|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳
علی(ع) هنگام شستن پيکر پاک رسول خدا(ص) چنين می گويد: « پدر و مادرم فدايت باد، با مرگ تو رشتهای بريد كه در مرگ جز تو كس چنان نديد. پايان يافتن دعوت پيغمبران و بريدن خبرهای آسمان. مرگت مصيبتزدگان را به شكيبايی واداشت، و همگان را در سوگی يكسان گذاشت. و اگر نه اين است كه شكيبايی امر فرمودی و از بيتابی نهی نمودي، اشك ديده را با گريستن بر تو به پايان میرسانديم...» علی از زبان علی ، دكتر سيد جعفر شهيدی سهشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳
آدم كه بزرگ ميشه، تحصيلات عاليه ميكنه، عيال وار ميشه و كلا هرچی كه از عمرش ميگذره، يه سری بايدها و نبايد ها تو زندگيش اضافه ميشن. از اين ور و اون ور. نه كه همش بيجا و غير منطقی باشنا. ولی بعضی وقتا اين بايد و نبايد های اضافه شده، اونقدر زياد ميشن كه آدم بايدها و نبايد های اوليه خودش رو هم فراموش ميكنه! جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳
هری پاتر! همیشه وقتی به این و اون میگفتم واسه چی هری پاتر میخونید، بهم میگفتن خودت نخوندی. اگه بخونی میفهمی چه چیز باحالیه و اینا. اول تعطیلات عید زد به سرم که این کار رو بکنم. دو سه روزی وقت گذاشتم و سه جلد اول هری پاتر رو خوندم. دنیای جالبیه. همه چیزی که یه پسر بچه میتونه که تو آرزوهاش داشته باشه وجود داره تو این دنیا. محبوبیت، شهرت، قدرت، شجاعت، مبارزه با بزرگترین قدرتی که همه از مقابله باهاش ترس دارن، مورد توجه همه بودن،خاص بودن،متفاوت بودن با مردم عادی، در صدر هر حادثه ای قرار گرفتن، وجود کسانی که بهش ظلم کنن و کسانی که براش دلسوزی کنن، وجود دشمنایی خیلی بدن! و ... مهمترين قدرت داستان هم همین چیزهاست. دنیایی رو نشون آدم میده که زندگی توش خیلی لذت داره. و کسی که این داستان رو میخونه محسور این دنیا میشه. انگار دوست داره همیشه تو این دنیا باقی بمونه. مثل همون آينه تو خود داستان! واسه همین درگیر هری پاتر میشه و دنبال جلدهای جدید. و هر وقت حوصلش سر بره، میره سراغ جلدهای قدیمی و باز هم زندگی در همان دنیای زیبا. ولی من دوست دارم تو همین دنیای خودمون زندگی کنم. دنیایی که بزرگی توش نیازی به کارهای خارق العاده نداره. با همین کارهای عادی میشه توش بزرگ بود. بزرگ بزرگ. بعد از خوندن سه جلد هری پاتر به چیزی احتیاج داشتم که منو برگردونه به همین دنیا. چیزی که پیدا کردم خوندن کتاب «مدیر مدرسه» جلال آل احمد بود. هر چند برای چندمین بار. شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳
دوستان و آشنايان و همكاران و غيره معمولا به دو صورت با من رفتار مىكنند. يا دائم دارن نصيحت مىكنن كه دست از بچه بازيا بردار. ناسلامتى بزرگ شدى، دانشجويى و اين مسائل. انقدر تعطيل بازي درنيار. كى ميخواي آدم شى. خير سرت معلمى! كى ميخواى تو زندگيت يه كم جدى باشى و الخ. اين تيپ رفتارى با كم و زيادش براى بيش از 95% دوستان و آشنايان صدق مىكند. اون 5% بقيه هم نصيحت مىكنن. ولى متفاوت. ميگن چرا ميذارى بقيه در موردت اينجورى فكر كنن. تو خيلى كارت درسته (!) ولى چرا يه كارى نمىكنى كه بقيه هم اين رو بفهمن. و از اين قبيل. و البته گاهى اوقات با پيازداغ خيلى بيشتر. تنها جايى كه از نصيحت خبرى نيست، يك جمع كوچك سه نفريه. من و دو تا داداشم. براى همين همين حضور ما سه تا توى هر مهمونى و مراسمى يك خطر بزرگ براى همه محسوب ميشه. انقدر سر و صدا داريم كه توى يك جمع صد نفرى هم به راحتى قابل تشخيصيم. |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
