|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
جمعه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٢
يه كم كه فكر مي كنم، خيلي از كاراست كه با گذشتن سن انجامش غير ممكن ميشه. خيلي از كارا كه الان انجام مي دم و خيلي از كارا كه دوست دارم انجام بدم و هنوز شروع نكردم. فكر كردن بهش آدم رو ديوونه مي كنه. كه يه روزي خيلي از كارايي رو كه دوست داري نمي توني انجام بدي. اين وسط فقط يه چيزيه كه مي تونه آدم رو آرووم كنه. مي تونه بهش قدرت بده. اين كه تا مي توني از اين سن استفاده كني. جوري كه حداقل بعدا كمتر حسرت بخوري. فردوس و پاي لرز هم لطف كردن اومدن مدرسه براي بازديد از نمايشگاه. هرچند موقع اختتاميه رسيدن، ولي دستشون درد نكنه بچه هاي مدرسه الان احتمالا تو پناهگاه 3800 متري سبلانن. و لابد دارن تو كيسه خواب مي لرزن. براي اينكه احسان و آقاي احمدي و ترابي كه بخوان تو چادر بخوابن ديگه جا براي كسي باقي نمي مونه. مام كه داريم مي ريم شمال! جاي شما خالي! سهشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢
1) شما با يك نفر آشنا مي شويد. او بسيار باكلاس و با شخصيت است. 2) شما براي اينكه او با شما دوست شود سعي مي كنيد خودتان را بسيار با شخصيت نشان دهيد. 3) شما اصلا از اينكه جلوى او داريد نقش بازي مي كنيد عذاب وجدان نداريد. 4) شما با او دوست مي شويد. 5) در اين هنگام است كه شما مي فهميد چه دوست خوبى پيدا كرده ايد. و اصلا شما را براي همديگر ساخته اند. 6) هر كجا ميرويد، مدام از خوبي ها و امتيازات دوستان براي بقيه تعريف مي كنيد. از خصوصيات خوب اخلاقي، مدارج علمي و كارهايي انجام داده است. از خاطراتي كه با هم داشته ايد وغيره. 7) شما خيلي خوشحال هستيد. 8) كم كم با دوستتان رودربايستى را كنار مي گذاريد. تازه بيشتر هم باهم هستيد. بنابراين مي فهميد رفتار دوستتان كمى! تغيير كرده است. ديگر آنقدرها هم باكلاس و باشخصيت نيست. شما هم همينطور! 9) يكي دوبار باهم بحثتان مي شود. 10) بعد از يكي از بحث ها مي نشينيد فكر مي كنيد كه دوستتان چقدر بى معرفت است. شما را اصلا دوست ندارد. خيلى هم بي كلاس است. 11) چقدر پشيمان هستيد كه انقدر با او صميمي شده بوديد. 12) آه مي كشيد. 13) با يك نفر ديگر آشنا مي شويد. او بسيار باكلاس و با شخصيت است. چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢
:: يعني اصلا امكان مصاحبه وجود نداره؟ -- گفتم كه. ما هنوز تو تشكيلاتمون مسئول جوابگويي به مصاحبات نداريم. وقتي اين انتصاب انجام شد، مي تونيد بياين براي مصاحبه. :: چقدر طول مي كشه؟ -- خيلي. براي اينكه همه انتصابات بايد به تاييد شوراي انتصابات برسه... ولي حالا اين يكبار رو مي تونيد با خود من مصاحبه كنيد. :: خيلي ممنون. پس اگه ميشه يه كم درباره سفر توضيح بدين. -- براي پر كردن اوقات فراغت جوانان، كميسيون تصميم گيري هاي گروه بر آن شد كه يك سفر تفريحاتي تدارك ببيند. لذا گروه پشتيباني سفري آزمايشي به مقصد مورد نظر داشتند و پس از بررسي مكان و زمان، مسئولين تدارك، وسايل سفر را آماده كردند و مسئولين محترم روابط عمومي و تبليغات برنامه را به آحاد مردم اطلاع دادند. :: ولي به نظر شما اين هـــــــــمه... -- اين يك سوال رو نپرسيد. از جواب دادن معذورم. :: در توصيه ها نوشتين كه همياري با رئيس روسا داشته باشيم. يعني چي؟ -- يعني اينكه هر وقت گفتيم بخنديد، هر وقت امر كرديم نيش مبارك رو ببنديد. هر جا گفتيم بنشينيد و هرجا گفتيم پاشيد. سر وقتش جلف باشيد و بقيه اوقات سنگين. خلاصه اينكه اذيت نكنيد. بچه خوبي باشيد. و حرف گوش كنيد. :: راستي حرف سنگين بودن شد. اين جمله: «تريپ سنگين باشيم Please!!» فكر نمي كنم انگيزه زيادي براي سنگين بودن ايجاد كنه. خودش يه جوري... -- شما به اين كارا چه كار داري؟ راستش اين جمله بعد از مشورت با كميسيون طنز و شادي اينجوري تغيير كرد. به نظر ما كه اثرش بيشتر هم شد. :: اينكه اين كار سخته و خيلي زحمت داره قبول دارم. ولي به نظر شما اين همه... -- گفتم كه. اين سوال رو نپرسيد. بنده معذورم. :: براي خود من، هم به عنوان يك وبلاگ نويس، و هم به عنوان يه نفري كه داره با شما همسفر ميشه ، هميشه اين نكته مهم بوده كه تو اين سفرا هيچ كس اين احساس رو نكنه كه رئيسه. يا برعكس كسي احساس نكنه كه داره روش اعمال رياست ميشه. گروه تدارك دهنده اردو همه شركت كننده هاي تو اردو باشن. نه اينكه دو دسته. -- اولا كه نميشه بنده هاي خدا رو به امان خدا ول كرد تو بر و بيابون. نظارت ميخواد. بررسي ميخواد. و غيره ميخواد. بعدشدم ، دو دسته كجا بود؟ الان از حدود 40 نفر شركت كننده، 36 نفرشون عضو گروه هستن. فقط مي مونه 4 نفر شركت كننده عادي. كه اونم دسته نميشه. ميشه؟ بعدشم ما تو نظرخواهي از آحاد مردم خواستيم كه نظرشون رو بگن. آخر دموكراسي. :: من كه منكر اين نيستم. دست شمام درد نكنه. ولي ما قبلا هم سفر رفتيم. سفر بزرگتر از اين هم رفتيم. ولي به نظر شما اين بار يه كم سر و صداش بيشتر نيست؟ -- اين از اين روست كه كار اندفه خيلي اصولي تره. شمام فكر نكن دوبار 4 تا بچه راهنمايي رو ببرين اردو ديگه ميشي آخر حرفه اي. -- مام تا پنج دقيقه ديگه يه جلسه داريم براي رسيدگي به امور گروه ها و كميسيون ها و مسئولين و وغيره ها. در ضمن بايد يك نفر رو هم براي جوابگويي به مصاحبات منصوب كنيم. :: فقط يه چيزي. به نظر شما گروه طنزتون يه مقداري... -- بله. از بين همه حرفاتون اين يكي رو خود من هم قبول دارم. بايد به فكر اساسي براي اين گروه هم بكنيم. :: از اينكه وقتتون رو به حقير دادين متشكر. هرچند من چند تا سوال مهم ديگه هم داشتم. ولي وقت شما خيلي ارزش داره. ديگه مزاحمتون نميشم. توضيح: اولا كه لابد شما هم فهميدين كه فرد مورد مصاحبه يكي نبود، بلكه چند نفر بودند. بعدشم اين مصاحبه هم مثل قبليا كاملا تخيلي بود و كليه تشابه اسامي، مكان ها و زمان ها كاملا اتفاقي است. یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢
توضيح: اين که اين مطلب رو واسه فرياد نوشته بودم. حالا که از فرياد خبری نيست، ميذارمش اينجا! پرسش: می خواهم با کلاس باشم. کلی خرج کروات و لباس و تيپ خودم می کنم. ولی اصلا احساس باکلاسی نمی کنم. چکار کنم؟ سهشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢
هميشه آدم ميشينه حرف مي زنه كه قديما چه صفايي داشت و چه خوب بود و اين حرفا. چه دوستيا پايدار بود و بي غل و غش. و هزار تا حرف اين تيپي. حال و هواي وبلاگا هم همين جوري. خيلي زود تونست اين دوره رو بگذرونه. اوايلش خيلي شبيه اون دوران بود. تقريبا همه با هم آشنا بودن. و دوست. انگار چندين سال از اون موقعا گذشته. خلاصه اين كه الان مي تونيم مثل پيرمردا پيژامه راه راه بپوشيم. گوشه اتاق لم بديم. قليون و سيگار بكشيم و راه به راه چايي بخوريم و از قديما حرف بزنيم. كه چه دوراني بود. چه صفايي داشت. شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٢
اشفكيس: اصفهان، شهركرد، فاران، ياسوج (اصفهان+ سى كفش) روز اول تو اتوبوس بنده در معيت تعدادي از دانش آموزان به نبرد با آقاي حجت (از معلما) و تعداد ديگري از دانش آموزان پرداختيم. كل اتوبوس شده بود دو تا تيم. انقدري شلوغ شد كه آقاي احمدي مسول اردو دخالت كرد و با دعوا كردن بچه ها جنگ رو تموم كرد. بدجور عصباني شده بود. كه همش مي ترسيدم جلوي بچه ها بذاره تو گوشم! آقاي احمدي بعد از شام در جلسه اي به معلما توضيح داد كه خيلي با بچه ها خودموني نشيد و اين حرفا. نكته جالبش اين بود تو كل صحبتش وقتي مي خواست از رفتار نادرست معلما مثال بزنه، همش از رفتار اينجانب به عنوان مثال استفاده مي كرد. منم خودمو زده بودم به بيخيالي. نه دفاع مي كردم نه توجيه. حجت – با اينكه كمتر از من مورد انتقاد! قرار گرفته بود- خيلي داشت از كارش دفاع مي كرد. ولي من مثل هميشه تو اين تريپ مسائل مي زنم به بيخيالي. اون شب مثلا آدم بوديم. با معلماي ديگه چايي خوردم و تا نصفه شب به گپ زدن و جك گفتنشون گوش دادم. تو اتاق معلمهام خوابيدم. آقاي احمدي هم خوشحال كه حرفهاش تاثير داشته. مدرسه سمپاد شهركرد مقداري باعث حسادت مي شد. دو تا زمين فوتبال. يك زمين واليبال و بسكتبال. و يك زمين بدمينتون. همه ساختمان ها هم نوساز و بزرگ. يه حياط واسه نشستن. با يه حوض وسطش. يه مهمان خونه بسيار شيك. كه البته يه ايراد كوچولو داشت. در توالت ها و حمام ها شيشه اي بود. واسه همين دستشويي رفتن موكول مي شد به بعد از ساعت 2. كه بچه ها خواب بودن! اردو بردن بچه هاي پاستوريزه اي كه تو عمرشون اتوبوس هم سوار نشدن خيلي لذت داره. مجبور بودن با فعاليت هاي كارگاهي (همون عمله اي!) ما يه جوري كنار بيان. يه روز كه تصميم گرفتيم ناهار آب دوغ خيار بخوريم، با اينكه با پيشنهاد من آقاي احمدي يه تيكه از پلاستيك نون ها كند و كشيد به دستش و بعد غذا! رو هم زد، چند تايي از بچه ها خودشون رو با نون سير كردن. از روز سوم آقاي رادپور هم به جمع معلما اضافه شد. تو اين چند روز حضورش تو اردو تونست گريه دو سه نفر از بچه ها رو دربياره و رو بدن تعداد بسيار زيادي از بچه ها هم اثري به يادگار باقي بذاره. تو همين برخوردها