نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۱

Seven Tips

 

1) شب يلدا (امشب) کلی واسه خودش شب بزرگيه! يه اتفاق ديگه هم توش افتاده که واسه ما يه ذره، فقط يه ذره! اهميت اين شب رو بيشتر کرده: پوريــــا، تولدت مبارک! اين نکته رو من با کلی تيز بازی فهميدم!
2) ديگه از شهاب که گذشت! اگر کس ديگه ای قصد ازدواج داره بگه، ما حتما کمکش می کنيم!
3) وبلاگ خبرگزاری ايران هم شروع کار کرد.
4) اين دو تا کشوی اين گوشه <-- از ديروز واسه خودشون قد کشيدن و تريپ باکلاس! وبلاگ رو به هم ريختن. اگه کسی بلده کمک کنه لطفا!
5) اگر کسی می خواد بره « من کوک نيستم » رو ببينه حتما بگه که با هم بريم!
6) احتمالا فردا يه کم مطلب آدم وار! نگارش خواهد شد.
7) يه بنده خدايی تو گوگل سرچ کرده بود « مشخصات فيزيکی سير» !!!! و تنها مورد جستجو هم وبلاگ من بود!.. بيچاره چه خورده به کاهدونی!

محمد

پيام هاي ديگران ()



پنجشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۱

عزيزم من کوک نيستم

 

اول: ما تو قرار بلاگرهای تهرانی که رفتيم، بس که همه باکلاس بودن و کافه گلاسه و اپل (اِپُل، اُپِل؟) گلاسه و کافی نت و ... ميل می کردن، اونم در نهايت ادب هيچی پيدا نکرديم بنويسيم. واسه همينم تا بولک گفت می خوان برن سينما با اينکه فيلمو همون ديشبش ديده بودم با کلی ذوق! و شوق مام رفتيم.

بازيگران: آقای خونه (آخ)، عاشق سرخورده (عسخ)، بی زبون ( مخففش خيلی جالب نمی شه!)، که ديوانه باشد! (ک.د.ب)، جوجه (PJ)، مهندس، اوشاخ و من.
1) اولش من و ساکت داشتيم تو ميدون انقلاب يخ می کرديم که يهو يه آقای خيلی خوشتيپ اومد و پس از سلام و عليک گفت ببخشيد شما سکرتری؟! بولک خان هم مارو از رو عينکمون شناخت. ولی تصور کنيد اشتباهی به يه آدم غريبه ( غير بلاگر، مشنگ) همين حرفا رو می زد... جالب بودا!
2) بعد از کلی يخ کردن سه تايی، لولک هم از راه رسيد. لولک می خواست تلفن بزنه. چون فعلا تو جمعمون موبايلر نبود بولک بهش گفت برو از تلفن عمومی زنگ بزن. باقيش ـــ> ل: تلفن خرابه...ب: نه بابا من همين الان باهاش تلفن زدم.... ل(با حالتی حق به جانب از کنار تلفن عمومی برمی گرده): ديدی خرابه! ب: فکر نکم... ل(با حالتی متفکر): راستی اول بايد سکه بندازی يا بعد از اينکه صدای بوق اومد؟!!!!
3) پوريای دست و دلباز واسمون پيراشکی و نوشابه خريد. 150 تومن خرج کرد، 160 بار گفت.
4) داخل سينما وقتی دو تا بازيگر اصلی فيلم داشتن حرفای عاشقانه بهم می زدن صدای گريه های شهاب توجه همه حضار را به خود جلب کرده بود.
5) وقتی يکی از آهنگايی که لولک تو دوران جاهليت! گوش می داده تو فيلم هم يکی داشت گوش می داد پوريا هم جو گرفتش و شروع کرد بلند بلند با جناب خواننده هم خوانی کردن. که البته با توصيه! های به موقع من اتفاق خاصی نيفتاد.
6) موقع معرفی عوامل فيلم، يکی از خانوم ها ( مه آخر نفهميدم منشيه بود يا از عومل تدوين) که رفت هديه ای به رسم يادبود بگيره، پوريا خيلی محکم واسش دست می زد. البته اگه داداش آدم قرار باشه فرداش بره خواستگاری و خود آدم فعلا هيچی! همين جوريام ميشه ديگه.
7) اصولا وقتی فيلم خيلی جالب نباشه تماشگارا موقع خروج از سالن به کارگردان و نويسنده و... فحش می دن. ولی اندفه همه محبت ها نصيب ما می شد. که چرا دوباره اومدی ديدی فيلمو. نبوديد ببيند اين آقايون که انقدر تو وبلاگاشون عرفان و اين حرفان چه حرفايی که به من بيچاره نمی زدن!
8) پوريا خيلی آدم مودبيه. چون وقتی وسط فيلم دماغشو گرفته بودو با موبايلش زنگ زد به موبايل شهاب و کلی لولک وشهاب رو گذوشت سر کار خيلی آروم حرف می زد.
9) کــــــــــــلی سوتی از خواستگاری ناکام شهاب به قبليها اضافه شد:
الف- وقتی داشته می رفته خواستگاری تو ماشين نوار روضه گذوشته بوده که با اعتراض های مادرش همراه شده: « آخه کدوم آدمی شب خواستگاری نوار حاج قربون می ذاره؟»
ب- چون آقا داماد با پرشيا تشريف برده بودن خواستگاری و ايضا چون نمی خواستن ماديات تو انتخاب عروس خانوم تأثيری نداشته باشه و فقط انسانـــــــيت!!! مطرح باشه، ماشين 3 تا کوچه پايينتر پارک کردن و باقی راهو پياده رفتن.
ج- عروس خانوم هم به جای اينکه چايی بيارن نسکافه اوردن واسه آقا! شهاب خيلی خوشحال بود که طريقه نسکافه خوردن رو قبلا تو فيلمای خارجی ديده بود!
د- نمی دونم تو اين دو سه ساعت خواستگاری چه اتفاقی افتاده بود که کف کفشای 30000 تومنی آقا دوماد سوراخ شده بود. (خودش گفت!)
ه- مثل اينکه چون شهاب ديده خواستگاری خيلی دنگ و فنگ داره بريده و با اجازه مامانش رفته تو کار جزوه گرفتن و اين کارای معمول!
10) بعد از سينما تشريف برديم يه جای باکلاس! ساندويچ خورديم. به پيشنهاد پوريا سوسيس با پنير ميل فرموديم ولی من آخرای خوردن کشف کردم يارو یه جای پنير سفيده تخم مرغ نيمرو شده استفاده کرده بود. که البته برای اينکه بقيه هم همشو بخورن صداشو در نياوردم.
11) وسط خوردن سوسيس با پنير! لولک با افتخار خاطرات فراوانی از ضايع کردن خلق الله در ضمن چت رو برامون تعريف می کرد.
12) يه خبر بد(البته واسه شما): لولک يه برنامه به دستش رسيده که پسوردای پرشين بلاگ رو به راحتی آب خوردن بالا می کشه! خودش گفت بلاگرها دو دسته اند: يا به زبون خوش پسوردهاشون رو به من میدن يا اينکه خودم دست به کار می شم.
13) به پيشنهاد لولک و تصويب من، قرار ما دو تا يه افشاگری جديد واسه يکی از بلاگرها انجام بديم. فعلا من يه فکرايی کردم. خلاصه منتظر باشيد. چه شود. وای که من با افشاگری اون طرف! چه حالی می کنم!

