نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

چهارشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸۱

توصيه هايی برای سفر:

 1) يکی از زيباترين قسمت های سفر وايسادن دم در مسجد الجواده سعی کنيد حتما زودتر از ساعت 3 اونجا باشيد. آشنا شدن با بلاگرهايی که تا حالا ازشون مطلب و پيام داشتين ولی صدا وتصوير نداشتين از نکات جالب اين قسمت است. مثلا يهو يکی مياد ميگه من خونم..من مردی پشت پنجره ام...من درم من ديوارم و غيره.البته بايد مواظب باشيد بلاگرها رو با آدمايی که برای مجلس ختم اومدن اشتباه نگرين!! منم که از رو عينکم قابل شناسايیم...
2) احتمالا اتوبوس يه کمی! تأخير می کنه... اونوخت از اينکه به توصيه يک گوش کرديد پشيمان می شويد.
3) و اما داخل اتوبوس، توصيه می شه که خيلی تعارف نکنيد و برای هم مرام نگذاريد چون اگه جا کم بياد مجبوريد تا خود قم ايستاده سفر کنيد
4) يکی از تفريحات سالم داخل اتوبوس قلقلک دادن پورياست...
5) سعی کنيد در حرم و ساير اماکن عمومی دوستان رو با اسامی وبلاگی صدا بزنيد... مخصوصا کسانی که اصرار بر عدم اين کار دارند.
6) برای افطاری داخل اتوبوس مطمئن باشيد که ار همه چيز کلی اضافی مياد خلاصه نهايت استفاده رو بکنيد...تا بعد وختی پوريا تو وبلاگش نوشت 6 تا دوغ و 10 تا بستنی خوردم حسرت نخوريد.
7) از اونجاييکه لژ مخصوص پيتزاييه دقيقا وسط پياده روه در موقع صرف شام اصلا به افرادی که زل زدن به غذا خوردن شما توجهی نکنيد
8) التماس دعا

صنما تو همچو شيری
من اسير تو چو آهو
به جهان که ديد صيدی
که بترسد از رهايي

همگی زوالم از تو
به خدا بنالم از تو
ز همه جدام کردی
ز خودت مده جدايی

لطفا اگه به هيشکدوم از توصيه ها عمل نکردين حداقل به توصيه هشتم خيلی عمل کنيد..................

محمد

پيام هاي ديگران ()



سه‌شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۱

و اين داستان به پايان رسيد

 ... من امروز غروب با مصطفی رفتيم محل کار امير. هر طبقه که می رفتيم من هی مصطفی رو مينداختم جلو که اگه امير رو ديد به من بگه آخه می ترسيدم يهو چشام تو چشاش بيفته... تا اينکه مصطفی رفت تو يه اتاق و به من گفت امير همين جاست. نمی تونستم برم تو به مصطفی گفتم برو بهش بگو يکی از دوستای قديميت دم دره... بعد چند لحظه امير اومد بيرون... وای چقدر دلهره باحالی بود. اونم منو شناخت... شده بود عين فيلمای هندی! خدايا ممنون.... می دونيد وختی آدم بری رسيدن به يه چيزی همه راهها رو بسته می بينه اونوخته که خود خدا يجوری قضيه رو برات راست و ريس می کنه که کلی می مونی تو کفش... من وختی ديروز داشتم مأيوس و سرخورده از دانشگاه شريف بر می گشتم اصلا فکر نمی کردم فرداش امير رو پيدا کنم...
....................................................................................................................
قابل توجه همه دوستانی که بار قبل برای جمکران همسفر ما نبودند يه سرس توصيه هايی دارم که ان شاءا... فردا می نويسم... خوندنش واقعا توصيه ميشه!!! کسايی هم که بار قبل مراهمون بودن هم برای خنده اگه خواستن بخونن کسايی هم که نه اون دفه اومدن نه ايندفه هم بخونن که ببينن جه خبره... خلاصه همه بخونين ديگه!

