نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

 

بخت جوان يار ما ، دادن جان کــار مـا
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

از مـه او مـه شـکافت ، ديـدن او برنتـافت
ماه چنان بخت يافت او که کمينه گداست

بوی خوش اين نسيم از شکن زلف اوست
شعشعه اين خيال زان رخ چون والضحاست






محمد

پيام هاي ديگران ()



پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

 

خيلی زود گذشت. اصلا فکر نمی کردم به همين سادگی. هميشه تا بزرگسالی خودم فاصله خيلی زيادی می ديديم. و مرز مشخصی.... تا چند وقت پيش شازده کوچولو که می خواندم خودم را از آدم بزرگاش دور می ديدم. هيچ وقت فکر نمی کردم انقدر زود بگذره.
يادمه کوچيک تر که بودم هميشه دوست داشتم روز تولد 15 سالگيم بميرم. الان از اون حال و هوا خيلی دور شدم. خيلی.... و خب طبيعيه... يعنی بايد اينجوری باشه... بزرگ شدم.... ولی من با اين بايد مشکل دارم... هنوز دوست دارم خيلی از کارهايی رو که « مال بچه هاست»...


و صد البته همه اين اراجيف نمی تونه مانع از شور و شعف من از بابت حذف رئال باشه.


محمد

پيام هاي ديگران ()



چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢

برای او (اون!)

 

شب که ميشه به ياد تو می خوابم
بنده هميشـه ياد تو می باشـم

صدات تو گوشم هميشه می مونه
وقتـی به يادتم برام می خـونه :

ديم دی دی ريم ديريم ديريم دی رو ری
يعنی تموم ميشه يه روزی دوری

يعنی ميشه يه روز تو مال من شی؟
ديريم ديريم دين دی ری ريم ديريم ری؟

يعنی ميشه تو گوش من بخونی؟
تو گوش من بگی پيشم می مونی؟

وقتی تو نيستی جات شديد خاليه
پنجـاه تومن ، قيمت پنج زاريه

قربون تک تک شماره هايت
قربون ويــبر و آنتـن درازت

چاکر گوشی دويست هزاری
قربون سيم کارت هزار دلاری

محمد

پيام هاي ديگران ()



دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢

شريف يونيورسيتی

 

يک سلام و عليک نستبا گرم، حاصل ديدن يکی دوستهای دبيرستان بود. بعد از چند ماه. يک دانشجوی درسخوان شريف. بعد از حال و احوال تقريبا تمام جمله هايش با « دانشگاه ما...» شروع می شد.

امتحانای دانشگاه ما شروع شده ... دانشگاه ما خيلی سخت می گيره... دانشگاه ما قبل از حذف و اضافه هم حاضر غايب می کنن ... دانشکده ما برای انتخاب رشته 4 تا کامپيوتر گذاشته بود، برای همين از همه دانشکده های ديگه سريعتر انتخاب رشته کرديم ... کلاسای ما 500 نفريه... % 70 ميفتن...

حرف زدنش با دوران دبيرستان خيلی فرق کرده بود. خواستم بگويم ما برای انتخاب رشته 20 تا کامپيوتر داشتيم، يعنی 5 برابر شما! نگفتم، بگذار دلش خوش باشد. دوران دبيرستان معلم زبانی داشتيم، هميشه وقتی نکته مهمی درس می داد می گفت: اگه می خواين برين شريف يونيورسيتی خوب گوش کنيد...

نمی دانم شريف با آدمها چکار می کند البته نه با همه!

محمد

پيام هاي ديگران ()



شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢

روز معلم!

 

دوم دبيرستان تصميم گرفتيم برای معلما هدايای نامتعارف تهيه کنيم! 4 نفری مسئول تعيين هدايا شديم.
سوژه اول معلم زيست بود. هميشه روزنامه های دوم خردادی رو به قارچ تشبيه می کرد. تکيه کلامش بود. از همه بچه ها پول جمع کرديم. (همدست جمع کرديم) يک کيلو قارچ خريديم، رو هر کدوم اسم يه روزنامه رو نوشتيم. معلم از همه جا بی خبر فکر کرد ما متنبه شديم و اينو درست کرديم. اولش کلی هم خوشش اومده بود...
سوژه دوم معلم فيزيک بود. هديه عبارت بود از يک عدد کدو در جعبه ادکلن که شبيه شکلات کادو شده بود. کدو رو گذاشت تو جب کتش گفت « هرچه از دوست رسد نيکوست!!»
سوژه سوم معلم هندسه بود.که هم از لحاظ قيافه هم از لحاظ اخلاق خيلی شبيه درکولا می باشد. يه کتاب دراکولا گذوشتيم تو يه جعبه. روش هم جزوه «يآگلم» (يک کتاب بسيار خفن در هندسه که از رو اون به ما درس می داد) رو پاره پاره کرديم. و در جعبه رو با روبان بستيم.
تا اينجا فکر می کرديم جناب ناظم از قضيه بويی نبرده! ولی يهو فهميديم که همش رو می دونسته و داشته صبر می کرده بيشتر مدرک جمع کنه! از ما 4 نفر سه نفر رو شناسايی کرد. ولی چون قيافه من خيلی مظلوم و مثبت بود، به من خيلی شک نکرد. بقل دستی و دو نفر پشت سريم رو گرفت و برد. اونجا هم ازشون درباره من پرسيده بود اونام مرام گذاشتن و منو لو ندادن! البته اون سه تا هم بعد از کلی رفت و آمد و جلسه انضباطی و اينا بخشيده شدن.