محمد

پيام هاي ديگران ()



سه‌شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۱

امر خير!

 

اگر ديدی جوانی کفش expensive به پاشه
بدان که امــــــر خيــری پيــش راشـــــــــــــه
بدان عاشق شدست و خواسگاری پيش راشه


فرهادی دگر در آستانه سفر به بيستون است...

يکی از دوستان ما رفتن خواستگاری. می تونيد حاشيه های مراسم رو از اينجا بخونيد. خلاصه نياز به راهمنايی های بی دريغ! شما داره. فقط اگه بهش سرزديد و از کامنت های پر محتواتون بی دريغش نذاشتين حتما E-mail تون رو هم بذاريد، تا کارت عروسی رو براتون ميل کنه. خودش گفت هر کی کمکش کنه تا اين قضيه راست و ريس شه واسه عروسی دعوتش ميکنه، اونم با خانواده!
خلاصه اگه می خواين يه شام درست حسابی تو يکی از هتلای مجلل تهران بخورين می تونيد حسابی بهش کمک کنيد.

محمد

پيام هاي ديگران ()



دوشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۱

۲) فرناندو ردوندو

 

کيست از روی کرم با او وفاداری کند


مربی آرژانتين اعلام کرد که تمام بازيکنان برای بازی کردن در تيم ملی بايد موهای خود را کوتاه کنند. لابد می دانيد که داشتن موی بلند برای مردان آرژانتينی رسم بسيار معمولی است. تقريبا تمام ستارگان آرژانتينی ( حتی باتيستوتا) به خاطر حضور در جام جهانی از موهای بلند گذشتند، بجز يک نفر: ردوندو.موهای بلند او آن زمان شهره آفاق بود. دليل او منطقی بود: « يک مربی نبايد در زندگی خصوصی بازيکنان دخالت کند.» و اعلام کرد تا مربی عوض نشود حاضر به بازی در تيم ملی نيست. لابد اگر بقيه ستارگان آرژانتينی نيز با او همراهی می کردند همه با هم به جام جهانی می رفتند و بدون جناب مربی.
بعد از آن ديگر تنها تيم ردوندو رئال مادريد بود. بعضی از فوتباليست ها مانند رايان گيگز، چون تيم ملی پرقدرتی ندارند تيم باشگاهيشان برايشان از تيم ملی مهمتر است. ولی ردوندو فرق می کرد. او فقط وفقط عضو تيم رئال مادريد بود. هواداران هم اين را درک می کردند. بی شک ردوندو محبوب ترين بازيکن خارجی رئال بود. و احتمالا بعد از رائول و هيرو محبوبترين بازيکن رئال.
وقتی درباره ردوندو می نويسم لابد شما هم قبول داريد که بايد بيشتر درباره دريبل ها و حرکات منحصر به فرد او با توپ بنويسم. اگر بشو دريبل کردن را به دو دسته کلی تقسيم کرد می توان گفت که بعضيها در هنگام حمل توپ حدود يک قدم عقبتر از توپ هستند و زياد با کف پايشان با توپ بازی می کنند. و با استفاده از قدرت عضلات پا و تغيير جهات های ناگهانی توپ، عقب و جلو و راست و چپ کردن توپ و کمی تنه زدن از حريف رد می شوند. اين کار ( مخصوصا اين سالها) خيلی رايج است. از سردمداران اين روش دريبل زدن می توان « زيدان، داويدز، فيگو، ندود، رونالدو ( دوره پس از مصدميت) و کارلوس» اشاره کرد. اما روش ديگر: در اين روش بازيکن دقيقا روی توپ قرار دارد، تقريبا می تواند با هر قسمت از هر دوپا به توپ ضربه بزند. توپ دائما در ناحيه بين دوپای بازيکن در حال حرکت است. و گاهی مکث های چند ثانيه ای برای تمرکز و مرور نقشه کشيده شده برای عبور. اجرای اين روش نبوغ خاصی می طلبد. نبوغی که باعث شده در هر دهه افرا انگشت شماری از پس اين کار برآيند. از کسانی که اين بنوغ را دارند می توان به « مارادونا، رونالدو ( قبل از مصدوميت، وقتی تو بارسا بود)، ردوندو، سيدورف و علی کريمی» اشاره کرد.
تعداد بسيار کمی از دريبلور! ها می توانند در زمين برای دريبل زدن 4-3 نفر برنامه ريزی کنند. خيلی وقتها دريبل زدن چند بازيکن با هم اتفاق می افتد ولی اکثرا بازيکن بعد از دريبل زدن اولی تازه به دومی می انديشد و اگر اين دريبل زدن چند مرحله ادامه پيدا کند دريبل زننده که راهی برای نفوذ از قبل انتخاب نکرده است اکثرا به گوشه ای از زمين کشيده می شود و توپ هدر می رود. ولی معدود بازيکنانی در جهان فوتبال مثل مارادونا، رونالدو (دوران بارسا)، ردوندو و حتی علی کريمی هستند که 3-2 نفر را به راحتی با چند روش مختلف دريبل می زنند و چون از قبل برای نفوذ راهی پيش بينی کرده اند و اضفه شدن مدافعان به آن محل را نيز از قبل در نظر گرفته اند غالبا پيروزند. اين کار علاوه بر نبوغ به قدرت تمرکز و تجسم بالايی نياز دارد.
... بازی منچستر رئال (اولترافورد): ردوندو مقابل هنين برگ قرار گرفته بود. بعد از چند ثانيه مکث با پاشنه پای راست از پشت پای چپ به توپ ضربه زد. توپ از ميان دوپای برگ گذشت. و با اين کار علاوه بر او دو مدافع ديگر رئال هم جا ماندند. دروازه بان منچستر ناچار به سمت توپ حرکت کرد و از دروازه خارج شد. هنوز توپ با همان ضربه ردوندو به سمت خط عرضی زمين، گوشه سمت چپ ميدان حرکت می کرد. ردوندو کاملا حساب شده روی خط عرضی به توپ رسيد و توپ را کنترل کرد. دروازه بان کاملا جلو آمده بود. و مدافعان داشتند با سرعت بر می گشتند. ردوندو با يک پاس توپ را به رائول روبروی دروازه رساند. رائول هم کاری جز باز کردن دروازه خالی منچستر انجام نداد ... ( اين صحنه حتی از نظر الکس فرگوسن هم زيباترين صحنه بازی بود.)
آن سال ردوندو در اوج بود که شاهين بداقبالی روی شانه هايش نشست. آن سال حتی به عنوان بهترين بازيکن ليگ قهرمانان انتخاب شد. و ريوالدو و فيگو را پشت سر گذاشت. رئال مادريد به خاطر خرج زيادی که بابت فيگو کرده بودند چوب حراج روی بازيکنان خود گذاشت. حرف از فروختن ساويو و کارلوس و ردوندو (سه چپ پای قهار رئال) بود که از بين اين سه نفر فقط ردوندو از جمع مادريدی ها خارج شد. خودش هم در مصاحبه ای نارضايتی خود را از اين انتقال اعلام کرد. هواداران رئال هم ( که همشون اينجوری! نيستند و بعضی هاشون هم آينده نگرن) نامه ای به رئيس باشگاه نوشتند. نامه بسيار زيبايی بود. الان پيداش نمی کنم. ولی تو نامه به جناب رئيس گفته بودند که منتظرند که فيگو نشان بدهد که ارزش اين همه پول را داشته است يا نه و به فروش ردوندو هم بسيار اعتراض کرده بودند. در آن نامه آمده بود که ردوندو بيشتر از آنکه آرژانتينی باشد رئالی بود...
بازی دوستانه ميلان- گالاتسترای بود. من سخت منتظر اولين حضور ردوندو با پيراهن ميلان بودم. گفته بودند چون پيراهن شماره 6 ميلان به خاطر احترام به يکی از ستارگان قديمی تيم ( که الان اسمش يادم رفته) ديگر وجود خارجی ندارد. منتظر بودم پس از سالها ردوندو را با شماره ای ديگر ببينم. در بازی نبود. وسط بازی هم ردوندو را در حالی که با کت و شلوار در استاديو نشسته بود ديدم. از آن موقع تا حالا ردوندو هرگز با پيراهن ميلان بازی نکرده است. مصدوميت ها پی در پی که از مشخصات کالچيو است. ردوندو را نيز مانند رونالدو از آمدن به ايتاليا سخت پشيمان کرد. می گويند تا يکی دو هفته ديگر برای بازی آماده می شود. نمی دانم وقتی به ميدان بيايد همان ردوندوی قديمی است يا نه...