محمد

پيام هاي ديگران ()



دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۱

امير جبلی

 نمی دونم مطلب «سازمان صنعتی-امنيتی شريف» رو خوندين يا نه.... بهرحال من امروز باز دوباره رفتم اونجا تا رفيقم رو پيدا کنم. البته اين بار با هماهنگی يکی از دوستام که همونجا درس می خونه رفتم تا اون کارتشو گرو بذاره. ولی از شانس گند ما امروز تو شريف خير سرشون تحصن بود. برای همينم هيشکی رو غير از دانشجوهای خودشون را نمی دادن!!! رو بزرگترين اعلاميشون هم نوشته بودن بنا بر يه سری مسائل اين تحصن فقط برای دانشجوای شريفه... تو هيچ کدوم از اعلاميه ها اسمی از آغاجری و اين حرفا نبود... تو همش نوشته بودن فقط شريفی ها.....7 8 نفر هم وايساده بودن دم در که نکنه يه غير خودی بياد براشون تحصن کنه! مام اندفه هم دست از پا دراز تر با حال گرفته از همونجا پياده برگشتيم ميدون انقلاب دانشگاه باجنبه خودمون!بعدم از فرط عصبانيت اين داستان رو برای هر کی تو دانشگاه ديدم تعريف کردم از جمله جناب رتبه 3 کنکور که در جواب فرمودن به خاطر همينه که نرفتن شريف و اومدن اينجا...... خلاصه وختی اينو برای يکی ديگه از دوستام تعريف کردم... با شنيدن اسم رفيقمون يهو چشاش 4 تا شد و فهميديم که رفيقمون رفيق رفيقمون هم هست.... شماره تلفونشو گرفتم... شماره ای که 10 سال نداشتمش.... حالا جرأت نمی کنم بهش زنگ بزنم... وای فکر کنم الآن همتون دوست داشتين جای من بودين...اين دلهره و کنجکاوی چه حالی ميده!!!

محمد

پيام هاي ديگران ()



یکشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۱

Yahoo Group

 ورودی های مکاميک 81 بنا بر سنوات گذشته يک فقره گروه در Yahoo درست کردن که مام توش عضويم. يه روز مونده بود به امتحان رياضی من يه mail زدم به گروه به اين مظمون « احمقا به جای اينکه بشينيد Check mail کنيد بريد رياضی بخونيد نيفتين» بعد از امتحان اومدم يه چيزی بفرستم که ديدم منو با تيپا از گروهشون انداختن بيرون. يعنی اول فکر کردم اشکال فنيه! بعد ديدم نه گروه سرجاشه من سرجام نيستم!
شنبه هم يکی از بچه ها که گروه رو تشکيل داده بود اومد و بعد از يه کم نصايح و اين حرفااز ما خواست که باادب تر باشيم. منم فهميدم که جناب الف.الف.الف به ايشون زنگ زده و امر فرموده که فلانی رو از گروه بنداز بيرون و اوشونم اطاعت کرده (مأمور و معذور) بعدم با گرفتن تعهد مارو عفو مردن. من بحثی ندارم که نبايد اخراج می شدم. حرف من اينه که اگر اخراجی هم بايد صورت می گرفت بايد با هماهنگی هم اعضا بود يا حداقل خود اعضا کسی رو انتخاب می کردن که اين کارو انجام بده.
چرا تو هر سطحی از جامعه که ببينيم يه آدمايی دوست دارن وختی يه قدرتی دستشون می رسه سريع اعمال نفوذ کنن و (همون تريپ رئيس بازی و اين حرفا!) عقايدشون رو به همه زور کنن. اين گروه يه گروه همگانيه و همه اعضاش از ورودی های 81 ان و هيچ کس نسبت به ديگری برتری ای ندارد.
مثل اينکه خيلی داغ کردم! ولی خب اگه ما اين مسائل و مشکلات رو تو ي] گروه کوچيک و حقير!! Yahoo مون حل نکنيم چه جوری انتظار داريم اين مسائل تو سطح کلان (چيه به من نمياد از اين کلمه های قلنبه استفاده کنيم!) جامعه حل بشه............................

