|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
دوشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٢
داستان كوتاه هنوز كه يادم ميفته، دلم مي لرزه. چه آدم پستي بودم من. اين چه كاري بود. اونم با اون. طفلك آخر محبت بود. نهايت پاكي. اوايل آشناييمون چه روزايي بود. اميد رو مي شد تو چشماي پاكش ديد. ولي من چي؟ همش تو همون فكر بودم. همش دنبال يه فرصت بودم. بيچاره فكر كرده بود مرد زندگيش رو پيدا كرده. با چه ذوق و شوقي برام نامه مي نوشت. هنوز بوي ادكلني رو كه به نامه هاش مي زد يادمه. يا اون بار كه دفتر خاطراتشو بهم داد. چه خط قشنگي داشت. چقدر با سليقه. من احمق اصلا نخوندمش. يعني حالشو نداشتم. فقط يادمه يه صفحش رو خوندم. كه لاش يه شاخه رز گذاشته بود. كه وقتي دفتر رو باز مي كنم اولين مطلبي باشه كه بخونم. 17 مرداد 79. فقط يه كلمه توش نوشته بود. خيليم بزرگ: آغاز. به خدا هنوزم كه يادش ميفتم اشك تو چشمام جمع ميشه. تو چشماي سيروس. با اون همه ابهتش. آشنايي ما 17 مرداد بود. يعني حدودا نيمه مرداد. هميشه مي گفت تابستون فصل عاشقيه. مرداد ماه عاشقاس. نيمه مرداد روز عاشقا. ميگفت كاشكي دو روز زودتر همديگه رو پيدا كرده بوديم. و اين حرفا از اين گوش من داخل مي شد، از اون يكي خارج. همش تو فكر همون كار بودم. مهناز مي گفت و من نمي شنيدم. اون فكر لعنتي همش جلوي چشمام بود. اصلا نمي ديدمش. و لابد هر بار چقدر الكي آرايش مي كرد. ولي صداش هنوز تو گوشمه. همينم آزارم ميده. آقا سيروس گفتنش هنوز تنم رو مي لرزونه. اين تن لشو. و من تو تمام اين مدت داشتم به نقشه خودم فكر مي كردم. يه غروب پاييز بود. همون سال 79. تو خيابون ولي عصر راه مي رفتيم. بالاي ميدون ونك جلوي يه دكه روزنامه فروشي وايساديم. با دست هفته نامه « جوان سبز» رو نشونش دادم. كه روش هميشه بزرگ مي نويسه «مخصوص دختران جوان؛ پسرها نخوانند» گفتم نمي خوني؟ گفت چرا. هفته نامه رو خريديم و تا پارك ملت پياده رفتيم. باد خنكي ميومد. پارك هم خيلي خلوت بود. فكر كنم شنبه بود. و من داشتم به هدفم نزديك مي شدم. هوا ديگه تاريك شده بود. منتظر يه اتفاق بودم، كه يه پسر فالگير به دادم رسيد. از اونا كه با قناري فال حافظ مي گيرن. با ما فاصله داشت. با دست نشونش دادم، گفتم مهناز جون يه فالي واسه ما مي گيري. يه لبخند زد - كه هنوز جلو چشممه- و رفت. همين موقع بود كه دست به كار شدم. سريع هفته نامه رو برداشتم. لوله كردم. زير لباسم قايمش كردم و تو تاريكي پارك گم شدم. ساعت 7 با سعيد قرار داشتم. قرار بود با موتور دم ورزشگاه انقلاب منتظرم باشه. به موقع رسيدم. خيلي فرصت نداشتيم. فقط با يه لبخند بهش فهموندم كه موفق شدم. نشستم پشت موتور. سعيد منو تا خونه رسوند. خونه كه رسيدم يه راست رفتم تو اتاقم. خيلي خركيف شده بودم. در رو قفل كردم و مجله رو از زير لباسم در اوردم. رو تخت دراز كشيدم و كلمه به كلمه مجله رو خوندم. دوبار. به هدفم رسيده بودم. هميشه مي خواستم بخونمش! سهشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٢
گل آقا كه بسته شد حسابى ناراحت شدم. انقدر كه حتي حاضر نشدم شماره آخرش رو بخرم. هنوز هم نخوندم. ناراحتيم بيشتر از اين بود كه نمي دونستم چرا. فقط گل آقا نبود. زرويي هم ديگه طنز سياسي ننوشت. همينجور كه شكيبا ديگه شعر سياسي نگفت. يا هر طنز نويس ديگه اى. نويسنده جديدى هم نتونست جاي قبليا رو پر كنه. هجوهاي اينترنتي يا هزل هاي تلويزيوني هيچوقت نتونسته جاي طنز رو پر كنه. و بازهم ناراحتي من بيشتر اين بود كه چرا؟ و حالا با اينكه بازم جاي طنز گل آقايي خاليه، ولي حالا مي فهمم كه چرا. كه چرا ديگه گل آقا ننوشت. و همينطور بقيه. مي فهمهم كه چرا پرونده طنز سياسي ( نه هزل و هجو) تقريبا بسته شده. مي فهمم كه چرا گل آقا تو چند ماه آخر انتشار تو مصرع دوم اون شعر بالاي صفحه به جاي «زنده هستم» نوشت «مي توانم» 2) فردوس جان خيلی خيلی مبارک شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٢ ۱:٠٥ ق.ظ || محمدپنجشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٢
وقتی پرشين بلاگ TM؛ اين سيستم های جديد رو راه اندازی کرده همه سعی دارن به هر صورت ممکن از اين قشنگ هم بشه يا نه خيلی مهم نيست! کلاس که داره!
