|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۱
1) شب يلدا (امشب) کلی واسه خودش شب بزرگيه! يه اتفاق ديگه هم توش افتاده که واسه ما يه ذره، فقط يه ذره! اهميت اين شب رو بيشتر کرده: پوريــــا، تولدت مبارک! اين نکته رو من با کلی تيز بازی فهميدم! پنجشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۱
اول: ما تو قرار بلاگرهای تهرانی که رفتيم، بس که همه باکلاس بودن و کافه گلاسه و اپل (اِپُل، اُپِل؟) گلاسه و کافی نت و ... ميل می کردن، اونم در نهايت ادب هيچی پيدا نکرديم بنويسيم. واسه همينم تا بولک گفت می خوان برن سينما با اينکه فيلمو همون ديشبش ديده بودم با کلی ذوق! و شوق مام رفتيم. سهشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۱
اگر ديدی جوانی کفش expensive به پاشه يکی از دوستان ما رفتن خواستگاری. می تونيد حاشيه های مراسم رو از اينجا بخونيد. خلاصه نياز به راهمنايی های بی دريغ! شما داره. فقط اگه بهش سرزديد و از کامنت های پر محتواتون بی دريغش نذاشتين حتما E-mail تون رو هم بذاريد، تا کارت عروسی رو براتون ميل کنه. خودش گفت هر کی کمکش کنه تا اين قضيه راست و ريس شه واسه عروسی دعوتش ميکنه، اونم با خانواده! دوشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۱
کيست از روی کرم با او وفاداری کند مربی آرژانتين اعلام کرد که تمام بازيکنان برای بازی کردن در تيم ملی بايد موهای خود را کوتاه کنند. لابد می دانيد که داشتن موی بلند برای مردان آرژانتينی رسم بسيار معمولی است. تقريبا تمام ستارگان آرژانتينی ( حتی باتيستوتا) به خاطر حضور در جام جهانی از موهای بلند گذشتند، بجز يک نفر: ردوندو.موهای بلند او آن زمان شهره آفاق بود. دليل او منطقی بود: « يک مربی نبايد در زندگی خصوصی بازيکنان دخالت کند.» و اعلام کرد تا مربی عوض نشود حاضر به بازی در تيم ملی نيست. لابد اگر بقيه ستارگان آرژانتينی نيز با او همراهی می کردند همه با هم به جام جهانی می رفتند و بدون جناب مربی. یکشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۱
بازم ديروز سر کلاس شيمی يه سوال لاينحل! مطرح شد. و باز دوباره هم استاد گيـــر داد که کيا علامه حلی اين؟!!!و باز دوباره ما در يک اقدام دسته جمعی هيچ کدوم اعلام موجديت نکرديم! آخه يکی نيست به اين استاد بگه که اصلا تو دبيرستان ما انزجار از شيـــمی يه اپيدمی بود... تازه اندفه قضيه از دفه قبل حادتر بود چون استاد داشت دنبال يکی می گشت که بياد مسئله ها رو پای تخته حل کنه... خدا رو شکر به خير گذشت... من که اگه می رفتم پای تخته احتمالا باعث خنده 80-70 نفر ديگه می شدم بسکه شيمی بلدم! شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۱
۱) حسين رضازاده يشنهاد شونصد ميليونی ترکها را رد کرد شبا که ما می خوابيم ....... رضـــا زاده بيـــداره پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۱
صبور و تنها و منتظر و کمی افســرده راستش اينقدر از روزنامه فروشی های محل پرسيده بودم ابرار هفتگی دارين ديگه روم نمی شد بپرسم. ولی وختی داشتم تيتر روزنامه ها رو می خوندم يهو يه تصوير بزرگ کرگدن توجهمو جلب کرد. بی اختيار ياد مهر و اذنابش افتادم. ولی وختی اسم مجله رو خوندم يهو خيلی ذوق مرگ شدم... بالاخره ابرار هفتگی دراومد. تقريبا همه مهری های قديم دوباره دور هم جنع شدن. چهارشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸۱
امشب که ديدم يه برره ايی اسمشو گذاشته گُرد آفرين..........ياد اون بنده خدايی افتادم که اسم خودشو گذاشته بود: تهمتن!!!!! ولی عجب شباهتی دارند!!! فکر کنم مهران مديری از اين وبلاگ الگو گرفته باشه!!!!! يا حق چهارشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸۱
روزی موسی (ع) از خدا می خواهد که پاکترين و گناهکارترين بنده امت خود را نشانش دهد. به او وحی می شود فردا صبح اولين کسی که از دروازه شهر خارج می شود گناهکارترين بنده امت توست. و غروب آخرين فردی که وارد شهر شود پاکترين بنده امتت است. صبح مردی همراه فرزندش از دروازه خارج می شوند و جالب آنکه غروب هم همان مرد آخرين کسی است که به شهر وارد می شود. موسی (ع) طاقت نمی آورد. نزد آن مرد می رود. واز او می پرسد که در اين روز چه کرده است که حال او اينقدر دگرگون شده است؟ مرد پاسخ می دهد: دوشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۱
