|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٢
12- 13) عزمم را جزم کرده بودم که به خاطر خرخونی نرم ساوه، ولی فقط چند ثانيه اصرار يوسف و سايموند کافی بود که در آخرين لحظات بر عزم جزمم فائق شوم. جمعه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٢
ای نصرالله! تو را بايد تخته نمودن درب اين مکان، اما نه فردا که همين زمان. که بزرگان همی گفته اند از قديم، من باب مثال همين لقمان حکيم، که حکمت وی زبانزد خاص و عام است. و بنده را غرض از ذکر نام او آوردن اين کلام است: « ای پسر! هرگاه حرفی به اشارت خواستی زد و ديگران را عاجز از درک آن ديدی، همان بهتر آنکه بی خيال گردی که تو گنگ خواب ديده ای و عالم تمام کر...» دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢
- سلام، حال شما خوبه؟ یکشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٢
مصاحبه ها اصلا به اون قالب نمی اومد. برای همين صبر کردم ا قالب جديد رو بسازم بعد مصاحبه رو بذارم..... سهشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٢
وقتی می خوای شلوغ باشی ساکتی، وقتی بايد آروم باشی همش شيطونی می کنی. هنوز خودت دستت نيومده یکشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٢
اولندش: از وسطای دی ماه تا حالا تقريبا درس و دانشگاه و اينا رو بی خيال بوديم. حالام يواش يواش داره بوی امتحانای 8 نمره ای ميان ترم به مشام می رسه. اگه اين وقتی که صرف وبلاگ و چت و اينا می کنم به درس و مقش می رسيدم، شاگرد اولی دانشگاه رو شاخم بود. شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٢
جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢
شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٢
هشت سالی می شود با اين گروه افتخار آشنايی دارم. فعلا هم اين افتخار ادامه خواهد داشت. از کف دست بهتر می شناسمشان. چهارشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٢
دو سه ساعت مانده به تحويل سال. نشسته بودم مثلا برای وبلاگ بنويسم. چيزايی که سال گذشته برايم اتفاق افتاده. شکست ها و پيروزی ها...می نوشتم و خط می زدم... یکشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٢
خيلی حال می ده بری سر کلاس درس بدی وقتی هنوز يک سال بيشتر از دوران دانش آموزيت نگذشته باشه. سر کلاس اول راهنمايی درس بدی و همه خاطرات اول راهنمايت جلوی چشمت باشه. |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
