|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢
بعضی دعاها هستن كه بعضی وقتا خيلى میچسبن. يكيش همين دعای تحيول ساله. سر تحويل سال. خدايی همه فلسفه نوروز همينه... يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر اليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الى احسن حال يه هديه تو روز اول سال! خيلی حال داد. حالا شديدا ميگم: سالی که نکوست.... چهارشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٢
با 24 ساعت كار مداوم تكاليف نوروزى هم به موقع دست بچهها رسيد. يه Cd ى Linux Knopix يا يه چيزى تو همين مايهها كه بچه برن باهاش ور برن. و نوار صوتى دو فصل آخر كتاب هرىپاتر و زندانى آزكابان كه روزى 5 دقيقه از ديالوگهاش رو ترجمه كنن. اينا تكاليفش بود. چند تا از معلمها هم براى بچهها نامه نوشتن. كه هر كدوم رو تو يه پاكت گذشتيم و تاريخ زديم كه مثلا فلان روز فلان نامه رو باز كنيد و بخونيد. به علاوه چيزهاى جنبي مثل كارت پستال و تقويم و اين مسائل. رو هر كارت پستال هم تبريكات و غيره. 14 تا نامه براى اولها نوشته شد و 7 تا براى دومها. كه 21/3 ـش رو من نوشتم! يه چيز مدرسه كه خيلى باهاش حال مىكنم، پايه بودن بچهها و معلمهاس. امروز كه همه مدرسهها تق و لق بود مدرسه خيلى غايب كم داشت. اصلا خيلى وقتا بايد بچهها رو به زور از مدرسه بيرون كرد. مثل قديماى خودمون. اصولا اينكه دانشآموز حال كنه با مدرسه خيلى مهمه. شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٢
حلى كاپ Helli Cup (قسمت دوم) 12) فرداش من از اول صبح اومدم دبيرستان. قرار بود سياوش و استاد ايرانى هم بچههاى راهنمايى رو بيارن. قبل از اونا بچههاى راهنمايى علامه حلى 1 اومدن. همشون صف بستن و خيلى مودب رفتن براى تماشاى مسابقات. و من همش داشتم به تفاوتهاى مدرسه 1 و 2 فكر مىكردم. و بيشتر به اين نكته كه الان اگه بچههاى 2 بيان چه شود!! 13) 30 نفرى از بچههاى علامه حلى2 هم اومدن. همون دم در كه بودن و هنوز جو باكلاس دبيرستان نگرفته بودشون، من رو ديدن و هنوز چند ثانيهاى از وردشون نگذشته بود كه همه داشتن سر مىچرخوندن كه ببينن اين MM كه بچهها ميگن كيه. 14) بعد از چند دقيقه جو باكلاس دبيرستان رو اونا هم تاثير كرد و اونا هم آرووم نشستن به تماشا. 15) من و حميد هم قرار بود مثلا امروز آرووم باشيم. ولى اين همه بچه تعطيل و پايه دست زدن اومده بود! ما هم زديم زير قرار. تشويق سالن رو كاملا گرفتيم دست خودمون. و براى اينكه تنوعى هم در مراسم باشه، ريتم دست زدن رو عوض مىكرديم. دو ضرب، سه ضرب و غيره. يه نمور هم تابلو شده بوديم باز. 16) وقتى تيم مسيرياب علامه حلى ركورد مسابقات رو شكست، من و حميد بلند شديم و هديگه رو بقل كرديم و ايضا و ماچ و ديده بوسى! آرين مىگفت 17 نفر از رديف جلو برگشته بودن و ما رو نگاه مىكردن. و اينجورى شد كه يه نمه بيشتر تابلو شديم. 17) چند تا از بچهها رو بردم سمت كلاسها. و كلاس هايى توش درس خونده بودم رو نشونشون دادم. جو و اين مسائل! خيلى ياد اون روزا كرده بودم. مخصوصا كلاس دوم دبيرستان. و دو تا نيمكتي كه منو احسان و ميلاد و نيما مىنشستيم. يادته احسان؟ البته نيمكتاش عوض شده بود! 18) استاد ايرانى گفت عصرى بريم دفاعيه دكتراى آقاى رزازى. دو سالى مىشد كه نديدم ايشون رو. قبل از اينكه راه بيفتيم به آقاى سركارتى هم گفتيم كه بياد. و ايشون هم گفت مياد. ولى محمد (من!) نبايد بياد. چون من اونجا رو به هم مىريزم. اول فكر كردم شوخى مىكنن ايشون. ولى وقتى جلوى بچهها خواستيم سوار ماشين شيم خيلى جدى فرمودن كه من محمد رو نمىبرم. جلوى بچهها يه نمور ضايه شدم. هرچى هم خواستم به شوخى بگيرم حرفشون رو نشد! خيلى جدى بود. 19) بعدش كه رفتن، حالم گرفته بود. نه به خاطر حرفاى آقاى سركاراتى و ضايه شدن جلوى بچهها. كه به قول حسين صابر، وقتى آدم تعطيل بازى درمياره بايد پى اين حرفا رو هم به تنش ماليده باشه! كه من هم ماليدم! شديد! ناراحتيم مال اين بود كه خيلى دوست داشتم سر دفاع آقاى رزازى باشم. ولى نشد ديگه! 20) و البته واضح و مبرهن است كه آقاى سركارتى انقدر در زندگى به ما چيز ياد دادهاند و حق گردنمان دارند كه اصلا هم ازشون دلگير نشدم. (اينم تريپ مرام!) 21) به شركت كننده ها يه تيشرت يادگارى هم دادن. و براى اينكه كسي دو تا نگيره، هر كسى كه تيشرت دريافت مىكرد، كارتش رو سوراخ مى كردن. 22) آخر مراسم قرار شد چند جايزه به تماشاچيان داده بشه. دو تا بليط كيش و چند روز اقامت. يه بليط يزد و دو تا ربع سكه. اونجا ديگه انقدر ما تشويق كرديم كه رسما تابلو شديم! هيچى هم جايزه نبرديم! ولى عوضش هى تشويق مىكرديم و اسم مقدس!!!!! حلى 2 رو به زبان ميورديم! و من كلى خودم رو خالى كردم. بعد از اون همه شور و شوق و تشويق و تعطيلبازى، ديگه خيلى حالم گرفته نبود. 23) نمى دونم كيا بودن كه اون وسط هى آقاى حجت رو تشويق مىكردن. داد مىزدن حجتي! اونم وسط مراسم. و البته مام براى اينكه كم نياريم بعد از مراسم همه باهم آقاى حجت رو كلى تشويق كرديم! البته به قول حسين چون استاد ايرانى نبود كه بهمون گير بده! شلوغ بازى خيلى حال نمىداد. 24) بازم 7 نفره با رنوى سياوش برگشتيم خونه! پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢
حلى كاپ Helli Cup (قسمت اول) 1) عصر سه شنبه با سياوش و حسين و حميد و استاد ايرانى و جناب احمدى (همه با رنوى سياوش!) رفتيم دبيرستان. براى افتتاحيه دومين دوره حلى كاپ. 2) رباتهاى كدخوان. مسير ياب. فوتباليست. و قسمت شبيه سازى فوتبال 11 نفره. همين اسمها براى باكلاسى مسابقات كافى بود. ولى شما مىتونيد ظاهر تزيين شده دبيرستان، كلي پوستر و اينا به در و ديوار. و كارتهاى بزرگى كه تقريبا از گردن همه آويزان بود را هم به جو باكلاس دبيرستان اضافه كنيد. 3) صبحانه و نهار و عصرانه و شام هم مجانى بود! (دو تا هم مى خوردى كسى نمىفهميد) اين رو همين اول گفتم كه دل اونايى كه نيومدن بسوزه. 4) بيشتر تيمها از مدراس سازمان بودن. و از دانشگاههاى نه چندان معتبر. (البته اگه به شما بر نمىخوره!) بعد از علامه حلى تهران، فرزانگان يزد بيشترين تيم را داشت. 5) انتخاب رنگ كارتهاى مسئولان مسابقه هم در نوع خودش جالب بود. شركت كنندگان و هيات اجرايى سبز و آبى بودن. داوران قهوهاى! و مسئولين مسابقه بنفش! آن دسته از مسئولين هم كه وسعشون و كلاسشون به كت و شلوار مىرسيد، يك قطعه فلزى به يقه كتشان زده بودن. كه خيلى قشنگ بود. 6) مسابقات در روز اول خيلى حساس نبود. واسه همين تشويق هم خيلى انجام نمىگرفت. من و حميد و حسين سعى كرديم حالى به تشويق بديم. فكر كنم يه مقدار زياده روى كرديم! و البته چون فقط سه نفر بوديم مقدارى هم زود تابلو شديم. آخرش آقاى شمس كه اون روز مجرى بود گفت « پير مرد هاى جمع جووناى اون گوشه رو ساكت كنن.» و به ما سه تا اشاره كرد. 7) نمىدونم چى شد كه استاد ايرانى اين وسط فكر كرد منظور آقاى شمس از پيرمردا ايشون بوده. و تا آخر مسابقات هم سعى داشت ما رو ساكت كنه. و ايضا آرووم. البته ما هم به ايشون و جناب احمدى گفتيم كه امروز دانشآموزان راهنمايى نيستن و فردا كه اونا بيان ما آرووم ميشيم. 