روز معلم مبارک

محمد

پيام هاي ديگران ()



چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢

توضيحات!!!!!!

 

0) اينا همش شوخيه... به کسی هم بر نمی خوره... فقط شوخی.. وگرنه معلومه که همه کارشون درسته و هيچ کس لايق اين گزينه ها نيست! فقط شوخی! نه جدی!!
1) آقا جون! و ايضا خانوم محترم! آخه اين کاری داره سی ثانيه به کله فشار بيارين و يه رای ناقابل بدين!!!
2) رای ها کاملا مخفيانه است. اصلا براتون پاپوش درست نمی کنيم. نترسيد.
3) اگه حسش نيست تو همه 13 موارد رای بدين، حداقل تو يکی دو مورد که حس دارين رای بدين.
4) تا حالا در مجموع کامنت و آفلاين و ايميل، حدود 40 رای جمع شده. 20 تاش يآ تو همه موارد به خودشون رای دادن يآ به من. لطفا يه کم به دوگوله فشار بيارين! يه کم استعداد نهفته شوخی طلبی خودتون رو فعال کنيد. حداقل يکی دو تا رای بدين.
5) بله! گير دادم!
6) همين الان بريد اون پايين رای بدين!

محمد

پيام هاي ديگران ()



سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢

ترين ها...........ESTs

 

بشتابيد. و با رای های صادقانه! خود ما را در اين امر خطير ياری دهيد. بوسيله ايميل يا همين نظرخواهی يا آفلاين
. در هر موضوع به يک بلاگر رای دهيد. البته يک وبلاگ می تواند در تمام موضوع ها کانديد شود.


1) خاص ترين وبلاگ
2) مرموز ترين وبلاگ
3) ضايع ترين وبلاگ
4) نچسب ترين وبلاگ (با اين وبلاگ اصلا حال نمی کنم)
5) درپيت ترين قالب
6) اين بلاگر احساس خود باحال بينی دارد.
7) کاردرست ترين وبلاگ
8) بووووووووووووووع ترين وبلاگ
9) لوس ترين وبلاگ
10) سکرتر ترين وبلاگ
11) خودشو می گيره ترين وبلاگ
12) سوتی ترين وبلاگ
13)و بالاخره زرشک طلايی

محمد

پيام هاي ديگران ()



شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢

دبيرستان و ...

 

هيچ وقت برنامه روتين دبيرستان با کارهای من جور نبود. به نظر من اگر تو چند زمينه خيلی کار کنی بهتره تا تو کلی زمينه کمی. و اين چيزيه که دبيرستان از آدم می سازه. ميگن اقيانوسی به عمق چند سانت! من هميشه از اين بدم ميومد. بجز سال آخر دبيرستان، هيچ وقت خواندن درسهای مدرسه مهمترين کارم نبود.
فيزيک، فوتبال، زبان:: کارهای اصلی من تو دبيرستان بودن. الانم فکر می کنم خيلی بيشتر از درسای مدرسه به دردم می خورند.
هميشه همينجوره. خيلی ربطی به دبيرستان نداره. همه دوست دارن تو همه چيز بهترين باشن. خب اين باعث ميشه تو هيچ چيز بهترين نباشن.


شعر اون بالا رو هم عوض کردم.

محمد

پيام هاي ديگران ()



چهارشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢

در آستانه سفر جمکران

 

اولين باری بود که وبلاگ پوريا رو می ديدم؛ يه هفته بود که وبلاگ می نوشتم... اولين سفر زيارتی- سياحتی پرشين بلاگ... کامنت گذاشتم: Plz add me ... خيلی تو فکرش نبودم که چند روز بعد اسمم رو تو ليست همسفران ديدم. کنار آدمايی که به جز پنج شش نفر بقيشون کاملا غريبه بودن.
شک داشتم برم يا نه. خوب شد رفتم. تازه فهميدم که اکثرا اولين باره که همديگه رو می بينن. ولی انقدر باهم آشنا بودن که فکر می کردی چند سال از دوستيشون می گذره.
جمع خيلی صميمی بود. اصلا کسی – بر خلاف همه جا- قصد نداشت رئيس بازی در بياره. پوريا اصلا تو اين مايه ها نبود. همين هم باعث شده بود همه خيلی زود باهم صميمی بشن. بعد از اون هم چند جلسه خونه صوفی ها... تا يه مدت تمام جلسه های ما يه ربطی به پوريا داشت . خيلی زودتر از اونی که فکرش رو می کرديم خيلی باهم صميمی شديم.
سومين سفر جمکران، و اين بار ديگه با جمع دوستای قديمی داريم ميريم... درسته که چند ماه از اين دوستيا نمی گذره ولی انگار که چند ساله همديگه رو می شناسيم.

اند سو، ديس ايز ان اسپشال تنکس تو هيم اند هيز فميلی.

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