نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٢

در حاشيه سفر به ساوه

 

12- 13) عزمم را جزم کرده بودم که به خاطر خرخونی نرم ساوه، ولی فقط چند ثانيه اصرار يوسف و سايموند کافی بود که در آخرين لحظات بر عزم جزمم فائق شوم.
11- 13) البته خودم رو هم گول زدم که می رم اونجا درس می خونم! کيفم را هم با اينکه احتمال باز شدنش کمتر از 0.2% بود، با خودم بردم.
10- 13) به خاطر اينکه بنا نبود بيام و بعد بنا شد يک مقدار (حدود يک ساعت) تاخير داشتم. البته دم فردوس گرم که با تاخير يک ساعت و پانزده دقيقه ايش روی من را سفيد کرد.
9- 13) مينی بوس هاس خط ساوه اصلا بويی از منطق نبرده بودند. با يک حساب سرانگشتی يک مينی بوس 16 نفره از قرار نفری 500 تومان، با 8000 تومان بايد راه بيفتد. ولی به کمتر از 10000 تومان رضايت نمی دادند. " يارو می گفت 8000 تومن که نيم ساعت وايسم مسافر مياد، شما بايد بيشتر بدين!" و البته وقتی به همان 8000 تومان رضايت دادند، سايموند به خاطر اينکه نشان بدهد خيلی اهل چونه است گفت 6000 تومن. بعد ما رو از گاراژ بيرون کردند.
8- 13) از ميدان آزادی کرايه پژو تا ساوه 1700 تومان بود. با پرداخت نفری250 تومان کرايه تاکسی رفتيم گاراژ؛ از آنجا 1500 تومان کرايه پژو داديم تا ساوه! 500 ريال ضرر برای هر نفر.
7- 13) گويا سرعت بالای 160 بر ذهن انسان اثر می گذارد. چرا که سايموند و پای لرز در ان سرعت بالا شروع کردند به اعتراف. و صد البته فراموش کرده بودند که در کنار سکرتر دارند اين کار را می کنند.
1_7- 13) سايموند در دوران دبيرستان و با ريش مدل توپی، همراه با دوستش در پارک همدان دست به کارهايی زده اند که پليس ويژه آنها را بازداشت و مورد بازجويی قرار داده است.
2_7- 13) مجتبی، با کلی از دوستای خفنش در پارک جمشيديه دست به همان کارها زده اند و به بلای مشابهی نيز دچار شده اند.
6- 13) بر طبق قوانين، در صندلی جلو فقط بايد يک نفر بنشيند. ولی چون ما 9 نفر بوديم سايموند و لولک با هم جلو نشسته بودند. پليس راه به اين قضيه گير داد و قصد اخاذی! داشت. ولی هنگامی که ديد در ماشين کناری ساسانيان به تنهايی جلو نشسته است ولی وزنش از مجموع وزن لولک و سايموند خيلی بيشتر است، کم آورد و از کار خود پشيمان شد.
5- 13) رضا برای موبايل همه پيغام گذاشته بود که " هرکی زودتر اين پيغام را دريافت کند بايد بستنی بخرد." شهاب با زيرکی بسيار اين پيغام را دريافت کرد و به روی خودش هم نياورد.
4- 13) در خانه رضا هم قرار شد همه آقايان موبايل هاشون رو رو ميز بذارن و موبايل هرکسی که زودتر به صدا در اومد بستنی بخره. اينبار نوبت يوسف بود که ضايع شود.
3- 13) يکی نکات بسيار جالب اين مراسم اين بود که در جمع 10 نفری، من و فردوس به علت نداشتن موبايل از دور مسابقه خارج شديم.
2- 13) البته من برای اينکه کم نيارم يک بسته سيگارت جای موبايل روی ميز انداختم که البته بنده اين بسته رو 300 تومن خريده بودم که البته ممکن است قيمت آن در شب جهارشنبه سوری و در بالاهای شهر به 1000 تومان هم برسد که باز هم در حدود يک هزارم قيمت گوشکوب آقايون می باشد.
1- 13) فيلم مشهد و شمال در خونه رضا اينا اکران خصوصی شد. در فيلم مشهد بنده در دو صحنه و در مجموع 3 ثانيه حضور فعال دارم. و اکثر صحنه ها مال از ما بهترون می باشد که اين کار خشم لولک و بعد از آن سايرين را در می آورد. بهانه های واهی يوسف از قبيل اينکه تهيه کننده فيلم شخص ديگری بوده است نيز اصلا مورد قبول نبود.
13) البته تکراريست ولی گفتن دارد. در فيلم شمال می توانيد روی دوم انسان های فرهنگی-هنری- مذهبی را ببينيد. به قول ساکت: عجب فرهنگ رديفيم هست!
1+13) بين اون همه مسخره بازی فيلم شمال، تريپ های عارفانه و شاعرانه دوستان جلوی دوربين لطف خاصی دارد. که به اين لطف می توان صدای دلنشين و خوش فرکانس نريمان را هم که تقريبا در تمام لحظه های فيلم به گوش می رسيد نيز اضافه کرد. به قول سپهر: بووووووووووووووووووووووع.
2+13) از ديگر نکات جالب فيلم شمال اين است که از هر 10 کلمه ای که بين عمال رد و بدل ميشه، يکيش « ممد سکرتره » . خود آقايون از اينکه من هيچ واکنشی به اين امر نشون می نمی دادم کف کرده بودن.
3+13) البته گويا فردوس خيلی درست متوجه اين قضيه نشده بود که مرتب می گفت خوش به حالت که انقدر به يادت بودن!
4+13) لابد می دانيد که کابينت عملستان! هم در همان مسافرت شمال شکل گرفته است. بعد از ديدن فيلم سايموند مدام می گويد: « چقدر من تو معرفی کابينه، تيکه سياسی انداختم» به گفته ناظران انقدر از اين کار خودش مشعوف شده بود که اگر يه کم تو روش می خنديديم همين فردا شماره اول «گل آقا-2» را منتشر می کرد.
5+13) شهاب 81: (جديدترين سوتی شهاب در آخرين خواستگاری) دختر خوان فرمودن که : تيپ و قيافه خيلی برای من مهم نيست. آقا شهاب هم در حواب فرمودن: پس من دو تا مشکل دارم. چون هم خوش تيپ هستم، هم خوش قيافه!
6+13) تاکسی دربست تا گاراژ... پژو تا ساوه.... تاکسی تا خونه رضا .... تاکسی تا ترمينال... اتوبوس تا گاراژ.... اتوبوس واحد تا ميدان انقلاب... پياده..... نتيجه: بعضی اوقات پول آدم تموم ميشه!
20) برم يه نمه درس بخونم!

