|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
سهشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٢
1) پارسال حيدر گفت اذن دخول كه مىخونى، نشونه اينكه اجازه زيارت بهت داده شده اينه كه اشكت سرازير شه. امسال همش تو اين فكر بودم. مىترسيدم امسال هم اجازه بى اجازه. اولين بارى كه رفتيم حرم. زيارتنامه رو كه گرفتم دستم كه اذن دخول بخونم... امسال اجازه داده شده بود انگار... حيدر ممنون. موقع خوندن اذن دخول همش ياد تو بودم و ...! 2) كلى سهشنبهها ذوق داشتم مهر بخريم تا از نويسنده هاى محبوبم چيز بخونم. اين آقا تقريبا ريفيق فابريك همشونه! دست ما رو هم بگيره خوبه! 3)آشنا شدن و دوستى با عليرضا و آرش هم از محسنات سفر بود. خدا زيادمان كند. 4) حسرت كلهپاچه و قليون دسته جمعى هم موند به دلمون. 5) مىخواستم على رو آدم كنم! خيلى نشد! كه البته عذر موجه زياد دارم! 6) پارسال در حاشيه سفر نوشتم چهار قسمت! ولى امسال همين. واسه اين هم عذر موجه خيلى زياد دارم. 7) همين! دوشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٢ ۳:٤۱ ب.ظ || محمدجمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢
مدت زيادى بود مدل موهايم تكرارى شده بود. زد به سرم عوضش كنم. چتري هام رو كوتاه كردم و دادم پايين رو پيشونيم. هر چي بود قيافم عوض شد يه كم. فكر نمي کردم انقدر تو چشم باشه اين تغيير. اين چند روزه تقريبا هركي منو ديده بعد از اينكه كلي خنديده يه چيزي گفته. منم خوشحال كه قيافم انقدر تغيير كرده. يكي ميگه شبيه جواد رضويان شدى، يكي ميگه شدى شبيه كاويانپور. شبيه مونگل ها. شبيه احمق ها. شبيه بچه ها. شبيه فرانسويان بعد از انقلاب كبير فرانسه و ... خيلي از بچه های مدرسه هم كلي مهربانانه نصيحتم كردن كه اينكار رو نكنم. قبلا خيلي خوش تيپ تر بودم! ولي من فعلا همين جوري مي مونم. همه هم هرچي ميخوان بگن. مهم اينه كه قيافم عوض شده. تنوع و اين مسائل. یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٢
نمىدونم تا كى مىتونم طاقت بيارم. شايدم اصلا كارم اشتباه باشه ها! ولى به قول يكى از بچه ها چند وقته شدم ته جنبه. يعنى چند وقتى هست كه به كسى گير ندادم. دقيقا بعد از اون شب تو اردو! وقايع ريز اردويى رو كه رفتيم اگه بنويسم شايد خوب نباشه. يعنى نيست! ولى با يه سانسورهايى مىنويسم. بيشتر به خاطر اينكه بمونه. چند وقت ديگه بيام بخونم صفا كنم. PS: سورنا خيلى پسر خوبى است و من هم اصلا قصد ضايع كردن وى را نداشتهام و فقط قصد تبليغ وبلاگش را داشتهام! همين! خوب شد حالا؟ بقيه هم بيجا مىكنند تيكه بندازش بهش. چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢
به دانشگاه فكر مىكنى. امتحانا. مدرسه. پول درآوردن. دوستات. عشق!. به آينده. گذشته. الان. همه چيز. توى يه جنگلى. دور و ورت پر از درخت. فكر مىكنى زندگى همين درختاست. همين جنگله. درختا رو ولش. نگاهت رو بنداز پايين. اصلا دقت كردن نمىخواد. زندگى همين رودخونه هه است كه داره واسه خودش آروم آروم ميره. بدون توجه به هيچ چيزى. آروم آروم... پاك پاك... یکشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٢
ترموديناميك هركارى كه بكنى، يا بىنظمي جهان رو افزايش ميده، يا حداقل تغييرى نميده. تازه كارايى بىنظمىرو تغيير نمىدن كه اولا برگشتپذير باشن، يعنى به همون آسونى كه كار رو كردى، بتونه در جهت عكس برگرده. و لازمه اين كار هم اينه كه هيچ نيروى مزاحمى مثل اصطكاك وجود نداشته باشه. تبادل گرماى هم نداشته باشى. يعنى اصلا انگار كار درست حسابى و موندگارى نكرده باشى. اونم بدون مخالفت هيچ چيزى.تازه اينجورى جهان رو از اين كه هست بى نظمتر نكردى! هر كارى كه بخواى بكنى جهان رو بىنظم تر مىكنه. يعنى دنياى ما ميشه سال به سال دريغ از پارسال! دائما رو به بىنظمى. آخرش چى؟ اولش چى بوده كه از اون روز تا حالا داره بىنظم تر ميشه و هنوز هم سرجاشه؟ و اين كه حالا كه هر كارى كه بكنيم دنيا بىنظم تر ميشه، هدف ما واسه زندگى چيه؟ بىنظم تر كردن جهان؟ يا... واسه همين چيزاست كه از ترموديناميك خوشم مياد... |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
