|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳
ميدونم كه اينجا نبايد اين همه طولانى نوشت. ولى دلم نيومد داستان رو چند قسمت كنم. اگه حوصله خوندنش رو نداريد ميتونيد Alt+F4 ... روزى روزگارى، در يكى از سرزمينهاى دور، آنجا آسمانش آبى و زمينش سبز است، پادشاهى زندگى مىكرد – برخلاف بيشتر پادشاهان – عادل و رعيتپرور. سالها پشت سر هم مىگذشت و مردم كشور قصه ما به خوبى و خوشى و شادمانى زندگى مىكردند. تا اينكه در يكى از روزهاى دلانگيز بهارى پادشاه عادل و رعيت پرور قصه ما در بستر بيماري افتاد. و از آنجا كه پادشاه – برخلاف بيشتر پادشاهان – بسيار محبوب بود، از سراسر مملكت طبيبان حاذق و كاركشته براى درمان او راهي قصر باشكوه پادشاه شدند. ولى از بخت بد، از دست هيچ كدامشان كارى ساخته نبود. بالاخره يك روز كه پادشاه فهميد كه ديگر عمرش رو به پايان است، وزيران و وكيلان و دو پسر خود را احضار كرد. و بعد ار نصيحتها و وصيتهاى طولانى حرفى را زد كه همه منتظرش بودند. راويان، سخنانش را اينگونه نقل كرده اند: « اما در مورد جانشين. از آنجا كه من هميشه به رعايا احترام گذاشتهام و حقوق آنها را محترم شمردهام، در مورد جانشينى هم، انتخاب را به عهده خودشان مىگذارم. به اين صورت كه بعد از مرگ من به هر كدام از شما يك دهم ثروت خزانه به عنوان ارث داده مىشود. و يك سال به شما مهلت داده مىشود تا براى خودتان تبيلغات كنيد. بعد از آن، وزير دست چپ انتخابات برگزار كند و هر كدام از پسرانم كه راى بيشترى آورد پادشاه شود. در طول اين يك سال هم وظايف پادشاهى موقتا به عهده وزير دست راست خواهد بود.» فرداى آن روز پادشاه دار فانى را وداع گفت. و از آنجا كه بين مردم بسيار محبوب بود – برخلاف اكثر پادشاهان – تمام كشور هفت روز و هفت شب عزادارى كردند. و بعد از آن هم وزير دست راست، حكومت را – موقتا – در دست گرفت. گفتيم كه پادشاه دو پسر داست. پسر بزرگتر خيلى شبيه پدرش بود. جواني رعنا و دانا و پر قدرت، كه با همه مهربان بود و آزارش به كسى نمىرسيد. اما پسر كوچكتر... اينجورى در موردشات قضاوت نكنيم بهتر است. بگذاريم راوى قصهاش را بگويد و شما خودتان قضاوت كنيد. وزير دست راست پولها را به پسران داد و براي هردوى آنها آروزى موفقيت كرد و پيشانى هردو را بوسيد و گفت: « اميدوارم هركدامتان كه پادشاه شديد، راه پدرتان را ادامه دهيد. كه خدا رحمتش كند، بسيار پادشاه عادل و رعيت پرورى بود. بر خلاف اكثر پادشاهان » و اين جمله آخر را در دلش گفت. پسر بزرگتر كه عقيده داشت خوب بودن براى مقبول بودن كافيست و در يك كتاب روانشناسى هم خوانده بود كه محبوبيت زمانى بهدست مىآيد كه دنبالش نباشيد، به زندگى عادى خودش ادامه داد. البته چون ثروت زيادى داشت – لابد شما هم مىدانيد كه يك دهم ثروت خرانه، پول هنگفتى است – بيشتر از قبل به مردم كمك مىكرد. و به مرور آوازهاش در شهر پيچيد كه دستش به خير است و به مردم كمك مىكند. چند ماهى كه گذشت، خانهاش شده بود پاتوق نيازمندان. مىآمدند