|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
پنجشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٢
شعر اون بالا به علت نزديکی به ايام امتحانات عوض شده است : سهشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٢
تو راهروی دانشگاه راه میرم. بلند بلند سوت می زنم. راهرو خلوته. و سر و صدا کم. صدا می پيچه. بر خلاف هميشه توجهی به دور و ورم ندارم. چندتايی دارن عاقل اندر سفيه نگاهم می کنن. احساس عجيبيه. بی خيالی محض! پنجشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٢
يه پسر بچه 6-5 ساله... ملاقات امام... چه عظمتی بود. حتی اون چشمای پاک هم نمی تونستن بيشتر از چند ثانيه تو چشمای امام خيره شن... و چه لذتی داشت بوسه زدن بر دستهايش... علی کوچيک بود و مريض... امام روی سرش دست کشيدند. و بعد کل کل های بچه گانه که کدوم بهتر است. نرگسم نقش تو از لوح دل و جان نرود جمعه ٩ خرداد ،۱۳۸٢
مراسم تولد سايموند و ياس بانو و پای لرز در پارک جمشيديه به خوبی و خوشی برگزار شد. البته اگر ايوريون گرفتن و متعاقب آن عدم حضور جناب پالق را هم به فال نيک بگيريم، مراسم نقصی نداشت. اما گوشه هايی(فقط گوشه هايی) از حاشيه مراسم: (بقيش هم در يادمان) پنجشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٢
می گن استاتيک خيلی درس کليدی ايه.... علاوه بر کليدی بودن و اين مسائل من ازش خيلی هم خوشم مياد. با خودمم گفته بودم تو هر درس نمره ضايع بگيرم بايد تو اين يکی نمره درست درمون بگيرم... |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