بود كه من داشتم سخت به نوع سوم تربيت فكر مي كردم. كه با بچه ها تريپ صميميت داشته باشي. ولي مقدار اين صميميت به جنبه و شعور بچه ها بستگي داشته باشه. برخورد طبقه بندي شده. كه يه جور آموزش و تربيت غير مستقيمه. به مرور. و با كارايي بالا. و ماندگاري بيشتر. (اين چند خط خيلي جدي بود!) در پياده سازي همين روش تربيت غير مستقيم! تونستم آقاي احمدي رو راضي كنم كه يكي از بچه ها رو به خاطر دعوا كردن از اومدن به باغ پرندگان محروم نكنه. اون موقع بود كه احساس فرشته مهربون بودن مي كردم! اصولا باغ وحش رفتن تو بهار و تابستون واسه بچه ها بدآموزي داره! ولي فكر نمي كردم كه باغ پرندگان اصفهان هم اينجوري باشه. كه شترمرغا... شب آخر رو كنار زاينده سر كرديم. تا 4 صبح. براي بچه ها هم كيك گرفتيم و جشن تولد دومي شدن! ولي به اينكه ميگن اصفهاني ها خسيسن كاملا ايمان اوردم. تو پارك ساحلي زاينده رود اثري از آب نبود! حدود نيم ساعت با بچه هاي نيمه خواب كنار رودخونه گشتيم تا يه شير آب پيدا كرديم. قيافش به آب خوردن نمي خورد. فكر كنم صاف وصل بود به رودخونه. ولي ديگه هم نمي شد جلوي بچه ها رو ، و خودم رو گرفت. تا حالا هم كه سالمم. بچه ها رو نمي دونم! ساعت 4 صبح بود كه از اصفهان به سمت تهران راه افتاديم. همه بچه ها رو صندليا خواب. رادپور و حجت هم تو بوفه و كف اتوبوس خوابيده بودن. آقاي احمدي رو صندلي كنار راننده و منم رو كلمن كنار دستش مثلا بيدار بوديم و سعي مي كرديم تا جناب راننده خوابش نبره. ولي هر سه مون (من و احمدي و راننده!) داشتيم چرت مي زديم. خدا خودش رحم كرد! طرفاي ساعت 6 بود كه ديديم يكي از بچه ها وسطاي اتوبوس وايساده و قصد داره با اشاره چيزي به من بفهمونه. بعد از كلي IQ خرج كردن فهميدم داره با دستش مي نويسه WC !! بهش گفتم بشين تا به يه جايي برسيم. كه گفت نمي تونه. از شانسش راننده يه دستشويي وسط جاده اي پيدا كرد! اين صحنه كه بچه اي به اون پاستوريزه اي با چه شوقي به سمت اون توالت كثيف ميدويد نقطه عطفي بود در پيروزي فعاليت هاي كارگاهي. جمعه ۳ امرداد ،۱۳۸٢
وقتی پرشين بلاگ به هر دليلی برای هر مدتی در دسترس شما نباشد٬ اون وقته که می تونيد اين مسئله رو درک کنيد که چقدر به اين وبلاگ لعنتی وابسته ايد. يا اينکه زندگی بدون وبلاگ يعنی چی! با مدرسه داريم تشريف می بريم اردو. اشفکيس. واسه اينکه تو اين يه هفته ای که ما تشريف نداريم شما حوصلتون سر نره٬ می تونيد فکر کنيد که اين اشفکيس کجاست! به نفرات برتر هم جوايزی به رسم يادبود داده خواهد شد. احسان٬ سورنا٬ امير رضا٬ آرين٬ حسين٬ علی٬ حسين٬ کيان! با شماها هستم. جوايز اصلا نصيب شما نميشه! مسابقه رو بيخودی از حيز انتفاع خارج نکنيد! (تذکر: اين اولين هشدار بود٬ يعنی همون به زبون خوش!!) داشتم شماره های قديم مهر رو ورق می زدم. يه شعر از سيد شهرام شكيبا به چشمم خورد. دو بيتش رو گذوشتم اون بالا. (حتی!) من هم مسدود کردن وبلاگ ها را به شدت محکوم می کنم! |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