محمد

پيام هاي ديگران ()



شنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۱

 

 امشب دلم تنگ است و غم دامن فکنده
دستم به دامانت علی جانت خجسته

لطفی نما اين خانه را آباد گردان
اين دل که هر سو بنگری در هم شکسته

ويرانه دل را جلای حيدری ده
کين کومه بی الطاف تو از هم گسسته

مرغ مرا پرواز ده زين تنگ سينه
منت نها آزاد کن اين مرغ بسته

دردی است درمانش به دست توست مولا
مولای من درمان نما اين دل شکسته

محمد

پيام هاي ديگران ()



جمعه ٢٤ آبان ،۱۳۸۱

توبه نامه گرگ

 اولا به اين علت که خيلی به ما فحش داده نشد و انتقاد وارد نشد ديديم نوشتن توبه نامه بی مورده. اما چون کلی براش برنامه ريزی کرده بودم ديدم که عدم فحش دهی دوستان نمی تونه باعث حال گيری ما بشه.
1) اين شگردها فقط برای يکبار کشاندن مشتری ها به وبلاگتان مفيدند... به حرحال اگر می خواهيد خواننده دائمی داشته باشيد بايد به فکر کيفيت مطالبتان باشيد
2) نمی گم تعداد بازديد کنندگان و تعداد پيام ها برام مهم نيست...کلي هم مهمه ولی مهم تر از اون برام اينه که دوستای جديدی پيدا کنم و اين وبلاگم به يه درديشون بخوره.
3) من هر روز به کلی وبلاگ جديد سر می زنم و خب البته بازديد همه کسايی رو که بهم سر زدن رو هم پس می دم.
4) « برای دوست شدن و اين حرفا هيچ کدوم از اين شگردها لازم نيست. فقط کافيه يه کم صادق باشيم» (سکرتر!!)
5) اين شگردها از همه بيشتر باعث دردسر برای خودم شد...ديگه جرأت نمی کنم از کسی تعريف کنم!!
6) خودم بجز دو تا شگرد آخر از همه شگردهای ديگر استفاده کرده ام
......................................................
حرفهای متفرقه:
1000 تايی شدن وبلاگم مبارک
از همه کسانی که تولدم رو تو پيغامها يا تو دلشون! تبريک گفتن تشکر می کنم
امتحان رياضی رو هم بد ندادم. از دعاهای خيرتون ممنون. جبران می کنم!
پوريا 5 شنبه بينيم رو به زبون خوش تحويل می دی.
هدی خانوم هم مشکلات کامپيوترشون حل شد.
از همه کسانی که اين چند روزه از دير به دير آپديت شدن وبلاگم شاکی شدن معذرت می خواهم.

محمد

پيام هاي ديگران ()



پنجشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۱

اصول 9 گانه جلب مشتری(۲)

 2) در خلصه پرسه بزنيد! مطالب عرفانی جزو پرخواننده ترين مطالبند. اون تمثيل 3 پروانه و شمع و... عطار رو به کلی فراموش کنيد. سعی کنيد به سرعت از وادی های طلب و غيره بگذريد که نون تو وادی فناست...
هفت شهر عشق را عطار گشت.......حافظ هم از خم اين کوچه گذشت ........... شمام بدو تا دير نشده.....
3) سعی کنيد با بلاگرهای معروف پر خواننده دوست شويد. هر روز بهشان سربزنيد و حداقل 3-2 پيام مردمی! بگذاريد . بايد بدانيد که يک لينک از چنين آدمهايی از 10 لينک معمولی با ارزش تر است و يک لينک در متنشان هم که ديگر نگو!
4) اگر خواننده شما متوجه شود که وبلاگ شما بسيار پرخواننده است ممکن است بخواهد که شگرد (3) را روی شما اجرا نمايد که در اين صورت يک خواننده دائمی و ايضا يک پيام گذار! پيدا می کنيد. ساده ترين ترين روش برای نيل به اين مقصود دستکاری کنتور صفحه و گذاشتن يک عدد نجومی می باشد.
5) تازه واردها و وبلاگهای کم خواننده منابع بکری برای شما می باشند. به هر دو دسته کلی حال بدهيد و به آنها اطمينان دهيد که خيلی با استعدادند. نتيجه اش هم کاملا معلوم است.
6) سعی کنيد از يک شخصيت خيلی مهم در بلاگشهر انتقاد اساسی بکنيد. اگر در وبلاگش جوابتان را داد که خيلی خوش به حالتان می شود!
7) در n تا (هر چه بيشتر بهتر) Yahoo Group عضو شويد و هر مطلب جالب و با مزه ای که گير آورديد برايشان ميل کنيد. توجه: ذکر آدرس وبلاگ در پايان آنها ضروری است!
8) پر خواننده ترين وبلاگی که من ديده ام خيلی وبلاگ بی ادبی و بالای 18 سالی ای بود! ولی اين کار اصلا توصيه نمی شود.
9) با مساوی بودن همه شرايط اگر مونث باشيد خواننده های بيشتری داريد!

