|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
پنجشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٢
:: بعضى از آدما هستن، وقتى يه مقامى، مسئوليتى، چيزى مى گيرن اخلاقشون كلا عوض ميشه. -: بله :: تا چند روز پيش با همه خيلى صميمى و خودمونى هستنا، ولى يهو اخلاقشون عوض ميشه. ديگه انگار اگه همون جورى معمولى با همه برخورد كنن از مقامشون چيزى كم ميشه. -: دقيقا :: اصلنا، نوع نگاهشون به همه دوستاشون عوض ميشه. انگار بايد تو همه نگاهها و صحبت هاشون اين مسئوليت و برتريشون رو نشون بدن. -: آى گفتى :: جو گير ميشن. -: كاملا. :: ولى من رو نگاه كن. با اينكه مقامم انقدر از تو بالاتره و در واقع رئيس تو محسوب ميشم، بازم مثل هميشه به تو نگاه مى كنم. اصلا برترى و مسئوليت خودم را به روت نميارم. و انقدر باهات صميمى هستم كه به خودت اجازه ميدى انقدر راحت با من حرف بزنى. :- كاملا درسته، قربان. یکشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٢
خط امير آباد، راننده تاكسى پرسيد «دانشگاه ميرى ديگه.» گفتم «آره». چند دقيقه اى گذشت. انگار مى خواست چيزى بگويد. آخرش گفت: « آقا مى تونى حساب كنى 25 تا 65 تومن چقدر ميشه.» خيلي سريع گفتم «1625 تومن.» تقريبا مطمئن بودم اشتباه گفتم. راننده هم فكر نمى كنم به حساب سريع من اهميت زيادى داد. بيخيال شدم. دانشگاه از يكى از بچه ها ماشين حساب گرفتم. 25 ضربدر 65 مساوى 1625. كلى احساس دانشجو بودن كردم. فكر نمى كردم معلمها براى كلاس رفتن انقدر دلهره داشته باشم. شايد فردا يكى از مهمترين كلاسهايم باشد. البته اگر تشكيل شود. ان شاء الله. درباره اش حتما خيلى خواهم نوشت. اگر تشكيل شود. سهشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٢
مصاحبه با يك حاج حميد - سلام :: با سلام خدمت شما دوست گرامى. - ببخشيد، شما تا حالا مصاحبه هاى من رو نخوندين؟ انقدرا هم جدى نيستن. :: نه خير. متاسفانه من تا به حال مصاحبه هاى شما را مطالعه نكردم. - چه خوب. خيلى راحت مى تونيم بريم سر اصل مطلب پس. شما يه زمانى پايه ثابت كامنت گذاشتن تو وبلاگ من بودين. ولى مصاحبه ها رو نخوندين... :: بله! فهميدم منظورتان را. ببينيد؛ اين كار برمي گردد به هدف من از وبلاگ نويسى. بنده در وبلاگ نويسي قصد دارم با درج كردن مطالب مفيد و تفكر برانگيز گامي در جهت هدايت مردم، مخصوصا جوانان اين مرز و بوم بردارم... - ولى چه ربطى به... :: كمي صبر كنيد مي گويم. انقدر عجول نباشيد. عجله كار شيطان است. هرچند جوانيد و جوان هاى اين دوره زمانه... بگذريم. عرض مي كردم، و به خاطر همين هدف مقدس است كه در وبلاگم به درج مطلب مي پردازم. و همين طور كه مى دانيد و لازم به توضيح نيست هر چه كه تعداد بازديد كنندگان و نظر دهندگان وبلاگم بيشتر باشد، به اين هدف و آرمان نزديك تر خواهم شد. - و براى همين هم تو هر وبلاگي كه به دستتون برسه، بدون اينكه بخونيدش كامنت مى ذارين و تبليغ مي كنيد. :: تقريبا. البته اگر دقت كرده باشيد مى فهميد كه اين نظرات من به صورت Copy و Paste مى باشد. - لازم نيست كه دقت كنم. معلومه! بعدشم من فكر مي كنم كه وبلاگ نويس ها خوششون نمياد كه كسي بدون اينكه مطلبشون رو بخونه، براش كامنت بذاره. :: من در اين محيط مجازى به خاطر هدف والايي كه دارم و همچنين مطالب تفكر برانگيزى كه مى نويسم، بيشتر سعى مي كنم به درج مطلب بپردازم تا خواندن مطلب. اگر در وبلاگ ديگران هم نظرى درج مي كنم، همان طور كه گفتم هدفم جلب كردن و تشويق كردن آنها به خواندن وبلاگم است. كه نوعى امر به معروف محسوب مى شود و برخلاف نظر شما، به نظر من هيچ قبحى كه ندارد هيچ، ثواب هم