محمد

پيام هاي ديگران ()



جمعه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٢

در تمثيل نمودن، کايوت را و التفات ننمودن اصحاب

 

ای نصرالله! تو را بايد تخته نمودن درب اين مکان، اما نه فردا که همين زمان. که بزرگان همی گفته اند از قديم، من باب مثال همين لقمان حکيم، که حکمت وی زبانزد خاص و عام است. و بنده را غرض از ذکر نام او آوردن اين کلام است: « ای پسر! هرگاه حرفی به اشارت خواستی زد و ديگران را عاجز از درک آن ديدی، همان بهتر آنکه بی خيال گردی که تو گنگ خواب ديده ای و عالم تمام کر...»

و اکنون اين حکايت ماست، که نکته ای نغز بگويی، راست. و ديگران آن را هيچ نيارند به رو، که اين همان حکايت موست و پيچش مو، ابروست و اشارت های ابرو.

برای تمثيل از فانی بودن دنيا و موقت بودن ما فيها، نمادی در شمال غرب وبلاگ می گذاری که نمادی است از ناپايداری. که گر در اين عالم برای نجات خويش جهدی نکنی و از همت خويش مايه نگذاری، دير يا زود در حضيض جان سپاری.
که اين تمثيل افزون بر آن نمادی است از تلاش و نرسيدن؛ با پای Cayot به دنبالRoad runner دويدن. و نمونه ايست از اميدواری، و اينکه هيچ گاه از شکست نهراسی.
باشد که اين نغز گفتار بر دل شما نوری باشد هادی راه، که گر مؤثر نيفتد چيزی نماند جز افسوس و آه.