8) حتى آقاى سركاراتى هم اون شب خيلى منو ضايه نكرد. فقط وقتى بعد از مراسم به آقاى شمس سلام كردم همچين يه جورى جوابم رو داد. كه حق هم داشت. اين حالت يه جوريش انقدر شديد بود كه ديگه فردا مجرى مسابقات يكى ديگه بود. 9) چون اسم همه رو كارتشون نوشته شده بود، خيلى راحت ميشد باهاشون رفاقت ريخت! مثلا يهو مىگفتي بــــــــه آقا افشين! و آقا افشين هم از همه جا بى خبر كلى تحويلت مى گرفت! 10) يه تيم از مركز شهررى اومده بود. يكي از بچه هاشون اول دبيرستان بود. دوتاى من هيكل داشت. هرچى بهش گفتم من معلمم باور نكرد. هي مىگفت ايول! آفرين! منم معلمم!! 11) اونجا با چند تا از بچههاى دبيرستان هم رفيق شدم! يكيشون اسمش احسان بود. ( كه از رو كارتش خوندم) يكيشون هم بهش مىگفتم بچه ايلام! (واسه اينكه وقتى تيم ايلام سر وقت نيومد سر مسابقه و هى داشتن اسمش رو اعلام مى كردن، منو و اون خودمون رو جاى تيم ايلام اعلام كرديم! و بعد از اون هم با لهجه مثلا ايلامى با هم صحبت مىكرديم! ) و يكى هم كه فيلمبردار بود. و آخرش هم به من 125 تومن دستى داد كه از مدرسه برم بيرون! جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢
به گفته عقلا، بر حرف چند دسته حرجى نيست. بچهها، ديوانگان، سكرترها و MM ها. و از آنجا كه بر حرف اين افراد حرجى نيست، افراد فوقالذكر هر چيزى كه از كلهشان بگذرد، از دهانشان – و وبلاگشان- هم گذشته است. بر حرفشان حرجى نيست ديگر. ملاحظهها و محافظهكارىها و خودسانسورىهاى معمول را خيلى سرشان نمىشود. و خب البته كسى هم از حرفشان نمىرنجد. و اصولا حرفشان را زياد حس نمىكنند عقلا. نه تنها حرفشان را. كه خودشان را هم. حالا من اگه يه مصاحبه با چندين تن از معلمان و مسئولان مدرسه بكنم، در حالى كه اصولا اين كار رو نبايد بكنم، دليلش مربوط ميشه به حرفاى بالا ديگه! البته دوستانى كه سكرتر را و يا MM را مىشناسند تصديق خواهند كرد كه اين كارها از من خيلى هم غير طبيعی نيست. خيلى كه نه! اصلا غير طبيعى نيست. پيوست: دوستان پرسيده بودن MM يعنی چى. MM نام مستعار من در مدرسه است. يعنى بچهها بهم ميگن! شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢
شور عجيبى داره محرم... همه رو ميگيره اين شور. همه. و چقدر من الان به اين شور احتياج دارم. محرم امسال براى من فرصت خيلى خوبيه. براى گرفتن يه تصميم مهم. و زمان خيلى خوبيه. براى كمك گرفتن. خوندن حوادث اين روزا، مثلا از كتاب لهوف، اين روزا... خيلى مىچسبه. هربار كه ميخونى بيشتر به بزرگى اين واقعه پى مىبرى. و به كوچيكى خودت. و همه چيز دور و برت. وقتى انقدر سينه زدى. انقدر كه حالت ديگه طبيعى نيست. يه جورايى يه احساس رهايى. احساس سبكي... خيس عرقى. و ضربان قلبت رو مىشنوى. يه گوشه ميشينى. شروع ميكنى باهاش حرف زدن. مگه ميشه چيزى بخواى و دريغ كنه... |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