محمد

پيام هاي ديگران ()



یکشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۱

شيمی... علامه حلی...

 

بازم ديروز سر کلاس شيمی يه سوال لاينحل! مطرح شد. و باز دوباره هم استاد گيـــر داد که کيا علامه حلی اين؟!!!و باز دوباره ما در يک اقدام دسته جمعی هيچ کدوم اعلام موجديت نکرديم! آخه يکی نيست به اين استاد بگه که اصلا تو دبيرستان ما انزجار از شيـــمی يه اپيدمی بود... تازه اندفه قضيه از دفه قبل حادتر بود چون استاد داشت دنبال يکی می گشت که بياد مسئله ها رو پای تخته حل کنه... خدا رو شکر به خير گذشت... من که اگه می رفتم پای تخته احتمالا باعث خنده 80-70 نفر ديگه می شدم بسکه شيمی بلدم!
اينم شانس ماست ديگه. حالا اگه استاد فيزيکی، چيزی از اين سوالا می کرد باز يه چيز!
احتمالا فردا يه چيزايی درباره ردندو می تونيد بخونيد

.
محمد

پيام هاي ديگران ()



شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۱

 

 

۱) حسين رضازاده يشنهاد شونصد ميليونی ترکها را رد کرد
۲) رضا زاده در مصاحبه با مطبوعات عنوان کرد شبها که همه می خوابند من تازم می زنم بيرون



شبا که ما می خوابيم ....... رضـــا زاده بيـــداره
ما خواب خوش می بينميم ....... اون وزنه ور می داره
ترکـــــــــای با افاده ....... دادن بهــش يه وعده
يه عالـــمه پول نقد، ....... حقـــوق ماهيانه
خوب حالشون رو گرفت ....... آقای رضازاده
گفتـــش برو عزيزم ....... کشـــور من ايــرانه
بعدش تو روزنامه ها ....... تيتر شد با فونت گنده،
مرســی جـناب هرکول ....... (آقـــای رضازاده!)
اما چه زود فرامــوش ....... شد اون همه اراده
تــيترای روزنامه ها ....... حــتی با فونت گنده،
ميـــرن از ياد مردم ....... آرشيو که شد روزنامه

وختی يه سر بزنيی ....... به آرشيو روزنامه
کلی رضا زاده هست ....... که روش يه لايه خاکه ...

محمد

پيام هاي ديگران ()



پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۱

بازگشت کرگدن ها

 

صبور و تنها و منتظر و کمی افســرده



راستش اينقدر از روزنامه فروشی های محل پرسيده بودم ابرار هفتگی دارين ديگه روم نمی شد بپرسم. ولی وختی داشتم تيتر روزنامه ها رو می خوندم يهو يه تصوير بزرگ کرگدن توجهمو جلب کرد. بی اختيار ياد مهر و اذنابش افتادم. ولی وختی اسم مجله رو خوندم يهو خيلی ذوق مرگ شدم... بالاخره ابرار هفتگی دراومد. تقريبا همه مهری های قديم دوباره دور هم جنع شدن.
می دونيد مهر خيلی شبيه پرشين بلاگ بود! چون هر نويسنده توش يه عنوان صفحه داشت که هميشه ثابت بود. اونوخت هر هفته تو اون صفحه می نوشت. درست عينه يه وبلاگ. دو تا از صفحه ها (وبلاگا) يی که من خيلی دوسشون داشتم هنوزم هستن يکی « رياکار مورد نظر در دسترس نيست» يکی هم « تقديم به تمام با معرفت های عالم» يکی دو تا صفحه جديد هم بهش اضافه شدن. يه چند تايی هم رفتن. مثل آقای خوشخو که الان داره کلی تو چلچراغ واسه خودش رياست می کنه! يکی هم آقای نبوی که الان سايتش يک ميليون و خورده ای بازديد کننده داره که ديگه وخت نمی کنه تو مهر(همون ابرار هفتگی) بنويسه لابد.
بعضی از اذناب شماره اول: ميرفتاح، مير شکاک، رضاعلوی، داريش ارجمند، ابولفضل زرويی، محمد حسين جعفريان و...
اين همه آدم باحال... حتما يه بارم که شده 200 تومن خرج کنيد بريد ببينيد چه خبره... منم از همه مسئوليت! هام تو چلچراغ استعفا دادم و شدم مسئول تبليغات مهر سابق!
راستی اگه می خواين بدونيد اين قضيه کرگدن چيه می تونيد سرمقاله ميرفتاح رو بخونيد!