محمد

پيام هاي ديگران ()



دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢

مصاحبه با يک لولک

 

- سلام، حال شما خوبه؟
: به توچه! مگه دکتری؟
- ببخشيد آقای لولک من اينجا سکرتر نيستم؛ آقای گزارشگرم. لطفا از آشنماييمون استفاده نکنيد. يه کم رسمی تر باشيد، لطفا.
: ببين! انجا محيط مجازيه. ربطی هم به آشنايی نداره. من تو محيط مجازی با همه اينجوری صحبت می کنم
: . . .
- ..................................
(توضيح گزارشگر: همان طور که ملاحظه می کنيد نقطه ها من هم بيشتر است و هم کلفت تر. لذا تاثير کرد.)

- درباره خريد سرقفلی وبلاگ هجرت هم اگر می شود توضيح بدهيد.
: راستش ديديم بابا يوسی و مادر خانومی اجازه نمی دن دست دخترشون رو بگيرم بيارم تو خونه اجاره ای اينه که...
- سلمان جان! فکر نمی کنی اين قضيه يه کم داره طولانی و بی مزه می شه؟
: اولا سلمان نه و آقای لولک! رسمی باش. در ثانی خيليا از جمله همين آقای سکرتر گير داده بودن که لولک همه جا پارازيته و آقای خودش نيست. وبلاگ جديد هم نمی شد بزنم...
- چرا؟
: می خواستم همين ضرو بزنم که تشريف اوردی تو حرفم.
- ببخشيد. بفرماييد.
: والا با اين سابقه ای که اسم لولک داره، اگه من يه وبلاگ جديد واز می کردم همه بهش به ديد يه وبلاگ جلف و هجو نگاه می کردن و واسه همين هم نمی تونستم تريپ عرفانی و اينا بذارم. اين شد که دست به اون کار زدم.
- چه کاری؟
: شما پول می گيری بپری تو حرف مردم؟
- ببخشيد. ولی آخه حرفای شما داشتم خيلی طولانی می شدن گفتم يه چيزی بگم.
: داشتم می گفتم. ديدم تنها راه اينه که تو همون وبلاگ هجرت که توش رسما به عنوان پارازيت مشغول به کار بودم، انقدر جلف بازی در بيارم که خود جناب مهاجر از ترس آبروش هم که شده وبلاگ رو بسپره دست خودم.
- يه تير و دو نشون ديگه! راستی شما تو صحبتاتون خيلی از محيط مجازی استفاده می کنيد. اگه ميشه يه توضيحی بدين.
: ببين. من کلا تو اينترنت خيلی زيبا صحبت نمی کنم. مثلا يهو اصابم خراب شه هرچی از دهنم در بياد به طرف می گم. خيلی هم کاری ندارم بنده خدا کی باشه. برای همين هميشه از اين اصطلاح دهن پر کن و باکلاس برای توجيح اين تريپ حرفايی که می زنم استفاده می کنم.
- شما در ميان دوستانتون خيلی شوخ و شيطون هستين...
: بسه! فهميدم چی می خوای بگی. وقتی تو هم تو يه خانواده بسيار باکلاس متولد شده باشی و تو خانواده فقط تو يکی يه جوری! باشی، اونوقت مجبوری همه جنگولک بازيات رو بذاری تو محيط دوستان مجازی.
- خيلی ممنون که وقتتون رو به بنده دادين
: خواهش. راستی شما يه چيزی ديگه نمی خواستين بگين؟
- مممم خب باشه می گم. خواستم نگم حالت رو بگيرم، ولی حالا که فکر می کنم می بينم بگم واسه خودم هم کلاس داره:::: اين مصاحبه در بالاترين قسمت برج ميلاد انجام شد:::
-ممنون!

