|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
سهشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢
هر سال، مراسم افطار شب 21 ماه رمضان دبيرستان بهانه ايه براى دوباره ديدن دوستان قديمى. خيلي شلوغ ميشه. از هر دوره اى ميشه چند نفرى رو پيدا كرد. امسال خيلى از همكلاسيها رو بعد از يك سال و نيم مي ديديم. چقدر همه بزرگ شده بودن. چند ساعتي دور هم بوديم. و به ياد دوران دبيرستان. چند دقيقه اى فوتبال هم بازى كرديم. خيلى دلم هواى دبيرستاني بودن كرده بود. شيطنت ها و شوخى ها و كلا دبيرستانى بودن. براى تجربه مجددش بايد تا 21 رمضان سال بعد صبر كنم. جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢
هميشه دوست دارم شبهاى قدر يك جاى شلوغ باشم. آنقدر شلوغ كه صداى بك يا الله تمام گوشم را پر كند. قرآن سر گرفتن خيلي ابهت دارد. گرانبها ترين جسم روى زمين را بالاى سر مي گيرى و قسم مي دهي خدا را به خودش، به كتابش به پيامبرش، به معصومين، به مهدى.... و اين ابهت براي مني كه نمي توانم تصورش كنم، براي مني كه نمي توانم دركش كنم، با همين چيزها قابل لمس مي شود. هميشه دوست دارم شب هاى قدر در شلوغي گم شوم. بزرگي شب بگيردم. كوچكي خودم را لمس كنم. و بزرگي معبود را. و بزرگي شب قدر را. سهشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢
ديروز افطارى اولي ها بود. و طبق اصول خدشه ناپذير مدرسه از تعطيلي مدرسه تا نزديكاى افطار تقريبا همه معلما و بچه ها مشغول فوتبال بودن. قيافه اون بچه هايي كه روزه بودن بعد از فوتبال واقعا ديدني بود. ديگه اصلا تو صورتشون شرى هميشگي رو نمي شد ديد. خيلي معصوم شده بودن. و البته رنگ به صورتشون نمونده بود. تو صورتشون آرامش بود و متانت و معصوميت. كه دو تاى اولش رو هيچ وقت ديگه نميشه پيدا كرد. اوليا هنوز با اصول كارگاهي مدرسه هم آشنايي پيدا نكردن. موقع افطار وقتي لرد يحيي مي خواست يه كاسه آش رو كه تو سفره بي صاحب مونده بود بخوره، يكي از بچه ها گفت: آقا نخوريد، دهنيه! و همين توهين! باعث شد من و لرد دست به كار شيم. يحيي گفت وقتي آدم بايد اين همه چيز رو كه تو سفره است بخوره، چرا جدا جدا بخوره؟ و هر دومون به برنج و جوجه كبابمون، آش و شعله زرد و نوشابه و سبزي و زولبيا و پنير و خرما و ليمو و كشك هم اضافه كرديم و پس از هم زدن مقابل چشم حيرت زده بچه ها و چند تا از اولياى بچه ها! خورديم. و البته به نكاتی هم رسيديم. يكی اينكه كشك با جوجه كباب خيلی خوشمزه ميشه. و اگه سر سفره ماست نباشه، پنير قاطی شده با برنج هم بد نيست. ولی تركيب آش و زولبيا خيلی جالب نبود. و البته تا آخر افطار هی بچه ها خرت و پرت ميوردن كه ما قاطی مخلوطمون كنيم. و الان كه ساعت 1:30 شبه، تقريبا به اين نتيجه رسيدم كه يه كم زياده روي كردم. چهار تا نوشابه و يدونه دوغ و سه تا شعله زرد و چايي و نون پنير و اون مخلوط. برگشتنه هم يه ساندويچ سر راه. تو خونه هم يه تيكه از باقيمانده كيك تولد و شير كاكائو. البته خبرى از دل درد و مسموميت و اين سوسول بازيها نيست. فقط يه كم دارم چاق ميشم. من همين جا از كساني كه با دهن روزه اين مطلب رو مي خونن، صميمانه معذرت مي خوام. یکشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٢
اصولا همه آدما دوست دارن خودشون رو خيلي مهم بدونن. مثلا من دوست دارم فرض كنم، كه كلي آدم به خاطر تولد 20 سالگي من امروز صبح نماز آيات خوندن. دوشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٢
... و خدا آبان را آفريد. براى بولك عزيزم: ته تيـپ و كلاســش آفـــــريدند مســلط بر زبانش آفريدند يكی گفتا تهِ خوانندگي كيست بولك را در جوابش آفريدند براى ساكت: شــــديدا از ته دل آفـــريدند رمانتيك، عاشق و ول آفريدند گِلاشون ته كشيد آخر گمانم كه وى را نيـــمه عاقل آفريدند براى هدى خانوم: به بلژيك، دور از اينجا آفريدند كمي شاكی ز اوضا آفريدند ز شرهاى جهان امضا گرفتند هــــدى را بعد امضـا آفريدند براى خودم!: به غايت خوشگل و ناز آفريدند چه گويم من؟ تهِ فاز آفريدند براى دفـــع بد خواهـان عالــم به شكل secret و راز آفريدند تولد هممون مبارك پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢
يکی از لذت های ماه رمضون اينه که تا می تونی فوتبال بازی کنی. قبل از افطار. تا جونت دربياد. نه اينکه فقط تشنت بشه. يا احساس ضعف کنی. دقيقا تا جونت دربياد. و من امروز دارم لذت می برم. و هنوز دو ساعت تا افطار مونده. عوضش روی همه بچه های مدرسه کم شد. یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢
از آخراى تابستون زده بود به سرم تو مدرسه كار مطبوعاتي! بكنم. چند هفته اي طول كشيد تا هماهنگي هاي لازم! به عمل آمد و بالاخره دوشنبه هفته پيش يه اطلاعيه زدم به تابلو كه «فراخوان مجله و اين حرفا، چهارشنبه زنگ ناهار» چهارشنبه از صبح كلاس داشتم. تو كلاسها هم حرفي از مجله نشد. تا زنگ ناهار كه رفتم سر جلسه! فكر مي كردم حدود ده نفرى بيان. حدود سي نفر سر كلاس بودن. و اكثرا هم از بچه شرهاي مدرسه. بچه هايي كه هر چند تاشون براي به هم زدن يك كلاس و عصباني كردن آروم ترين معلم ها كافي بودن، جمعشون جمع بود! منم كه همين جورى سر كلاس رسمي هم عادت ندارم عصباني بشم، چه برسه به اين كلاسهاى غير رسمي. تو اون شلوغي فقط تونستم قانعشون كنم كه اسمشون رو يه ورقه بنويسن. كه حداقل بفهمم چند نفرن. سي و شيش نفر اسم نوشتن. البته خب هدف جلسه! هم همين بود كه بفهمم چند نفر دوست دارن از اين كارا بكنن. به هر كدومشون يه دونه از اين ورقه ها دادم تا پر كنن. چند نفرى پر كردن. و شديدا منو اميدوار كردن كه ميشه خيلي كارا كرد. |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