شهر بدون مرد شهر درده..........قربون شکل ماه هرچی مرده

قرار بلاگرهای تهرانی هم به خوبی و خوشی تموم شد. راستش می خواستيم يه حاشيه هايی واسه اين قرار هم بنويسم... چند تا نکته بسيار توپ هم گير اورده بودم ولی چون تعدادشون به 13 تا نرسيد نمی نويسمشون! اگه سبک حاشيه نويسی ما رو نديديد می تونيد اون بالا سمت راست، « يک شب در خانه صوفی ها» و « در حاشيه سفر جمکران» رو بخونيد.
اين داستان لولک هم اينه که ما به خاطر يه سری تعميرات پسوردمون رو بهش داده بوديم. دستش درد نکنه. خب يه مطلب نوشتنم حقش بوده لابد.


محمد

پيام هاي ديگران ()



چهارشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸۱

:::: تهمتن.....ويروس....لولک :::::

 

امشب که ديدم يه برره ايی اسمشو گذاشته گُرد آفرين..........ياد اون بنده خدايی افتادم که اسم خودشو گذاشته بود: تهمتن!!!!! ولی عجب شباهتی دارند!!! فکر کنم مهران مديری از اين وبلاگ الگو گرفته باشه!!!!!


************************************************************
خب ديگه:

اين وبلاگ هم آلوده به ويروس خطرناک لولک شد!!!!!!!
چيه چشاتون چار تا شد؟؟؟ دلم نميخواد واسه خودم وبلاگ بزنم!!!

ولی خب تو يادمان هم هستيم!!!

يا حق
لولک

محمد

پيام هاي ديگران ()



چهارشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸۱

فقط همين

 روزی موسی (ع) از خدا می خواهد که پاکترين و گناهکارترين بنده امت خود را نشانش دهد. به او وحی می شود فردا صبح اولين کسی که از دروازه شهر خارج می شود گناهکارترين بنده امت توست. و غروب آخرين فردی که وارد شهر شود پاکترين بنده امتت است. صبح مردی همراه فرزندش از دروازه خارج می شوند و جالب آنکه غروب هم همان مرد آخرين کسی است که به شهر وارد می شود. موسی (ع) طاقت نمی آورد. نزد آن مرد می رود. واز او می پرسد که در اين روز چه کرده است که حال او اينقدر دگرگون شده است؟ مرد پاسخ می دهد:
خارج از شهر روی زمين مشغول زراعت بود. پسرم از من پرسيد آيا چيزی عظيم تر از اين بيابان هم وجود دارد. به او گفتم بله... گناهـــان من. باز از من پرسيد آيا از گنــا هان تو هم چيزی بزرگتر وجود دارد. به او گفتم بله.... رحمـــــــــــت خداوند....
همينکه به گناهان خود اعتراف کرد، از زحمت خدا نا اميد نشد. و رحمت بی منتهی خداوندی را بزرگتر از گناهان خود دانست.......... پاکترين فرد امت موسی شد...

محمد

پيام هاي ديگران ()



دوشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۱

اعترافات يک نصرا... نادم و يک سکرتر پشيمان

 نمی دونم چم شده؟ فکر کنم يه نوع بيماری باشه. شايد تو اين چند وخته يه مامولک نيشم زدم باشه. منم شده باشم مرد مارمولکی!! چند روز پيشم يکی از دوستام گفت سرش خيلی درد می کنه و اگه کسی سرشو تکون بده انگاری که مخش می خواد بياد تو دهنش... بعد چند لحظه تا من به خودم اومدم ديدم دارم دودستی کله اون بابا رو می تکونم... يا تو جمکران لولک به من گفت يه چيزی رو ننويس بعد من تا نشستم پای کامپيتر ديدم دارم خود به خود همونو می نويسم... و و و خونه پوريا اينا هم قورمه جون به من گفت دست از سر ما ور دار و اينقدر به ما نگو ژوله پوله... منم باز يهو رفتم واسش اون پياما رو گذوشتم... خلا صـــــــــــــــــه همتون برای شفای عاجل! من دعا کنيد وگرنه ممکنه همين بلا ها سر خودتون بياد.... البته يکی از دلايل اصلی اين اعترافات اينه که می ترسم پنج شنبه قورمه و بقيه همکاراش!!! تو چلچراغ برزين سرمو يه کم حالمو بگيرن!
درباره اون مطلب پايينی( ريوالدو) هم خوشحال می شم بقيه دوستان هم نظراتشونو بدن. فعلا فقط يه نفر خوشش اومده... نمی دونم ادامه بدم اون کار رو يا نه... فقط لطفتون در اون باره نظراتتون رو همون پايين بدين که اينجا کملا بمونه واسه فحش و فحش کاری!
در حين اين صحبت ها چهره من هم چهارخونه ای شده است... شايدم نگاتيو شده باشه!

محمد

پيام هاي ديگران ()



یکشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۱

۱)ريوالدو،خدای مطرود بارسا

 

اميدوارم حداقل offline بخونيدش. خيلی درهم شد خلاصه ببخشيد با عجله نوشتم!

