|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٢
سفر يك روزه به كوه و استفاده از دامان طبيعت به خوبي و خوشي و با افتخار به پايان رسيد. براي همين جا دارد از زحمات كليه مسولين و مديران اين پروژه كمال تشكر را داشته باشم. مسئول روابط عمومي: بولك مسئول تداركات: سكرتر مديريت داخلي: پوريا مدير فني: لات جوانمرد از نكات بسيار بارز اين سفر اين بود كه در آن تعداد افراد عادي و بي پست و مقام به صفر رسيده بود. كه جاي بسي شادماني است. در طول سفر با تلاش بي وقفه همه مسئولان و يكدلي و فرمانبرداري اعضا خوشبختانه شاهد هيچ عمل منافي عفت و دافعه داري نبوديم. و سفر در كمال سلامت انجام شد. شايان ذكر است كه در اين سفر هيچ گاه آهنگ هاي مبتذل و مستهجن!! سياوش قميشي هم به گوش نرسيد. كه اين خود نشان از كار درستي مسئولان سفر است. و اين پيروزي به احتمال زياد در جلسات بعدي گروه مطرح خواهد شد. در بلنداي قلل مرتفع اطراف تهران و در آب و هوايي با طراوت، گروه در جلسه اي رسمي سعي در بررسي وبلاگ و نقش آن در جوامع بشري و چگونگي جهت دار كردن پديده وبلاگ نويسي كرد. كه بحثي جالب و كاربردي بود. و شما از فردا ديگر مي توانيد جهت دار شدن وبلاگ ها را به طور كامل مشاهده فرماييد. و شما دوست عزيزى كه مايليد با ما همراه باشيد: 1) در جلسات اول همراهي شما به عنوان يك عضو عادي شركت مي كنيد. 2) بعد از چند جلسه اگر شايستگي هاي خود را ثابت كنيد مي توانيد به پست و مقام مورد نظرتان برسيد. 3) در هنگامي كه شما عضو عادي هستيد، مهمترين كاري كه مي كنيد اطاعت از دستورات مقامات و مسئولين است. 4) يادتان نرود كه وقتي پستي هم گرفتيد، باز هم بايد گوش به فرمان مقامات بالاتر باشيد. 5) الفاظي مثل: حال نمي كنم، چوب به سگ بزني... و از اين دست را به هيچ وجه استفاده نكنيد. 6) از كارهاي دافعه دار بپرهيزيد. تشخيص اينكه چه كاري دافعه دار و چه كاري جاذبه دار است، با مسئولين بالاست. 7) آهنگ هاي مبتذل، مستهجن، مستوحش، مستهلك و كلا آهنگ هاي مستفعل گوش نكنيد. 8) «ما آخرشيم.» اين را فراموش نكنيد. ولي از شوخي گذشته يكي از تفريحات خيلي خوب مخصوصا تو اين روزا كوه رفتنه. اگه شمام دوست داريد آخر هفته خودتون رو با آدماي جلفي مثل ما بگذرونيد، خوشحال ميشيم با ما همراه شين! اندفه تمام بار خوردني و پوشيدني و پهن كردني رو دوش من سنگيني مي كرد. اگه شمام بيايد مي تونيم تو اين بار شريك بشيم! پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢
نمي دونم تا حالا اين اتفاق براتون افتاده يا نه. از خواب بيدار ميشي، ولي فقط چشمات باز ميشن. هيچ كدوم از اعضاي بدن قدرت تكان خوردن ندارن. هر چي زور ميزني حتي نمي توني دستت رو بلند كني. انگار كه كنترل بدنت اصلا دست خودت نيست. نمي توني داد بزني يا حتي دهنت رو باز كني. بعد از كلي تقلا كردن يهو فشار از رو بدنت برداشته ميشه. يه نفس راحت. حالا كنترل همه چي باز دوباره دست خودته. چند نفري رو ديدم كه اين اتفاق براشون افتاده باشه. ولي يكي دوبار. ولي من هر چند شب يكبار اينو تجربه مي كنم. خيلي حالت عجيبيه. يكي مي گفت مال اينه كه وقتي آدم مي خوابه روحش از بدنش جدا ميشه اون موقع هنوز كامل به بدن برنگشته و اين حرفا. نمي دونم. ولي هر چي كه هست خيلي شبيه مرگه. ميگن اولي كه آدم مي ميره، تا يه مدتي هنوز باور نكرده كه مرده. روحش همش دور و ور بدنشه. وقتي هيچ كنترل و اراده اي رو بدنت نداري، اون وقت ميفهمي زندگي چه نعمتيه. شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٢