دارد. - اصولا اين سيستم نظرخواهى تو وبلاگها براى نظر دادنه. نه تبليغ. من چند وقت پيش يه مطلب نوشته بودم كه نظر بقيه برام خيلي مهم بود. تا مطلب رو post كردم ديدم نوشته يك نظر جديد. كلي ذوق كردم. ولى وقتي ديدم نظر جديد از همين امر به معروف هاى شماست. كلي ضايع شدم. و عصبانى. :: اين نشان مي دهد كه طاقت حرف و حق و دعوت به سوي خير را نداريد. چند دقيقه در روز وقت گذاشتن براى خواندن مطالب تفكر برانگيز و البته نظر دادن انقدر عصبانى شدن ندارد كه. كمى با خودتان خلوت كنيد و سعي كنيد خودتان را از نو بسازيد. براى كمك مي توانيد از مطالبى كه بنده در وبلاگم درج كرده ام هم استفاده كنيد. باشد كه موفق شويد. نظر هم فراموش نشود. - ببخشيد. اگه من نخوام وبلاگ شما رو بخونم بايد چكار كنم. كامنت ها بس نبود، هر بار هم كه مطلب جديد مى زنيد، ايميل مى زنيد كه مطلب جديد درج كردين. البته من آدرس ميل شما رو Block كردم... :: مثل اينكه حرف زدن من با شما فايده اى ندارد. خوشبختانه وبلاگ من انقدر خواننده و نظر دهنده دارد كه با اينكار شما چيزى نمى شود. واقعا ادب هم خوب چيزى است. مگر ايميل من از آن ايميل هاى كذايى است كه Blockش مى كنيد. وقتى اين ايميل هاى ارزشى و خودى را Block مى كنيد، لابد آن ايميل هاي كذايى را مى خوانيد و عكس هايش را هم مي بينيد... - به هر حال از اينكه وقتتون رو به ما دادين، متشكر. :: خواهش مى كنم. جا دارد از همين جا به همه خوانندگان بگويم كه مطلب جديدى در وبلاگ درج نموده ام با عنوان « اى خواهر، اى برادر، آخر چرا؟» خوشحال مى شوم كه مطالعه كنيد و در آخر نظر خود را بنويسيد. توضيح: اين مصاحبه شديدا خيالى بوده و كليه تشابه اسامى و غيره اتفاقى مى باشد. دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢
هميشه همين جوره. بهترين ايده ها براي نوشتن وقتي مياد تو مخ آدم كه شديدا سر آدم شلوغه. پارسال هم مصاحبه با زهرا اچ بي رو دقيقا شب امتحان شيمى نوشتم. انقدر هم تو اين شرايط آدم ذوق داره واسه نوشتن كه حتي نميشه انداختش واسه فرداش. الان هم بين اين همه امتحان ميان ترم دو تا مصاحبه زده به سرم كه شديدا درگيرشم. يكيش فكر كنم خيلي جنجالي بشه. مثل بچه ها ذوق دارم. اون يكى غير جنجاليه تقريبا تموم شده. ولي دوميش هنوز كار داره. يه چيزايی هم دارم از رياضی مهندسی می فهمم!! اين جناب فيض خيلی پيچونده شده درس ميدن. اگه بتونی درس رو پيچوندگی در بياری نصف قضيه حله. هنوز هم شنبه ها از ساعت ۱۱ تا ۲:۳۰. کسی نبود؟ جمعه ٧ آذر ،۱۳۸٢
اينكه بچه ها مى گفتن رياضي مهندسي سخته واقعا راسته. من تازه دارم به اين موضوع پي مي برم. كلي بايد جون بكني بفهمي اين جناب فيض چيكار كرده. ولي ترموديناميك اصلا اونجوريا كه مي گفتن سخت نيست. كلي هم درس باحاليه. اصلا همه درساى سيالات باحالن. وقتي داشتم فعاليت كارگاه اوليا رو تنهايي قبول مي كردم اصلا فكر نمي كردم انقدر دردسر داشته باشه. فعاليت كارگاه دوما رو هم تنهايي قبول كردم. ولي اونا مي دونن بايد چكار كنن. تازه فقط دو تا گروه هم هستن. ولي اولا. هفت تا گروه. همشون هم همش دارن غر مي زنن كه آقا چرا به كار ما نمي رسين. من بدبخت هم كه تو يه ساعت بايد با 25 تا اولي كار كارگاهي بكنم! اين چند روز تعطيلي واسه هر گروه راهنماي ساخت نوشتم. توش هم كلي تهديد كردم كه غر نزنيد و اين حرفا. فردا رو خدا به خير بگذرونه. الان هم شديدا دنبال يه همكار می گردم. شنبه ها از ساعت ۱۱ تا ۲:۳۰ يك تشكر ويژه هم از پسرخاله گرامى براى ساختن اون مستطيل ايميل زدن آسان! خيلي باكلاس شده. دستش درد نكنه. |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