درخشش او از لاکرونيا شروع شد. هنگامی که در لاکرونيا آقای گل لاليگا شد، به بارسا رفت. خيليها هنگامی که از يک تيم کوچک وکم طرفدار به يک تيم بزرگ و پر طرفدار می روند حداقل در نيم فصل حضورشان خيلی مشکل دارند ( لاکرونيا آن زمان تيم کوچکی بود). ولی ريوالدو در سال اول حضورش در بارسا توانست آقای گلی لاليگا را تکرار کند. حضور او در بارسا بعد از رفتن رونالدو بود و خيلی از کارشناسان و هواداران اميد داشتند ستاره کم حرف برزيلی بتواند جای رونالدو را برايشان پر کند. و بعد از مدتی همه از او راضی بودند. او به همراه گوارديولا و فيـــگو محبوب ترين افراد کاتالان بودند.
بر خلاف کاتالان او اصلا در برزيل محبوب نبود.البته اکثر لژيونرهای برزيل دچار همين مشکل هستند، اما برزيليها هميشه از شماره 10 تيمشان انتظار ديگری دارند. فکر می کنم در يکی از بازيهای مقدماتی جام جهانی 98 بود که بازی ضعيف ريوالدو و باخت برزيل همه برزيليها را عصبانی کرده بود. و برزيليهای عصبانی فقط ريوالدو را مقصر می دانستند. اما در جام جهانی قضيه فرق می کرد. بعد از گلی که ريوالدو به دانمارک زد و آن بوسه ای که به حلقه اش کرد (بعد اين بوسه بود که اين کار خيلی مد شد تو فوتبال) همه برزيليها يک صدا نام او را صدا می زدند... ريوالدو آن زمان در برزيل هافبک نفوذی وسط بود. پستی که بجز برزيل و چند تيم ديگر در هيچ سیستم ديگری وجود ندارد. اکثر تيمها دو يا چند هافبک نفوذی در چپ و راست دارند ويک هافبک تدافعی در وسط و گاهی يک مهاجم سوم پشت دو مهاجم که البته اين هم با هافبک نفوذی وسط فرق دارد. به نظر من یهترين پستی که ريوالدو می توانست در آن بازی کند همين بود. خود او هم هميين باور را داشت. و سر همين مطلب بار ها از ونگال انتقاد می کرد. و نمی دانست که سالها بايد در آرزوی بازی کردن در اين پست بماند...
در بارسا هافبک نفوذی چپ بود. بارها از ونگال انتقاد می کرد. او دوست داشت در وسط بازی کند. و بخاطر همين انتقاد ها هر از چندگاهی محروميت های يکی دو هفته ای گريبان گيرش می شد! ( درست مثل کلايورت و فيگو). البته او در بازی ها هم گاه گداری سر به وسط زمين می زد و انصافا نفوذهای بسيار زيبايی به وسط خط دفاعی حريفان داشت. گاهی در گوش چپ هم بازی می کرد. در سيستم خاصی که مخصوص زمان های اضطراری تيم بود. او فيگو و کلايورت اين مثلث را تشکيل می دادند. مثلثی که واقعا قابل مهار نبود...( مثلا بازی با چلسی)
نمی دانم تا حال به شوتهاش توجه کردين يا نه. اصولا شوتها يا با روی پا زده ميشه (مثل شوتهای کارلوس و يا ندود) و يا با 3/1 ميانی پا (مثل بکام) ولی ريوالدو جور ديگه ای می شوته. با 3/1 جلويی پا. و در هنگام شوت زدن مچ پايش اصلا خم نمی شود. می توان شوت زدن های او را به ضربه زدن با چوب گلف تشبيه کرد. البته به علاوه مقدار کنترل شده ای کات. اين نوع شوت زدن به عضله های ساق خيلی قوی ای نياز دارد. شايد برای همين هم باشد که تنها پيرو همين سبک شوت زدن باشد! اين نوع شوت زدن به تمرکزهم نياز دارد. برای همين است که سر ضرب شوت نمی زند. هميشه قبل از شوت چند ثانيه ای تمرکز می کند. ولی اگر فرصت اين کار به او داده شود، شوتش هدر نمی رود. به خاطر همين اوج هنرنمايی او را در ضربه آزادهايش می توان ديد.
بعد از رفتن ونگال و فيگو از بارسلونا، بارسا 3-4-3 بازی می کرد و ريوالدو پشت دو مهاجم بازی می کرد و از اين فرصت استفاده کرد و بيشتر يه هافبک نفوذی وسط بود تا يه مهاجم کاذب. اونسال واقعا عالی بازی می کرد. ولی حيف فقط او و کلايورت خوب بازی می کردند. اونسال از بدترين سالهای بارسا بود. اونا تقريبا هيچ تاکتيکی برای تهاجم نداشتن .و تنها به نبوغ ذاتی ريوالدو دل خوش کرده بودن. ريولدو تقريبا هر موقع که دلش می خواست به قلب دفاع حريف نفوذ می کرد. اونسال تقريبا تو همه بازيها گل می زد. ريوالدو در يک و دو ها حرکات چند نفره بدون نقص با بقيه هماهنگ ميشه. اونسال با کلايورت صحنه های بسيار زيبايی رو در کنار آن همه خاطره بد آن روز ها در ياد اهالی کاتالان به جای گذاشتند. اونسال علاوه بر اين سال ضربه آزد زدن ريوالدو هم بود. تا اونجايی که حافظه ام ياری می کنه تو ليگ قهرمانان و تو بازيهايی از لاليگا که صدا و سيما لطف کردند و پخش کردن اونسال هيچ ضربه آزادی از ريوالد نديدم که گل نشه. (مثلا اون دو تا گل به ميلان) هيشه وقتی داور خطای يک ضربی رو سمت راست محوطه جريمه اعلام می کرد، مدافعان حريف درس مثل يک ضربه پنالتی به داور اعتراض می کردند.
حرف پنالتی شد. ريوالدو کلا دو جور پنالتی می زنه. يکيش هم می ره سمت راست و اون يکی سمت چپ! منظورم اينه که مثلا همه ضربه هايی رو که سمت راست می زنه درست مثل همن. ولی تا لحظه آخر اصلا نميشه حدث بزنی که می خواد کدومو بزنه.
سال بعد باز هم مربی بارسا عوض شد. اونسال بارسا بازهم مثل زمان ونگال 4-3-3 بازی می کرد ولی خيلی خشک تر و ناکارآمد تر. تقريبا هه بازيکنا شاکی بودن از اون وضع. ريولدو گوش راست ازس می کرد و کلايورت هم گوش چپ!! اونسال ضعيفترين سال حضور ريوالدو در بارسا بود و البته آخرين سال آن.
در جام جهانی 2002 ريالدو گوش چپ بازی می کرد. درست مثل مثلث قديمی « فيگو، کلايورت، ريوالدو» تو برزيل مثلث « رونالدينهو، رونالدو، ريوالدو» تونستن جام جهانی رو يه بار ديگه به برزيل ببرن. اينجا هم ريوالدو تو پست محبوبش بازی نکرد. ولی واقعا کارهای گروهی اين سه نفر واقعا زيبا بود. (مثل گل دوم برزيل به آلمان).
بازگشت دوباره ونگال به کاتالان و يادآوری دوباره خاطرات زيبا! بين ريوالدو و ونگال باعث شد دو طرف برای اولين بار به توافق برسند و قرارداد ريوالدو فسخ بشه و ريوالدو به عنوان بازيکن آزاد تيم آينده خود را انتخاب کند.
تو ميلان هم ريوالدو بيشتر مهاجم است تا هافک نفوذی. بيشتر هم در سنت چپ بازی می کند. نمی دونم شايد ديگه خودش هم خيلی علاقه ای به هافبک نفوذی وسط بودن نداشته باشه... آخه هنوز نشنيدم از مربی ميلان اعتراضی بکنه... ولی بازم من يه جورايی فکر می کنم ريوالدو بازم از اين پست راضی نيست. خيلی کم حرف شده اين چند وخته؛ نمی دونم چرا...

