|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٢
بخت جوان يار ما ، دادن جان کــار مـا پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢
خيلی زود گذشت. اصلا فکر نمی کردم به همين سادگی. هميشه تا بزرگسالی خودم فاصله خيلی زيادی می ديديم. و مرز مشخصی.... تا چند وقت پيش شازده کوچولو که می خواندم خودم را از آدم بزرگاش دور می ديدم. هيچ وقت فکر نمی کردم انقدر زود بگذره. و صد البته همه اين اراجيف نمی تونه مانع از شور و شعف من از بابت حذف رئال باشه. چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢
شب که ميشه به ياد تو می خوابم دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢
يک سلام و عليک نستبا گرم، حاصل ديدن يکی دوستهای دبيرستان بود. بعد از چند ماه. يک دانشجوی درسخوان شريف. بعد از حال و احوال تقريبا تمام جمله هايش با « دانشگاه ما...» شروع می شد. شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢
دوم دبيرستان تصميم گرفتيم برای معلما هدايای نامتعارف تهيه کنيم! 4 نفری مسئول تعيين هدايا شديم. روز معلم مبارک چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢
0) اينا همش شوخيه... به کسی هم بر نمی خوره... فقط شوخی.. وگرنه معلومه که همه کارشون درسته و هيچ کس لايق اين گزينه ها نيست! فقط شوخی! نه جدی!! سهشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢
بشتابيد. و با رای های صادقانه! خود ما را در اين امر خطير ياری دهيد. بوسيله ايميل يا همين نظرخواهی يا آفلاين 1) خاص ترين وبلاگ شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢
هيچ وقت برنامه روتين دبيرستان با کارهای من جور نبود. به نظر من اگر تو چند زمينه خيلی کار کنی بهتره تا تو کلی زمينه کمی. و اين چيزيه که دبيرستان از آدم می سازه. ميگن اقيانوسی به عمق چند سانت! من هميشه از اين بدم ميومد. بجز سال آخر دبيرستان، هيچ وقت خواندن درسهای مدرسه مهمترين کارم نبود. شعر اون بالا رو هم عوض کردم. چهارشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢
اولين باری بود که وبلاگ پوريا رو می ديدم؛ يه هفته بود که وبلاگ می نوشتم... اولين سفر زيارتی- سياحتی پرشين بلاگ... کامنت گذاشتم: Plz add me ... خيلی تو فکرش نبودم که چند روز بعد اسمم رو تو ليست همسفران ديدم. کنار آدمايی که به جز پنج شش نفر بقيشون کاملا غريبه بودن. اند سو، ديس ايز ان اسپشال تنکس تو هيم اند هيز فميلی. |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