توجه: به همه کسانی که انتقاد کرده اند يا می خواهند بکنند توصيه می شود قسمت بعد را بخوانند!

محمد

پيام هاي ديگران ()



چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸۱

معذرت

 ببخشيد به خاطر اين امنحان لعنتی رياضی و فقدان يه نفر درسخون که بجامون امتحان بده! 8 اصل بعدی به اضافه توبه نامه گرگ رو از 5 شنیه ساعت 10 به بعد(بعد از گند کاری رياضی!) می تونيد بخونيد........................... يه کمی هم برای امتاحان ما دعا کنين........ممنون

محمد

پيام هاي ديگران ()



دوشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۱

اصول 9 گانه جلب مشتری

 
قبل از شروع بايد متذکر بشوم که اين دستوراعمل ها اصلا جدی بردار نيست. لذا از تمام کسانی که مطالب اين دستوراعمل رو به خودشون می گيرن نهايت معذرت خواهی رو می کنم. بازم می گم اين فقط يه شوخيه تو رو خدا ناراحت نشين!

1) طبق اصلی ترين قانون بلاگشهر« پيغام بگذاريد تا برايتان پيغام گذاشته شود.» البته اين کار شگرد های مختلفی دارد:
1-1) يکی از ضعيفترين اين شگردها اين است که يک پيغام مانند پيغام نمونه (الف) را نوشته copy کرده و در فرم نظرخواهی کلی وبلاگ paste کنيد.
نمونه الف: « سلام. وبلاگ قشنگی داری. خيلی قشنگ می نويسی. به من هم ي] سری بزن.فعلا بای!»
1-2) راه دوم اين است عبارات را هر بار تايپ کنيد و سعی کنيد با هم متفاوت باشند. (اينجوری خطر لو رفتنش کمتره)
نمونه ب: راست می گی ممد جون. به من هم خواستی سر بزن.
1-3) شما می توانيد در وبلاگهای معروف و پر خواننده جوری پيغام بگذاريد که بقيه کسانی که دارند پيغام می گذارند به کليک کردن روی آدرس شما ترغيب شوند. اين شيوه کليشه خاصی ندارد و کاملا به ذوغ و IQ شما بستگی دارد!
نمونه ج: وحيد جون ( آدم معروف) اصلا از تهديدت نمی ترسم کل اون ماجرارو نوشتم. متاسفم!
1-4) راه ديگر اين است که در يک مناسبت مهم پيام تبريک يا تسليت را برای خلق الله بفرستيد. تنها نکته مهم در اين شگرد اين است که بدانيد طرف شما از چه تيپ مناسبت هايی خوشش می آيد!
1-5) شگرد ديگر اين است که تبليغ تخصصی کنيد.
نمونه د: اگر می خواهيد در مورد تاريخ بخوانيد به من سر بزنيد

اين از اولين اصل، فکر کنم اين يکی رو اکثرا می دونستين و ازش استفاده هم می کنين... ولی منتظر 8 تای بقيه باشيد...


محمد

پيام هاي ديگران ()



شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۱

آن شب...

 آن شب در مزرعه غوغای عجيبی بود. شور و التهابی که تا آن روز هيچ کس در مزرعه نديده بود...
آخر قرار بود چند شاخه از خوشه های جو قرص نانی شوند که آخرين افطار مولا(عليه السلام) بود
...آن روزها نزديک است و من در دلم آن شور و اشتياق را نمی بينم...