محمد

پيام هاي ديگران ()



جمعه ۱٥ آذر ،۱۳۸۱

روشنفکر بودن بسيار ساده است

 قبل از از آين که بريم سر اصل مطلب بايد بگم چون خيلی از آدما قصد دارن روشنفکر جلوه کنن که ما بهشون می گيم روشنفکر نما، اين اصول روز به روز تغيير می کنن و شايد تا دو سه ماه ديگه همه اصول زير از شناسه های يک روشنفکر حقيقی خارج شده و تمما از مشخصات يک روشنفکرنما شود ( يا به قول معروف «خز»شوند.)
1) نوشيدنی اول شما قهوه بدون شکر می باشد. اگه خيلی باهاش حال نمی کنيد ناراحت نباشيد، همه اولش همينطور بودن، عادت می کنيد. سعی کنيد در همه مهمانی ها هنگامی که برايتان چای می آورند با لحن کاملا جنتلمنانه ای بگويد... بی زحمت اگه ميشه يه فنجون قهوه تلخ... اين جمله واقعا شما را در سطح دوستان و فاميل بالا می برد. مطمئن باشيد!
2) از سيگار لايت کاملا بپرهيزيد. اگر وسعتان و سينه تان ياری می کند از سيگار برگ استفاده کنيد. سعی کنيد به طرز فجيعی سيگار دود کنيد. در شرايط مناسب پيپ هم موثر است.
3) کلا سعی کنيد از شيرينی ها بپرهيزيد. « کام يک روشنفکر بايد تلخ باشد» (سکرتر!)
4) سعی کنيد هميشه يک کتاب بسيار قطور در باب پست مدرنيسم و امثال آن را همراه داشته باشيد
5) در بحث های فاميلی سعی کنيد که طوری صحبت کنيد که اطرافيان چيز زيادی از حرفهای شما نفهمند. مطمئن باشيد مخاطبان نفهميدن را به کمی معلومات خود می گيرند.
6) اگر وضع انگليسيتان زياد خوب نيست اصلا از کلمات ساده انگليسی هم در صحبتهايتان استفاده نکنيد و سعی کنيد خود را طرفدار پاس داشتن زبان فارسی جلوه دهيد. ولی اگر انگليسی شما بدک نيست استفاده از چند کلمه قلنبه سلنبه در بين کلانتان می تواند بسيار مناسب باشد.
7) سعی کنيد در همه جا از بی فرهنگی و بی کلاسی هم وطنانتان شکايت کنيد. بلد بودن چند خاطره از سفرهای خيالی شما به اروپا و با اتيکت بودن مردم آنها در ادامه نطقتان ظروری است.
8) اگر درباره نوع فکر يا مکتبی از شما سوال شد سعی کنيد طوری صحبت کنيد که مخاطب در آخر هم نفهمد موافقيد يا مخالف.
9) هميشه سعی کنيد از کارهايی که عامه مردم انجام می دهند دروری کنيد. مثلا از يه برنامه تلويزيون يا گروه موسيقی محبوب خيلی انتقاد کنيد ( يا از يه تيم فوتبال خيلی محبوب بد بگيد!)
10) سعی کنيد اصلا ورزش نکنيد... البته اگر وسعتان می رسد می توانيد ويکِند خود را در زمين های گلف سپری کنيد. ( اين يکی استثناست)
11) تيپولوژی : اگر لاغر باشيد و موهای پريشان بلند داشته باشيد يه قدم از بقيه جلوتريد. اگر چاق هستيد تنها راه حل اين است که کچل باشيد.
12) از نفهمی مردم گلايه کنيد
13) يه کمی هم مطالعه کنيد.

محمد

پيام هاي ديگران ()



پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۱

برنامه پنج ساله اول

 يه سری تصميماتی گرفته بوديم واسه آينده وبلاگ که خواستيم به سمع و نظر خوانندگان محترم برسونيم:
1) قرار شده که يه روز در هفته به سبک يکی از وبلاگای معروف و محبوب بنويسيم... راستش می خواستم اين کار رو از عيد فطر شروع کنم. ولی احتمالا يه کم! تأخير خواهد داشت. الان حدود 14 تا وبلاگ هم تو ليست قرار دارن که رو بعضی هاشون کارهای کارشناسانه- مارمولکانه انجام شده. مهمترين فاکتور واسه اضافه شدن به اين ليست هم با جنبه بودن طرف و اين حرفاست... نه اينکه مثل استادای خوشگل ما بهشون بربخوره...
« اين ليست رو نمی شه افشا کرد... مزش می ره... خودتون می تونيد بعد خوندن هر کدوم حدس بزنيد»

2) يه کار ديگه نوشتن تک نگاری واسه بعضی از فوتباليست های محبوب و منفوره که در اينجا جا داره به هوادارای رئال يه مژده ای بدم که من بر خلاف اينکه با تيم رئال خيلی حال نمی کنم با بعضی از بازيکنای رئال خيلی حال می کنم. می تونن منتظر نوشته هايی در باره روبرتو کارلوس، آنلکا، ساويو و جناب ردوندو باشن. تو اين تک نگاری ها می خوام سعی کنم درباره هر کسی خيلی کامل بنويسم... (بابا اطلاعات!)
بعضی از اعضای اين ليست: « ريوالدو، کلايورت، داويدز، کريم باقری، مهدوی کيا، علی پروين، روی کاستا،سيدورف،دل پيرو، بکهام، رئالی ها و کـــــــــــــــــــــــــلی ديگه...
فرداهم در راستای آموزش هگانی می تونيد « چگونه روشنفکر باشيم» رو بخونيد...
بازم عـــــــــــــــــــــــــــــيد فطر مبارک.... و بازم اتماس دعا

محمد

پيام هاي ديگران ()



چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸۱

هر کسی قدر کاسه خودش...