توضيح: شما جدا فکر می کنيد اين مصاحبه حقيقيه!!!! نه خير اين مصاحبه کاملا خيالی بوده و کليه تشابه نام ها تصادفی می باشد.

محمد

پيام هاي ديگران ()



یکشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٢

قالب جديد

 

مصاحبه ها اصلا به اون قالب نمی اومد. برای همين صبر کردم ا قالب جديد رو بسازم بعد مصاحبه رو بذارم.....
به زودی!

محمد

پيام هاي ديگران ()



سه‌شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٢

 

 

وقتی می خوای شلوغ باشی ساکتی، وقتی بايد آروم باشی همش شيطونی می کنی.
وقتی بايد عصبانی بشی حالشو نداری، وقتی بايد خودتو کنترل کنی عصبانی می شی.
وقتی ساکت باشی بهتره همش چرت و پرت می گی، وقتی بايد حرف بزنی لال مونی می گيری.
موقعی که بايد جدی باشی همش شوخی می کنی، وقتی می خوای شوخی کنی الکی الکی جدی می شی.
وقتی می خوای با يکی صميمی باشی خيلی خشک رفتار می کنی، وقتی نبايد؛ الکی صميمی می شی.


هنوز خودت دستت نيومده


محمد

پيام هاي ديگران ()



یکشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٢

 

 

اولندش: از وسطای دی ماه تا حالا تقريبا درس و دانشگاه و اينا رو بی خيال بوديم. حالام يواش يواش داره بوی امتحانای 8 نمره ای ميان ترم به مشام می رسه. اگه اين وقتی که صرف وبلاگ و چت و اينا می کنم به درس و مقش می رسيدم، شاگرد اولی دانشگاه رو شاخم بود.
در ثانی: اين روضه ها رو خوندم که عرض کنم اگه شما الان وقت دارين قالب ما رو از اين وضع خياری و وزغی و مرده ای و امام زاده ای در بيارين، منم دارم. فعلا بايد همين رو تحمل کنيد تا شر امتحانا کنده بشه. اون وقت خودم آستين بالا می زنم يه قالب می سازم، کسی جرات داره بياد انتقاد کنه!
هرچند: به قول بزرگان « وبلاگ آدمی شريف است به مطالب باحالش......نه همين قالب زيباست نشان باحاليش»
اما سومن: امتحانا که هيچی، هيچ ابولبشری نمی تونه سکرتر رو از مصاحبه هاش بندازه. الان هم سوژه جديد پيدا شده، داره روش کارهای کارشناسانه انجام ميشه. ظرف يکی دو روز آينده تقديمتون ميشه.
در نهايت: از سال جديد با خودم عهد کردم روزی بيشتر از دو ساعت صرف اين خزعبلات نکنم. در عوض هر روز سه ساعت هم درس بخونم. ان شالله از همين فردا! به عهدم وفا می کنم.

محمد

پيام هاي ديگران ()



شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٢

بدون شرح

 


منصوره: می بينم که فارغ شدی و بچه خياره! چرا اينقدر اينجا رو سبز کردی؟
رعنا: سبز رنگ خيلي قشنگيه ولي اين يكي از بي حال ترين سبزايي كه به عمرم ديدم
مریم: سلام! قالب خوبيه ولی يه ذره به نصرا... نميخوره !
ساكت: قالبت بهت نمياد!!
پروا: سلام . قالبتون آرومه . اما خيلی سبز بی حاليه ....يکنواخت ... قشنگه ها ؛ ولی هيچ حس به ياد ماندنی ای به مخاطب نمی دهد . منو ياد امامزاده ی کن انداخت . امامزاده نصرا... سکرتر . بدک نيست!.............همين ديگه !
ترانه مجهول !!!: سلام....نه خوفه آدم ياد زمين فوتبال می افته يه کوچولو لطيفتر!!!!!
pesar : سلام.اینم قالب بود گذاشتی تو وبلاگت؟ خجالت بکش. بزرگ شدی ۶ سالت شده!!!!
sarayiiiiiiiiii: رنگ زمينه اش يه کم بده سبزش يه جوريه رنگ وزغ .
لولک: سلام ..... اولا زيادی سبزه.!!!! دوما به قول بچه ها : سکرتر به اين قالبت!! . ( معنيش رو از شهاب بپرس :))
قورمه سبزي ( مهدي ): تو که اينهمه جوات جوات کردی راجع به رنگ قالبت چه نظری داری ؟؟؟؟ بی رودرواسی بگو ها !!
مجتبي (پاي لرز): سلام. قالبت اصلا قشنگ نبود.