و نيازشان را مىگفتند و پسر بزرگتر هم در حد وسعش كمكشان مىكرد. يك روستا را هم كه در آتش سوخته بود از نو ساخته بود. كه اين را مردم خيلى دهن به دهن نقل مىكردند. يك سيلبند هم براى يكى از شهرهاى دوردست كشور ساخته بود تا از سيلهاى موسمى در امان باشد. و به پيشنهاد او و كمك مردم، انبار بزرگ آذوقه و غلات كشور را هم تعمير كردند و يك سوله هم به آن اضافه كردند. خلاصه، برادر بزرگتر در اين چند ماهى كه گذشته بود بين مردم خيلى محبوب شده بود و اگر روزها در شهر مىگشتى تكوتوك مىشنيدى كه مردم مىگفتند الحق كه اين پسر خلف همان پدر است. قصه برادر بزرگتر را تا همينجا داشته باشيد تا برويم سراغ برادر كوچكتر. برادر كوچكتر پول را كه گرفت با خودش گفت كه يك سال براى تبليغات خيلى زياد است. شش ماه هم كافيست. تصميم گرفت شش ماه اول را با ارثيه خود – كه پول زيادى هم بود – تجارت كند و بعد از آن به كشور بازگردد. نصف داراييش را نيشكر خريد. كه محصول اصلى كشور بود. و نصف ديگر را هم براى خرج سفر نگه داشت. و به سمت چين و ماچين سفر كرد. نيشكرها را آنجا فروخت و سود زيادى كرد. از چين اسباببازى خريد و به ايران برد و از آنجا نفت خريد و به آمريكا فروخت. – آن زمان هنوز در ايران نفت ملى نشده بود و آمريكا هم ايران را تحريم نكرده بود – از آمريكا بمب اتم خريد و به پاكستان برد و همين كارها را كرد و هر بار پولش چند برابر شد و نهايتا به كشورش بازگشت. از آنجا كه يك ماه علافى در گمرك ايران و يك ماه اين در و آن در زدن براى گرفتن ويزاى آمريكا را از قبل حساب نكرده بود، سفرش به جاى آنكه شش ماه طول بكشد، هشت ماه طول كشيد. در اين هشت ماه برادر بزرگتر در كشور خيلى محبوب شده بود و برادر كوچكتر تقريبا از ياد مردم رفته بود. برادر كوچكتر با استقبال گرم برادر بزرگتر و ورزاى دست راست و چپ و كلى دبدبه و كبكبه به آغوش ميهن بازگشت. و از آنجا كه چهار ماه بيشتر وقت نداشت خيلى سريع دست به كار شد. چهل نفر از مردم شهر را به طور رندوم – البته خدا عالم است كه رندوم بود يا نه – انتخاب كرد و هفت روز و هفت شب مهمانى برپا كرد و خوردند و نوشيدند و خواندند و خوش گذشت. هفته بعد همين كار را با چهل نفر ديگر كرد. لابد شما با خودتان مىگوييد كه چقدر ابله! اينجورى كه نمىشود همه مردم را جذب كرد. اما بهتر است صبر كنيد تا راوى، قصهاش را ادامه دهد. چند هفتهاى كه گذشت آن چهل نفر چهل نفرها براى مردم ديگر از سخاوت و مهربانى و مرام برادر كوچكتر تعريفها كردند و يواش يواش آوازه سخاوت و مهربانى و مرام برادر كوچكتر در همه مملكت پيچيد. بقيه مردم هم كه دوست داشتند شنيدهها را خودشان ببينند و خودشان هم از سفره كرم برادر كوچكتر بهره ببرند و از بقيه كم نياورند و در شهر هم سربلند باشند كه مورد توجه شاهزاده هستند، سعى مىكردند خود را به برادر كوچكتر نزديك كنند و خودشان را در دلش جا كنند! و خلاصه همه دوست داشتند از دوستان برادر كوچكتر باشند. به هر حال دوستى با برادر كوچكتر