نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

پنجشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٢

افتادگی!

 شعر اون بالا به علت نزديکی به ايام امتحانات عوض شده است :

افتادگی: طريقت کاردرستان است. نيازی به توضيح ندارد.
آموز: عده ای می پندارند اين طريقت آموختنی نيست و آسان است. حال آنکه هنری است که به هر کس ندهند.
اگر: اگر و فقط اگر (اسلوب معادله)
طالب: مشتاق و علاقه مند. اين اشتياق بايد در خون انسان باشد.
فيض: آسودگی، عشق، حال، زندگی
هرگز: از آن هرگز ها که برو برگرد ندارد.
نخورد: بدست نياورد، لياقتش را ندارد.
آب: مايه پاکی و زندگانی و صفا
زمين: دانشجو (مجاز کل از جزء)
بلند: معدل بالا، درس خوان، خرخون
است: است!

محمد

پيام هاي ديگران ()



سه‌شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٢

بی خيالی محض

 

تو راهروی دانشگاه راه میرم. بلند بلند سوت می زنم. راهرو خلوته. و سر و صدا کم. صدا می پيچه. بر خلاف هميشه توجهی به دور و ورم ندارم. چندتايی دارن عاقل اندر سفيه نگاهم می کنن. احساس عجيبيه. بی خيالی محض!

بعد از حدود يکسال دوباره 40 چراغ می خرم. اولين باری که خريدم فکر کنم شنبه 15 تير بود. فردای کنکور. بعد از 4-3 شماره ديگه نخريدم. الانم که شماره 51 دستمه هيچ فرقی با همون شماره های اولش نداره. يه چيزی واسه وقت گذرونی
آرش خوشخو و بزرگمهر شرف الدين تو 5 صفحه سعی دارن به خواننده نسل سومی! بقبولانن که الان تو جوونا تب همه چيز فروکش کرده. هيچ هيجان و موج نويی نيست و از اين حرفا... هرچی سنگه مال پای لنگه. الان که تو اين حس و حال نهيليستيم، بايد بعد يکسال دوباره 40 چراغ بخرم و اين مقاله...
خوشخو هميشه عادت داره چيزيو که می خواد بکنه تو کَت خواننده. حالا هر جور که شد. خودشو به در و ديوار زده که الان همه دچار درون ريزی شدن و همه چيزو می ريزن تو خودشونو و اين حرفا... خوب شد بازم خوشخو نوشته . برا همينم تاثيرش رو من کمه. عادت دارم تقلا های خوشخو رو بخونم و قبول نکنم.

معززی نيا تو «کفا» کلاس درک فيلم گذاشته. برای تابستون. خيلی ذوق کردم. نه به خاطر تحليل فيلمش. خيلی حال کرم که ميشه باهاش آشنا شد. اين سوژه « مصاحبه با يک... » رو من از معززی نيا تقليد کردم. تو مهر می نوشت. چقدرم جالب.

استاد پريا فرمودن لحنم عوض شده. نمی دونم. الان که خيلی گيجم. شايدم عوض شده باشه... مخصوصا تو اين چند هفته... بی خيالی محض.

محمد

پيام هاي ديگران ()



پنجشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٢

 

 

يه پسر بچه 6-5 ساله... ملاقات امام... چه عظمتی بود. حتی اون چشمای پاک هم نمی تونستن بيشتر از چند ثانيه تو چشمای امام خيره شن... و چه لذتی داشت بوسه زدن بر دستهايش... علی کوچيک بود و مريض... امام روی سرش دست کشيدند. و بعد کل کل های بچه گانه که کدوم بهتر است.
نمی دونم چندماه بعد بود.... پشت وانت تا بهشت زهرا.... نمی دونم چند ساعت طول کشيد....
بعد ها که اون بچه 6 ساله بزرگتر شد بيشتر دربارش خوند، پرسيد، شنيد.
درباره امام نميشه نوشت. از اون بزرگی گفتن خيلی سخته... هر قدر هم که حرف داشته باشی... از کسايی که زمان امام چه جوری بودن، چی می گفتن و الان... بگذريم.
فقط می تونم بگم تو دنيای معاصر تصور چنين شخصيتی واقعا مشکله.


نرگسم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سـرو خرامان نرود



محمد

پيام هاي ديگران ()



جمعه ٩ خرداد ،۱۳۸٢

تولدت مبارک عزيزم!

 

مراسم تولد سايموند و ياس بانو و پای لرز در پارک جمشيديه به خوبی و خوشی برگزار شد. البته اگر ايوريون گرفتن و متعاقب آن عدم حضور جناب پالق را هم به فال نيک بگيريم، مراسم نقصی نداشت. اما گوشه هايی(فقط گوشه هايی) از حاشيه مراسم: (بقيش هم در يادمان)
1) نمی دانم بقيه هم متوجه شدند يا نه. ولی هر هديه درست درمونی که به جناب ياس بانو داده می شد، يوسف يه جوری می شد. البته اصلا نبايد اين يه جوری را با حسادت اشتباه گرفت.
2) ساکت قصد داشت از فرصت استفاده کند و سايموند را از رياست جمهوری عزل کند. به خاطر رعايت نکردن حقوق بانوان! که خوشبختانه شديدا مواضعش درهم کوبيده شد و به جز خودش هيچ رای موافقی کسب نکرد. حتی نريمان! و همين نهايت زن ذليلی باعث شد پست وزارت کشور را هم از دست بدهد. که حقش بود!
البته حيدر جون! اين ملاحظات سياسی هيچ وقت جای دوستی ما را نمی گيرد!
3) يکی از هدايای سايموند، يک عدد آب نبات چوبی بود که به پيشنهاد پوريا همه آقايون در خوردن آن شريک شدند. بعضی با رغبت و برخی هم به زور! و بازهم خانوم ها گله دارند که چرا همه پست های کليدی کابينه دست آقايون است.
4) در ميان همه هديه ها، هديه پوريا و لولک به سايموند چشم ما (من و بولک) رو به شدت گرفته بود. بولک با ناآرام کردن جو باعث شد که من بتوانم هديه را مخفيانه بردارم. بعد هم گوشه ای بازش کرديم. يک عدد خودکار و يک مداد نوکی. که عادلانه تقسيم کرديم. در جعبه را بستيم و هديه را به همان روش فوق سرجايش گذاشتيم. کسی بو نبرد.
5) سيد هم در طول مراسم به شدت مواظب بود که هر شش نفر فقط يک نوشابه بخورند. کسی دو تا الويه نخورد. هرکس يک ليوان بردارد. و به هکذا...

محمد

پيام هاي ديگران ()



پنجشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٢

اينه ديگه!

 می گن استاتيک خيلی درس کليدی ايه.... علاوه بر کليدی بودن و اين مسائل من ازش خيلی هم خوشم مياد. با خودمم گفته بودم تو هر درس نمره ضايع بگيرم بايد تو اين يکی نمره درست درمون بگيرم...
حالا حال منو تصور کنيد در حالی که شنبه امتحان استاتيک دارم و از اوايل همين هفته دچار اندک!! کسالتی شدم که درس که هيچی حس و حال آنلاين شدن هم نداشتم...

آمپول زنه داشت آمپولا رو آماده می کرد. واسه اينکه من از ابهت دو تا پنيسيلين دچار جو گرفتگی نشم، سر صحبت رو باز کرد که: کلاس چندمی؟ گفتم سال اول. گفت دبيرستان؟ (!!!!!!)

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