نمی دونم چم شده؟ فکر کنم يه نوع بيماری باشه. شايد تو اين چند وخته يه مامولک نيشم زدم باشه. منم شده باشم مرد مارمولکی!! چند روز پيشم يکی از دوستام گفت سرش خيلی درد می کنه و اگه کسی سرشو تکون بده انگاری که مخش می خواد بياد تو دهنش... بعد چند لحظه تا من به خودم اومدم ديدم دارم دودستی کله اون بابا رو می تکونم... يا تو جمکران لولک به من گفت يه چيزی رو ننويس بعد من تا نشستم پای کامپيتر ديدم دارم خود به خود همونو می نويسم... و و و خونه پوريا اينا هم قورمه جون به من گفت دست از سر ما ور دار و اينقدر به ما نگو ژوله پوله... منم باز يهو رفتم واسش اون پياما رو گذوشتم... خلا صـــــــــــــــــه همتون برای شفای عاجل! من دعا کنيد وگرنه ممکنه همين بلا ها سر خودتون بياد.... البته يکی از دلايل اصلی اين اعترافات اينه که می ترسم پنج شنبه قورمه و بقيه همکاراش!!! تو چلچراغ برزين سرمو يه کم حالمو بگيرن! یکشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۱
اميدوارم حداقل offline بخونيدش. خيلی درهم شد خلاصه ببخشيد با عجله نوشتم! درخشش او از لاکرونيا شروع شد. هنگامی که در لاکرونيا آقای گل لاليگا شد، به بارسا رفت. خيليها هنگامی که از يک تيم کوچک وکم طرفدار به يک تيم بزرگ و پر طرفدار می روند حداقل در نيم فصل حضورشان خيلی مشکل دارند ( لاکرونيا آن زمان تيم کوچکی بود). ولی ريوالدو در سال اول حضورش در بارسا توانست آقای گلی لاليگا را تکرار کند. حضور او در بارسا بعد از رفتن رونالدو بود و خيلی از کارشناسان و هواداران اميد داشتند ستاره کم حرف برزيلی بتواند جای رونالدو را برايشان پر کند. و بعد از مدتی همه از او راضی بودند. او به همراه گوارديولا و فيـــگو محبوب ترين افراد کاتالان بودند. جمعه ۱٥ آذر ،۱۳۸۱
قبل از از آين که بريم سر اصل مطلب بايد بگم چون خيلی از آدما قصد دارن روشنفکر جلوه کنن که ما بهشون می گيم روشنفکر نما، اين اصول روز به روز تغيير می کنن و شايد تا دو سه ماه ديگه همه اصول زير از شناسه های يک روشنفکر حقيقی خارج شده و تمما از مشخصات يک روشنفکرنما شود ( يا به قول معروف «خز»شوند.) پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۱
يه سری تصميماتی گرفته بوديم واسه آينده وبلاگ که خواستيم به سمع و نظر خوانندگان محترم برسونيم: چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸۱
ميشه ماه رمضان رو يه رودخونه تصور کرد مه تو اين يه ماه هرکسی کاسه دلش رو توش ميذاره و آخرش هم ورش می داره، که البته ظرفيت اين کاسه ها با هم فرق می کنن. برا همينه که هر کسی به وسع خودش می تونه از اين آب استفاده منه. ولی خب مهم اينه که استفاده می کنن. حتی اونايی که کاسشون سوراخ شده ( يا از فرط سوراخی ميل می کنه به آبکش!) هم يه رطوبتی از اين آب رو می گرن و حداقل کاسشون شسته ميشه. واسه همينه که عيد فطر همه خوشحالن. هر کسی قدر کاسه خودش خوشحاله... تو قنوت نماز عيد فطر مارو فراموش نکنيد... دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۱
و همانجا بود که پرسيد از من شنبه ٩ آذر ،۱۳۸۱
واقعا برای شما متاسفم که مهر نمی خوندين! ابوالفضل زرويی تو آخرای مهر يه شعرايی می نوشت به نام « تقديم به تمام با معرفت های عالم». حدود 8-7 قسمتش مهلت چاپ پيدا کرد... اين چند بيت يه تيکه ای از قسمت اولشه... کاملا بدون شرح... خورشيده می نشست که ما پا شديم جمعه ۸ آذر ،۱۳۸۱
پارسال همين روزا سر کلاس آقای حلی بوديم. داشت رفع اشکال می کرد. من کنار احسان نشسته بودم. اين احسان رفيق ما يه کمی اضافه وزن داره! مام تو دوران دبيرستان بهش می گفتيم دنبه. داشتم رو کاغذ يه سری طرحای بسيار زيبايی از کلمه دنبه رو طراحی می کردم. زيرش هم يه بيت شعر نوشتم: لماذ ا تآکل هذا المقادير پنجشنبه ٧ آذر ،۱۳۸۱
تا حالا شده يکی رو ببينيد بعد فکر کنيد که قبلا يه جايی ديدينش، هرچی هم فکر کنيد نفهميد کجا... بعدم به اين نتيجه برسين که اصلا هيچ جايی نديدينش. دوشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۱
از امام باقر(ع) روايت شده است که منظور از«واليل اذا يغشی» هنگامی است که حق مولا علی(ع) را خوردند و منظور از «والنهار اذا تجلی» قيام قائم (عج) است... و چقدر فاصله اين دو آيه طولانی شده است.... شنبه ٢ آذر ،۱۳۸۱
هنگامی که به کسی صدبار بگويی تنها او را داری و تنها چشم ياريت به سوی اوست بی شک يکی را از ته دل گفته ای... و چه لذتی دارد بعد از آن اهدنا الصراة المستقيم گفتن... ارزش اين دعا برايت هزاران برابر می شود و اميد استجابتش نيز... جمعه ۱ آذر ،۱۳۸۱
|
|||||||||||||
|
|||||||||||||