خيلى مزايا داشت. بر خلاف برادر بزرگتر – چون او به دوست و غير دوست يك جور كمك مىكرد – كم كم همه جا صحبت از مهربانىهاى برادر كوچكتر بود. برادر كوچكتر چند بارى هم در ميادين مهم شهرهاى كشور سخنرانىهاى پرشورى كرد و بسيار به مردم مىگفت كه خيلى آنها را دوست دارد و همه چيزش مال مردم است و بدون آنها هيچ مال دنيا به دردش نمىخورد. و تمام اين هشت ماه – كه يك ماهش را در گمرگ ايران علاف بوده و آخرش با رشوه دادن كارش راه افتاده و يك ماهش را هم دنبال ويزاى آمريكا بوده – براى اين تجارت كرده است كه پولش بيشر شود و بيشتر بتواند به مردم خدمت كند و الخ. و آنقدر اين محبوبيت زود به دست آمده براى برادر كوچكتر جذاب بود كه ديگر خيلى به انتخابات و پادشاهى هم فكر نمىكرد. دوست داشت بيشتر و بيشتر محبوب شود. و اساسى لذت مىبرد! برادر كوچكتر... مىبينيد من راوى هم برارد بزرگتر را فراموش كرده ام. چه برسد به مردم شهر. خلاصه، وزير دست چپ انتخابات را در سلامت كامل و البته با نظارت وزير دست راست برگزار كرد و برادر كوچكتر به عنوان پادشاه جديد انتخاب شد. بعد از اعلام نتيجه، دو برادر همديگر را در آغوش گرفتند و برادر بزرگتر به برادر كوچكتر تبريك گفت و پيشانى او را بوسيد و براى او آرزوى موفقيت كرد. به ميمنت و مباركت پادشاهى جديد هفت روز و هفت شب جشن و پايكوبى برپا بود و همه خوردند و نوشیدند و خواندند و خوش گذشت. بعد از آن برادر بزرگتر پيش دايهاش رفت. كه بعد از مرگ مادرش در پنج سالگى مانند مادرى مهربان او را بزرگ كرده بود. كمى گريه كرد و گفت از اينكه پادشاه نشده ناراحت نيست. ولى تحمل ندارد كه اوضاع سالهاى بعد كشور را ببيند. و براى همين دوست دارد سفر كند. دايهاش كه هميشه در دلش مىخواست كه برادر بزرگتر پادشاه شود اشكهايش را پاك كرد و سعى كرد كه برادر بزرگتر را از سفر بازدارد. به او گفت: « پسر عزيزم، مگر كارتون Lion King را نديدهاى؟ Simba هم مثل تو از كشورش رفت. و بعد فهميد كه نبايد مىرفته است. برادر بزرگتر پيشانى دايهاش را بوسيد و گفت: « حيوانات جنگل دوست داشتند كه Simba پادشاه شود. و براى همين هم او نبايد فرار مىكرد. ولى مردم كشور ما برادرم را انتخاب كردهاند و من به نظر آنها احترام مىگذارم و حق را به آنها مىدهم كه اين را از پدرم آموخته ام. و مىخوام مثل كرگدن، تنها سفر كنم.» و اين جمله آخر را در دلش گفت. دايهاش ديگر حرفى براى گفتن نداشت. فقط خوشحال بود كه هنوز صادق هدايت بوف كور را ننوشته و قصد خودكشى به كله فرزندش نمىزند. پيشانى برادر بزرگتر را بوسيد و براى او آرزوى موفقيت كرد. و برادر بزرگتر هم توشهاى مختصر برداشت و راهى سفر شد... از اوضاع كشور بعد از پادشاهى برادر كوچكتر اخبار زيادى در دسترس نيست. چرا كه در يكى از جنگهاى داخلى خانه راوى به آتش كشيده شد و همه اوراق و اسناد وى سوخت. و همينها هم كه باقى است جاى شكرش باقى است. اما راويان جسته و گريخته از پيرمردى فاضل حكايت كردهاند كه از شهرى به شهر ديگر سفر مىكرده. و داستان دو برادر را براى مردم تعريف مىكرده. در آخر هم اشكهايش را پاك مىكرده. و به سفرش ادامه مىداده. تنها. مثل كرگدن. والسلام چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳
اولش كه مىترسيدن برن تو آب. بعدش بلم ساختن. و بعد قايق و بعدا كشتى و ناو و هزار تا وسيله مختلف. آخرش هم علماى پستمدرنشون گفتن كه بايد پارو نزد وا داد، بايد دل رو به دريا داد. ... از همون اولش داريم شنا مىكنيم. قطبنما هم حتى نمىخوايم. خورشيد هنوز از پشت ابرا پيداست... شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳
تو استخر خلوت، قسمت عميق البته، اگه تنهايى رو آب باشى، احساس جالبيه. احساس غوطهورى. اگه وسط دريا رو آب باشى اين احساس خيلى زيباتره. مخصوصا اگه خشكى معلوم نباشه. و تو شناور روى آب. با موجها بالا پايين مىرى. مثل يه چوبپنبه كه مثلا تو يه استخر شناور باشه. آدم احساس ميكنه از همه تعلقات آزاده. از همه چى. چيز خاصي نيست كه توجه آدم رو به خودش جلب كنه. يا آدم درگيرش بشه. يا حتى بهش فكر كنه. همين جور داره آروم آروم با آب بالا پايين ميره. همه دور و ور هم مثل هم هستند. همش يه رنگ. هيچ جا براش فرقي نميكنه. هر جا بره همينه. تا چشم كار ميكنه آب هست و آب. چپ بره يا راست، عقب بره يا جلو، براش فرقى نمىكنه. البته مگر اينكه رو به يه هدف ثابت بخواد حركت كنه. نمىدونم. مثلا خورشيد. اون موقع هميشه جهت حركتش مشخصه. ولى بازم هرچى بره همه جا آب هست و آب. مثل هميشه. و مثل همه جا. خدا رو چه ديدى. شايد به يه جايى هم رسيد. بعضى وقتا هست كه آدم وسط همه روزمرگىهاش همچين حس و حالى داره... چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳
ممنون از همه تبريكات روز معلم. ولى واقعا حيف اين كلمه كه در مورد من به كار بره... يك كارت پستال كه با خط طلايى روش نوشته شده بود تقديم به معلم عزيزم، و يه چسب زخم. خنده هم نداره. اتفاقا چسب زخم خيلى هم به دردم خورد. پارچه دسته كيفم پر پر! شده بود، با چسبه درستش كردم. هداياى روز معلم و اين مسائل. چند وقته باز دوباره اين احساس لعنتى «وصله ناجور بودن» اومده سراغم. ديگه دارم كم كم بهش عادت مىكنم. يا شايدم اون به من عادت مىكنه. نمىدونم مال اين عادت كردنه يا هر چيز ديگه، ولى ديگه خيلى هم ازش بدم نمياد. حتى شايد بعضى وقتا ازش خوشم هم بياد. احساس جالبيه. هرجا كه مىرم احساس مىكنم يه وصله ناجورم بين همه. يه وقتايى سعى مىكردم فراموشش كنم، يا مثلا به خودم بقبولونم! كه اينجورى نيست. ولى چند وقته كه ديگه نميشه اين كار رو كرد. در و ديوار داره داد مىزنه انگار! ولى گفتم كه، هرچند سخت، ولى دارم باهاش كنار ميام! اينجورى هم نيست كه ديگه ته افسردگى و احساسات و اينا باشما! اين تيپها خيلى بهم نمياد! امروز ساعت 7 شب تو مدرسه 1 واسه روز معلم مراسم گرفتن. و لابد يه كيف پارچهاى سياه جديد با آرم سازمان. و يه تقدير نامه با امضاى شخص دكتر اژهاى. و البته شام! شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳
ابراهيم نبوی: آن صندلي كه بيست سال كيومرث صابري فومني بر آن نشست و طنز نوشت، هرگز با برخاستن او توسط فرد ديگري اشغال نخواهد شد. صابري براي بچه هايي كه از شش، هفت سالگي تا بيست سالگي با نشريات او بزرگ شدند و براي فرهيختگان اين كشور همواره بزرگ و سربلند هست و خواهد ماند. و من يكى از آن بچهها هستم.... جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳
دبستان كه بوديم، هميشه 12 ارديبهشت خيلي روز قشنگى بود. كلى وقت صرف مىكرديم يه هديهاى پيدا كنيم و كادو كنيم و گل بخريم و ... هميشه معلمها هم خيلى مهربون تر بودن اون روز! راهنمايى هم كه بوديم كلي وقت صرف مىكرديم كارت پستال انتخاب مىكرديم. مدرسه هم هر سال مراسم داشت و تقدير از معلمها. و هر سال هم بچهها تو مراسم شروع مىكردن به شوخىكردن با معلمها. احسان يه بار متني خوند به طنز در مورد معلمها. كه خيلى بچهها خنديدن و كسي هم البته ناراحت نشد. يك سال هم بچهها نمايش معلمها رو بازى كردن. كه يكى از معلمها ناراحت شد. دبيرستان ديگه اون شور و حرارت رو نداشت اين روز. فقط سال دوم كه به شوخى براى چند تا از معلمها هداياى بىربط خريديم. و دلمون براى يكىاز معلمها سوخت و پول جمع كرديم و يه هديه باربط هم خريدم. دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳
بعد از كلي وقت، بارسلونا مثل هميشه بازى كرد. همون فوتبالي كه هميشه عاشقش بودم. خيلي وقت بود بازي قشنگ نديده بودم. ديشب بعد از كلي وقت، از ديدن فوتبال لذت بردم. و از بازي رونالدينهو. و داويدز. و پويول. و كلايورت. بعد از چند سال بالاخره بارسا دروازهبان درست حسابى هم داره. امسال تابستون تيم هلند هم ديدن داره! فكر نمىكردم ديشب كارى مهمتر از ديدن بازى داشته باشم. ولى 37 دقيقه اول بازى رو نديدم. داشتم كارى مىكردم كه اهميتش! و لذتش! از بازى برام مهمتر بود!! اينم همينجورى گفتم! شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳
اين روزا.... ...خيلی دلم گرفته... ...مثل هميشه! ولی بهار يه خصوصيتی که داره، به آدم شوق ميده. يعنی آدم هرچی هم كه بشه كم نمياره. بازم يه كاری ميكنه كه دلش خوش بشه. كه ذوق داشته باشه. كه اميد داشته باشه. واقعا هم دلش خوش ميشه. ذوق زده ميشه. و اميد پيدا ميكنه. بهاره ديگه. از بهار خيلی خوشم مياد. با اينكه امتحانای ميانترم داره شروع ميشه، خيلی كتاب غير امتحانی میخونم. از همه چيز. لذت چيز ياد گرفتن انقدر زياده كه دلهره امتحانای ميانترم توش گم ميشه. انقدر كه كتابهای امتحانی هم كه میخونم به همين قصد میخونم. به جز ساعت امتحان نبايد هيچ وقت ديگه بهش فكر كرد! آدم به يه چيزی ميخواد برسه، هرچی تلاش ميكنه نميرسه، اين يعنی اون چيزی كه ميخوای بهش برسی خيلی چيز گرانبهاييه. يعنی خوش باش كه چنين هدفی داري! يعنی شوق داشته باش. و البته اميد! اين روزا... ...خيلی شوق دارم... ...مثل هميشه! |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