مبارک باشد مراسم امشب رو هم فراموش نکنيد جدول ديگه آخر کلاسه دوشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٢ ٦:٢٩ ق.ظ || محمدشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٢
اگه به شما يه كارت دو ساعته اينترنت بدن باهاش چيكار مي كنيد؟ چهارشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٢
امروز رفته بودم دانشگاه علم و صنعت براي زيارت جناب احسان. قرارمون ساعت 11:30 دم در دانشگاه بود كه من تا ساعت 12:15 منتظر موندم. تا اينكه شخصا دست به كار شدم، رفتم پيداش كردم. كه البته ابعادش تو اين كار خيلي به آدم كمك مي كنه! بعد از سلام و عليك بهم ميگه چرا عينكت رو نزدي. نگو كه ايشون به دوستاشون سپرده بودن كه بيان دم در دانشگاه دنبال يه آدم با عينك تابلو بگردن. كه بعد اون آدم با عينك تابلو رو به حضور شخص احسان خان برسونن. و چون من بدون عينك تابلو اومده بودم از كنار بنده رد شدن و منو به جا نيوردن. سهشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٢
ايام جواني كه مي رفتيم شيرودي فوتبال، يه مربي داشتيم به نام اصغر آقا.پيرمردي قد كوتاه و نسبتا لاغر. تقريبا با همه مربيان بزرگ فوتبال ايران آشنا بود. البته راست مي گفت. چند باري كه دستمون به مربياي بزرگ فوتبال ايران رسيده اصغر آقا رو مي شناختن. تو استاديوم شيرودي تقربا همه كاره بود. و لابد هست. اصغر آقا پيرمرد خيلي خوبي بود. مگر اوقاتي كه قاطي مي كرد. يعني حدود %80 زندگيش! وقتي قاطي مي كرد فقط بايد از جلوي چشمش دور مي شدي. مثلا وسط مسابقه، اگه خدايي نكرده تك به تك رو خراب مي كردي، همون موقع وسط بازي، جلوي همه، مجبورت مي كرد 10 تا شنا بري. هزار تا تيكه ريز و درشت بارت مي كرد. یکشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٢
هنوز يادمه. پسركي با روحياتي خاص. و حس و حال عجيب. كه شايد از سنش بيشتر مي نمود. هنوز يادمه. و دلم به همين خوش. چه احمقانه. شايد روزي از خواب بلند شم و يادي هم از پسرك نمونده باشه. (هنوز هم –مثل گذشته- دوست نداره با بقيه از درونش حرف بزنه) چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢
قرمز ... آبى ... فوتبال به روز شد. نگاهي به فوتبال اروپا. قسمت اول. فكر مي كنم خيلي طولاني بشه. ديگه اون دوره زمونه هم گذشت كه اينجا خاك بخوره. البته مهدي حق داره. بالاخره زندگي مشترك و امتحانات و تقلب نوشتن و اينا خيلي وقتى براش باقي نمي ذاره بيچاره! ولى ديگه هر چند روز يه بار مي تونيد با اطمينان سري به اينجا بزنيد و ببينيد كه كلي چرت و پرت جديد نوشته شده. خلاصه ما تبليغاتومن رو كرديم! یکشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٢
8 صبح رسيدم دانشگاه. در ورودي كارت مي ديدن. بر خلاف هميشه. تعداد نگهبانام دو برابر شده بود. در ورودي دانشكده اوضاع به همه چيز شبيه بود بجز نيم ساعت قبل از امتحان. خيلي شلوغ. دم در دانشكده هم به نحو شديدي كارت مي ديدن. سال بالايي هايي كه امتحان رياضي 2 نداشتن رو راه نمي دادن داخل. انگار همه از همه چي خبر داشتن به جز من. هاج و واج. |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