محمد

پيام هاي ديگران ()



جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢

Seci Returns

 


1) از سفر برگشتيم
2) قالب هم که عوض شده. لطفا بدون رودرواسی نظرتون رو بگيد. از جناب شلمن ياد بگيرين!
3) يه هفته زندگی بدون وبلاگ...
4) عيد پارسال روزی 10 12 ساعت درس.. عيد امسال همش لهو و لعب!
5) عوضش کلی فوتبال بازی کردم. جای شما خالی. الان حسابی رو فرمم... آماده برای حال گيری

محمد

پيام هاي ديگران ()



شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٢

چگونه خرخون باشيم و نباشيم

 

هشت سالی می شود با اين گروه افتخار آشنايی دارم. فعلا هم اين افتخار ادامه خواهد داشت. از کف دست بهتر می شناسمشان.

1) قبل از کلاس مروری اجمالی! بر درس داشته باشيد و نکات کليدی و قابل پرسش درس را استخراج! کنيد و سر کلاس در زمان مناسب اقدام به پرشس کنيد. يک سوال مناسب بايد شرايط زير را داشته باشد:
الف) استاد کاملا بلد باشد.
ب) خود شما هم کاملا بلد باشيد. چرا که بعد از توضيحات استاد بايد به او نشان دهيد که مساله را متوجه شده ايد. در اين شرايط استاد خيلی حال می کند.
توجه: هيچ گاه وقتی را که از کلاس می گيريد در تعداد دانش آموزان ضرب نکنيد. عدد خوبی نمی شود! و ممکن است در ادامه فعاليت حرفه ای شما را تحت تاثير وجدان درد قرار دهد.

2) قبل و بعد از کلاس در جمع دوستان تا می توانيد از استاد بد بگوييد. صحبت کردن از سختی و زيادی درس ها، اينکه اصلا حال درس خواندن نداريد و اگر استاد کوئيز بگيره بدبخت می شويد نيز می تواند موثر واقع شود.
توجه: اين طور حرفها اصلا ماليات ندارد!

3) هيچ گاه با استاد وارد کلاس نشويد. و با او نيز خارج نشويد. تابلو می شويد. صحبت هايتان را با استاد در اتاق وی و بطور خفيه انجام دهيد.
توجه: افرادی که به طور ضايع با استاد وارد کلاس می شوند و آخر کلاس هم او را تا اتاقش همراهی می کنند ( خرخون های ناشی و تابلو) را به چاپلوسی و پاچه خاری متهم کنيد و تا می توانيد دست بيندازيد.

4) هرگز در رديف اول نشينيد. اين رديف مخصوص ناشی هاست. در رديف دوم يا سوم هم می توانيد به درس گوش کنيد.

5) احتمالا برای اينکه جز ورق زدن کتاب های قطور کار ديگر انجام نمی دهيد، يا کمی!! اضافه وزن داريد يا اندکی!! کمبود وزن. کاريش نمی شود کرد. متاسفم!

6) برای رد گم کردن، تظاهر به ورزشکار بودن خيلی موثر است. ولی چون به دليل مطرح شده در قسمت (5) هيکل ورزشکاری نداريد بايد ورزش مناسبی پيدا کنيد. که اولا نياز به هيکل خوبی نداشته باشد و ثانيا در محيط مدرسه يا دانشگاه قابل اجرا نباشد. چرا که لو می رويد.
توضيح: شطرنج و پينگ پونگ مخصوص خرخون های ناشی می باشد. گلف، هاکی، بيس بال و غيره می تواند مناسب باشد.