 ميشه ماه رمضان رو يه رودخونه تصور کرد مه تو اين يه ماه هرکسی کاسه دلش رو توش ميذاره و آخرش هم ورش می داره، که البته ظرفيت اين کاسه ها با هم فرق می کنن. برا همينه که هر کسی به وسع خودش می تونه از اين آب استفاده منه. ولی خب مهم اينه که استفاده می کنن. حتی اونايی که کاسشون سوراخ شده ( يا از فرط سوراخی ميل می کنه به آبکش!) هم يه رطوبتی از اين آب رو می گرن و حداقل کاسشون شسته ميشه. واسه همينه که عيد فطر همه خوشحالن. هر کسی قدر کاسه خودش خوشحاله...
و همه باهم تو قنوت نماز عيد فطر از خدای کريمشون می خوان که سال بعد استفاده بيشتری ببرن...

تو قنوت نماز عيد فطر مارو فراموش نکنيد...

محمد

پيام هاي ديگران ()



دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۱

تقديم به عمه خانوم:

 و همانجا بود که پرسيد از من
.......رنگ آبی داريد؟
و گمانم نشينيد پاسخم را
...................... که گفتم خير
رفته بود او آری رفته بود
...................... به راهی دور
تا که از جای دگر او بخرد
........ بسته آبی لينا نمکی

محمد

پيام هاي ديگران ()



شنبه ٩ آذر ،۱۳۸۱

« تقديم به تمام با معرفت های عالم»

 واقعا برای شما متاسفم که مهر نمی خوندين! ابوالفضل زرويی تو آخرای مهر يه شعرايی می نوشت به نام « تقديم به تمام با معرفت های عالم». حدود 8-7 قسمتش مهلت چاپ پيدا کرد... اين چند بيت يه تيکه ای از قسمت اولشه... کاملا بدون شرح...

خورشيده می نشست که ما پا شديم
رفتيم و گم شديم و پيدا شديم

رفتيم و چرخی دور ميدون زديم
ماه که دراومد به بيابون زديم

آخ که بيابون چه شبايی داره
شب تو بيابون چه صفايی داره

شب تو بيابون خدا بساط کن
اون جا بشين با خودت اختلاط کن

دل که نلرزه، جز يه مشت گل نيست
دلی که توش غصه نباشه، دل نيست

اين در و اون در زَدَناش قشنگه
به سيم آخر زدناش قشنگه

دلم گرفته بود و غصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم

نصفه شبی، به کوه تکيه کردم
نشستم و تا صبح گريه کردم

سجل و مدرک نمی خواد که گريه
دستک و دنبک نمی خواد که گريه

رو لبمون هميشه خنده پيداست
می خنديم، اما دلمون کربلاست

ساعت الان حدود چهار و نيمه
غصه نخور داداش خدا کريمه



حال کردين.... تا کی بايد منتظر يه مهر ديگه باشيم....


محمد

پيام هاي ديگران ()



جمعه ۸ آذر ،۱۳۸۱

لمذا؟

 پارسال همين روزا سر کلاس آقای حلی بوديم. داشت رفع اشکال می کرد. من کنار احسان نشسته بودم. اين احسان رفيق ما يه کمی اضافه وزن داره! مام تو دوران دبيرستان بهش می گفتيم دنبه. داشتم رو کاغذ يه سری طرحای بسيار زيبايی از کلمه دنبه رو طراحی می کردم. زيرش هم يه بيت شعر نوشتم:
لماذا تأکل هذا المقادير..... که اکنون دنبه ای با اين تفاسير
بقيه بچه ها که خوندن خيلی خوششون اومد. از پيش دانشگاهی تا خونمون حدود 20 دقيقه راه بود تو راه بقيه ابياتش هم سرودم! اگه بدونين ما تو اون يه هفته با اين شعر چقدر سر به سر رفيقمون گذوشتيم...

لماذ ا تآکل هذا المقادير
که اکنون دنبه ای با اين تفاسير

که هر کس پر خورد داغش ببيند
همينک گفتمت تا که نشد دير

شروع کن دنبه ها را آب گردان
که از آبش جهان هم می شود سير

که اين پند و حکايت بس مهم است
نگو که تو به من هی می دهی گير

که گر گوشَت فرا داری به اين پند
اميد آيد که همچون چوب کفگير،

شوی لاغر رهی از بند تزوير
جهی بر دشمنانت سانِ شمشير

سخن کوتاه بايد نکته اين است
«نخوردن بهتر از صرف پلمبير»

محمد

پيام هاي ديگران ()



پنجشنبه ٧ آذر ،۱۳۸۱

تا حالا شمام اينجوری شديد؟

 تا حالا شده يکی رو ببينيد بعد فکر کنيد که قبلا يه جايی ديدينش، هرچی هم فکر کنيد نفهميد کجا... بعدم به اين نتيجه برسين که اصلا هيچ جايی نديدينش.
تا حالا شده فکر کنين يه صحنه هايی براتون تکراريه يا مثلا يه جايی قبلا ديدينشون؟ بعد بفهميد که عين اون صحنه رو تو خواب ديدين. خيلی وختا اين اتفاق می افته که ما تو خواب به آينده سفر می کنيم. البته اکثرا هنگامی که بيدار می شيم چيزی از خواب يادمون نمی آد، ولی وقتی که بعدا تو اون صحنه قرار بگيريم يا اون آدمو ببينيم يه چيزايی يادمون می آد... من از اين حس خيلی استفاده می کنم. مثلا وقتی راهنمايی بوديم و داشتيم واسه کنکور دبيرستانمون درس می خونديم، يه شب يه مراسمی تو دبيرستان بود مام رفتيم. من حس می کردم همه سوراخ سنبه های دبيرستان رو بلدم .شروع کردم به گشت زدن. هر جايی رو که می ديديم حس می کردم قبلا هم ديدمش. از اون موقعم ديگه مطمئن بود کنکور دبيرستان قبول می شم... يا مثلا وقتی آدمايی رو می بينم که حس می کنم قبلا ديدمشون می فهمم که بعدا با هم کلی رفيق می شيم اين آشنايی مربوط به آينده است...
... می گن وقتی امام زمان ظهور کنه همه مردم يه چنين حسی بهشون دارن...

محمد

پيام هاي ديگران ()



دوشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۱

 

 از امام باقر(ع) روايت شده است که منظور از«واليل اذا يغشی» هنگامی است که حق مولا علی(ع) را خوردند و منظور از «والنهار اذا تجلی» قيام قائم (عج) است... و چقدر فاصله اين دو آيه طولانی شده است....
در اين شبها دعا برای فرج خيلی توصيه شده است...

