، آدمهايى كنار ما زندگى مىكردند، كه مصداق اين آيه بودند... |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