7) تريپ روشنفکری هم برای پوشاندن و مخفی کردن خرخونی بسيار موثر است. برای آشنايی می توانيد اين دستور العمل را مطالعه کنيد.

8) همشه روز امتحان يک کتاب قطور غير درسی همراهتان بياوريد. و به همه بگويد تمام هفته قبل از امتحان را مشغول به مطالعه آن بوديد. (باز هم ماليات ندارد.)

9)در روزهای قبل از امتحان هم به دوستانتان راه به راه متذکر شويد که درس نمی خوانيد. اين کار دو فايده دارد:
الف) باعث می شويد بقيه هم به اميد شما درس نخوانند. اين کار به شاگرد اولی شما کک می کند.
ب) پوششی است بر فعاليت های خرخونی شما

10) سعی کنيد هيچ وقت جزوه خود را به کسی ندهيد. انصاف نيست حاصل ساعت ها شرکت کردن در کلاس ها و توجه کامل به استاد و حل همه تمرين ها را به آسانی در اختيار بقيه قرار دهيد. برای اين کار بهترين راه اين است که آنقدر بدخط بنوسيد که کسی راغب به گرفتن جزوه شما نباشد.

11) کارهای زيادی می توان برای پوشش خرخونی انجام داد. ولی هيچ گاه دنبال يک کار نرويد. که کاملا با خرخونی در تضاد است. کارشناسان آن را دشمن اصلی خرخونی می دانند: وبلاگ
12) اگر به دستورات بالا به دقت عمل کنيد روز اعلام نمره ها يا گرفتن کارنامه ها تنها روزی است که پرده ها کنار می رود و خرخونی شما آشکار می شود. سعی کنيد اين روز خيلی در جمع دوستان آفتابی نشويد!!

13) تا می توانيد درس بخوانيد!

محمد

پيام هاي ديگران ()



چهارشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٢

تحويل سال

 

دو سه ساعت مانده به تحويل سال. نشسته بودم مثلا برای وبلاگ بنويسم. چيزايی که سال گذشته برايم اتفاق افتاده. شکست ها و پيروزی ها...می نوشتم و خط می زدم...
- اينو بنويسم می گن داره ازخودش تعريف می کنه...
- اين که خيلی ضايس...
- اينم که حرف توشه
حوصلم سر رفت. اين کار را هر سال می کردم؛ اما امسال فرق می کرد. داشتم برای ديگران می نوشتم، چيزی که فقط بايد برای خودم می نوشتم.... قلم و کاغذ هم نامحرم بودند...
راحت شدم... حالا هر چيزی را می نوشتم... در جايی مطمئن... جايی که خواننده اش فقط خودم بودم...
تحويل سال::: و من هنوز دارم می نويسم. بدون اينکه کسی بفهمد. فقط برای خودم... و چه کامل می نويسم... بدون هيچ ملاحظه ای...
چند روزی از تحويل سال گذشته است و دارم می نويسم...

محمد

پيام هاي ديگران ()



یکشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٢

مدرسه (1)

 

خيلی حال می ده بری سر کلاس درس بدی وقتی هنوز يک سال بيشتر از دوران دانش آموزيت نگذشته باشه. سر کلاس اول راهنمايی درس بدی و همه خاطرات اول راهنمايت جلوی چشمت باشه.
شلوغ کردن بچه ها سر کلاس ياد شلوغ کردنای خودت می اندازتت. برای همين هم بيشتر از اينکه ناراحت بشی کيف می کنی. و خب نبايدم يه جوری کيف کنی که بچه ها بفهمن. که اگه بفهمن ديگه نميشه کلاس رو نگه داشت.
مجبوی ظاهرا عصبانی بشی، سرشون داد بکشی. حس عجبيه و لذت عجيبی... لذتی که باعث ميشه با 10000 تومن حقوق و يک ساعت علافی تو اتوبوس هفته ای دو روز بکشونتت مدرسه. و کنار معلمايی بشينی که چند سال قبل سر کلاسشون می نشستی...
درباره مدرسه و سر و کله زدن با بچه هايی که زير عنوان استعداد های درخشان درس می خونن بيشتر می نويسم...

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