محمد

پيام هاي ديگران ()



شنبه ٢ آذر ،۱۳۸۱

 

 هنگامی که به کسی صدبار بگويی تنها او را داری و تنها چشم ياريت به سوی اوست بی شک يکی را از ته دل گفته ای... و چه لذتی دارد بعد از آن اهدنا الصراة المستقيم گفتن... ارزش اين دعا برايت هزاران برابر می شود و اميد استجابتش نيز...

...................................
در ضمن لات جوانمرد هم آموزش های طراحی رو شروع کرده... « حتی اگر IQ ای اندازه کرم خاکی هم داريد می تونيد بعد از چند هفته 3D کار و طراح حرفه ای شويد... اينم تبليغ! در ضمن فعلا فقط يکشنبه ها و سه شنبه ها می نويسه!

محمد

پيام هاي ديگران ()



جمعه ۱ آذر ،۱۳۸۱

در حاشيه سفر

 
لطفا همسفران نخوانند ( هنوز جای قبليی ها درد می کند!)

12-13) همه پيشبينی هايی که در توصيه های ايمنی انجام گرفته بود به وقوع پيوست. اين اتفاق را به خودم تبريک می گويم.
11-13) قبل از اينکه بريم سر اصل مطلب: آقا جون ما هم مرام و اين حرفا سرمو ن می شه براس همين می خواستيم قبل از رسيدگی به حاشيه ها از جناب پوريا به خاطر زحمت هايی که کشيدند حسابی تشکر کنيم. آقا پوريا خسته نباشی. همچنين يه تشکر از لولک و شهاب.
10-13) کی می گه محبت های وبلاگی مجازيه. نه خير! محبت هاش که هيچی خشم هاو نفرت هاش هم کاملا حقيقيه! نمونش اون چندتا توگوشيه پوريا به خاط توصيه ها!
9-13) يه آقای وبلاگ نويس بسيار مشهور و مردمی به طور خفيه همسفر ما بودن (تو ليست 1+ يه بنده خدای ديگه ای بودن.) مام تو کل سفر کنار ايشون تو اتوبوس نشستيم. واقعا هم صحبت شدن با آقای 1+ خيلی حال داد. چند وختی بود که می خواستم با يه نفر چند سال بزرگتر از خودم يه کم صحبت کنم. اين جناب 1+ هم از اون کسانی بودن که هم صحبت شدن باهاشون خيلی واسه آدم سود داره.
8-13) قرار بود يه همسفر هم از يکی از کشورهای اروپايی داشته باشيم که هرچی منتظرش شديم نرسيد احتمالا خلبان هواپيماشون مثل راننده اتوبوس ما بوده!
7-13) داخل اوتوبوس دوستان مشغول مولودی خوندن و کف زدن بودند. اما يه نکته خيلی جلب توجه می کرد واون اينکه دست زدن تو اين مراسم کاملا اختياری! بود ولی فقط اگه دست نمی زدی اونوخت جای دست نزدنت درد می گرفت!
6-13) اين آقا سيد خيلی مرد شريفيه! دوتا تو سری که به آدم می زنه 37 بار از آدم حلاليت می طلبه
!( انگاری که داره می ره عمليات)
5-13) اندفه چون عمليات معارفه انجام نگرفت ما با چند تا از خانومای وبلگ نويس آشنا نشديم و بنابراين فقط می تونيم از اون چندتايی که باهاشون آشنا بوديم بنويسيم.
4-13) من و محمود قضيه پفک رو کاملا جدی گرفته بوديم و من 7 تا و محمود هم 5 تا لينا نمکی اورده بوديم که اين کار مورد سرزنش بعضی از دوستان قرار گرفت. و صد البته خود عمه خانوم هم انگار قضيه پفک رو جدی نگرفته بود!
3-13) بين دوستان سايموند و ساکت خيلی با هم رقابت سخت انتخاباتی داشتند... ماهم به عنوان ستاد تبليغاتی پسر ساکت انتخاب شديم... اين هام شعار های انتخاباتی: « دنيايی ساکت با رأی دادن به پسر ساکت» « آلودگی صوتی، استعفا استعفا»
2-13) يه نقل قول از آقا يوسف: « اين سکرتر خيلی مارمولکه اينجا هيچی حرف نمی زنه بعد میره تو وبلاگش همه رو می کوبه» (بدون شرح!)
1-13) چون تو اوتوبوس جا کم اومد و بعضيا ويساده بودن وختی از عوارضی رد می شديم همشون مجبور بودن يه جوری بشينن... فقط مشکل اونجا بود که محمودِ نشسته می شد تازه هم قد لولکِ ايستاده!
13) راننده اوتوبوس خيلی مرد شريفی بود! فقط جند بار گفتمان های لولک و پوريا باهاش خيلی بلند بود!
1+13) در حين انجام دادن تفريحات سالم بوديم که يهو متوجه شديم موبايل پوريا دست ماست. مام خواستيم با بينی معاوضه کنيم که يه زنگ ناگهانی موبايل همه چيز رو خراب کرد.
2+13) پير مغان چند بار خواست از گير ما در بره که با تدبيرهای دوستان نقشه اش نقش بر آب شد. بعد از اون هم کيف و کارت و شلوار(؟) ايشون دست دوستان گرو بود که نکنه پير از قفس بپره.
3+13) جمله هفته: « آقای سفير خيلی آدم تيز و خوش قولی می باشد»
4+13) راه رفتن لولک و رزمنده در کنار هم واقعا هنری بود...(توضيح: لولک حدودا يک دهم رزمنده می باشد) اينو لولک گفت ننويسيها.... منم که سرم درد می کنه واسه اين کارا!
5+13) وختی داشتيم از جمکران بر می گشتيم شهاب يه چفيه به سبک روسری انداخته بود رو سرش (از فرط سرما و...) و پير مغان هم دست انداخته بود گردنش. اين صحنه از پشت خيلی رمانتيک و زيبا بود ولی حيف تا من به لولک گفتم و لولک رفت از رزمنده دوربين گرفت صحنه خراب شد. وای اگه خراب نمی شد...
6+13) داشت يادم می رفت اين رژيم گرفتن و Under weight بودن خانوم ها خيلی چيز خوبيه... شهاب هر 5 دقيقه يه بار يه پيتزا میاورد که حدود يک دهمش خورده شده بود. مام بقيشو به طرز فجيعی نوش جان می کرديم.
7+13) راستش نه قلمم نه انگشتام و نه کيبردم توان اينو که درباره مسائل جدی سفر چيزی بنويسن ندارن... اونا رو می تونيد از وبلاگای بقيه همسفران بخونين...

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