واقعا لذت بخش بود. از ميدون ولي عصر تا حرم امام. شش ساعت پياده روي. اونم با دايي. تو اين 9ساعت هم صحبتي، از همه جا حرف زديم. و من فقط داشتم چيز ياد مي گرفتم. اينو براي اين نوشتم كه فكر نكنيد خدايي نكرده درس مي خونم! تازه قراره با دوچرخه بريم قم. البته بعد از امتحانا! همسفر هم مي پذيريم!! بدجوري منتظر اولم مهرم. باز شدن مدرسه ها و دانشگاه. خيلي برنامه ها براي مهر دارم. هم تو مدرسه هم تو دانشگاه. فعلا كه بين اول مهر و من فقط به اندازه شيش تا امتحان فاصله است. كه زود مي گذره. نه؟ شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٢
در يك اقدام نمادين به معرفي دوستان و آشنايان غير وبلاگي مي پردازم! لات جوانمرد: برادر گرامي، كه معرف حضور هست. طربستان: پسرخاله گرام. كه دستي قهار در موسيقي دارد. ارغنون: دايي عزيزم. شايان ذكر است كه ايشون خيلي كارشون درسته. آخر ادبيات و فلسفه و زيبايي شناسي و زبان اجنبي و موسيقي و آواز و سيگارت و غيره. مرا از روز ازل كاري به جز رندي نفرمودند: خيلي به تريپ با كلاس عنوان وبلاگش توجه نكنيد. همون احسون خودمونه. رفيق طولاني دوران دبيرستان. بنده از همين جا اعلام مي كنم كه شديدا با ايشون و نوشته هاشون حال مي كنم. از همون دبيرستان كه واسه معلما تذكره مي نوشت و آقاي اميريان اجازه چاپ بهشون نمي داد. اتاق آبي: با اين كه تو يه دبيرستان بوديم ولي دوستيمون مال دوران دانشگاهه. كاشكي باز دوباره مثل ترم اول دانشگاه تو وبلاگش بنويسه. چه روزايي بودا. يادت كه هست حسام؟ اندر خم يه كوچه: از بچه هاي باحال مدرسه. من وقتي ديدم مدرسه راهنمايي انقدر بچه هاي باحالي داره تصميم گرفتم برم اونجا درس بدم. خيلي وقتا به حس و حالش حسوديم ميشه. نامه هاي سرگشاده يك نوجوان: از بچه هاي مدرسه. و بنابر اقوالي برادر بنده. ايشون شاگرد اول مدرسشون هم هستن. كارشم اساسي درسته. و با اينكه فقط يكبار به عنوان مستمع آزاد سر كلاس من شركت كرده همه جا ميگه من معلمشم. با مرامه ديگه. ---Salam---: بازم از بچه هاي مدرسه. ولي دوسال از اون دوتا بالايي ها كوچيك تره. ايشون هم از بچه هاي باحال و كاردست مدرسه است. اگه روزمره هاش رو بنويسه فكر كنم خيليا دوست داشته باشن بخونن. تا حالا بهش نگفتم ولي من از بچه هايي كه بيشتر از سنشون مي فهمن ولي نشون نميدن خيلي خوشم مياد. پنجشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٢
تو كوهاي شمال، ميون اون همه درخت، بعد از كلي كوهنوردي خيال مي كني به جايي رسيدي كه تا حالا پاي هيچ ابوالبشري بهش نرسيده. احساس مي كني توي آخر طبيعت داري راه ميري. چشمت مي خوره به يه ويلاي بسيار مجلل دو طبقه. با يه جاده از اون ورش. يه بنز مدل بالا هم تو پاركينگش پاركه. |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