«صبر داشته باش مولا خودش میدونه چه جوری دلها رو راهی خونش کنه» از سعيده خانوم
................................. اميدوارم

محمد

پيام هاي ديگران ()



شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۱

تبريک و................حسودی

 تبريک. بالاخره خانواده ما هم از صوفی ها پر بلاگرتر شد! بعد از من و علی اينم از جديدا:
لات جوانمرد برادر عزيز بنده که قراره از فردا شروع کنه و فکر می کنم درباره طراحی و انيمشن و 3D و اين حرفا باشه.
من حامد 15 سال دارم داداش علی پسر خاله دوم ما
و مهمان ويژه: خاله55 خاله عزيز همه ما (توضيح اينکه نه اون خاله که مامان علی و حامده و نه اون خاله که اون ور آباست!)
قابل توجه پريا خانوم که حالا می تونن همه اينها رو باهم تو سر ما بزنن! که البته اين کار (تو سر زدن مختص ايشون نمی شه. پريروز دم در خونه پوريا اينا اومديم خير سرمون سلام کنيم:
من-سلام
پير مغان-سلام، راستی اين3tar از فاميلای شماست؟
بازم من- سلام
خون- سلام، چرا پسرخالت نيومد؟
من بدبخت- سلام
لولک- سلام، اين پسرخالت چند سالشه؟
منِ...- سلام
آقا يوسف-سلام آقای سکرتر، پس پسرخالت کو؟
(ياس خانوم هم احتمالن تو دلشون همين حرفا رو زدن!)

ولی... ولی موقع خداحافظی يه اتفاق خيلی خوبی افتاد که به همه اين خفت ها!! می ارزيد: مامان پوريا به ما گفت که خيلی بامزه و جالب می نويسيد.......................
..................................... واين جواب محکمی بود به همه دوستان خوشگل ما...

ٌْْْضمنن اگه يادداشت پايينی رو بخونيد می فهميد که امروز يه خبرايی هست!!!

محمد

پيام هاي ديگران ()



پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۱

من فقط تا دو روز ديگه نوجوانم!

 به سبک انشاهای مجله وزين و مرحوم! گل آقا؛
موضوع انشا: نوجوانی
البته واضح و مبرهن است که چون ما تا دوروز ديگر بیشتر نوجوان نيستيم بايد هرچه زودتر اين انشا را بنويسيم. نوجوانی ما دوران خيلی خوبی بود. صد البته به قول بابامون همه چيز برای خودش مشکلاتی دارد. مثلا يه سری کارها رو که انجام می داديم بابامون می گفت اين کارا به تو نيامده و برايت زوده و يه سری کارهام به همين ترتيب برايمان دير بود و به قول بابيمان ديگر بزرگ شده بوديم.
احمد آقا دوست بابام [که روانشناسی خوانده] هميشه می گويد که هيچ کس نوجوانان را درک نمی کند. فرهاد پسر احمد آقا هم نوجوان است. او هم ضمن تأييد حرف پدرش می گويد که پدرش او را درک نمی کند. ولی من اينجوری نبودم. معلم زيستمان هميشه من را درک می کرد. او هميشه به من می گفت « پسر جان تو هيچ وقت آدم نمی شوی». البته چند تا از معلمهای ديگرمان هم مرا درک می کردند ولی نه به اين لطافت و مهربانی.
پدرام همسايه پايينيمون هميشه به من می گويد خوش به حالت. چون اون بيچاره الآن که سوم دبيرستانه از ساعت 6 صبح تا ساعت 7 بعدازظهر می ره مدرسه و می گويد خدا سال بعد را به خير کند. آقا سيروس بابای پدرام می گويد که« نوجوانان بايد فقط درس بخوانند وگرنه که می روند کوچه دنبال هزار جور کار خلاف.» البته من اصلا دنبال کار خلاف نمی روم چون هربار پدرام می گويد بابام نيست بيا خونمون فيلم ببينيم من نمی روم.
اين بود انشای ما درباره نوجواني

محمد

پيام هاي ديگران ()



سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۱

روزنامه وقايع الاتفاقيه

 روزنامه فوق الذکر، روزنامع دانشکده ماست که از قراری اولين روزنامه دانشجويی کشور يا به قولی خاورميانه! است. يه روز تو اين روزنامه يه مقاله انتقادی درباره استاد شيمی ما نوشته شد . جناب استاد هم خيلی بهشون برخورد و ناراحت شد و وقتی اين کار يه بار ديگه تکرار شد استاد شيمی سر يکی از کلاسا گفت که بخاطر اون مقاله قصد داره از دانشگاه استعفا بده بره! که البته چند ساعت بعد سر همون کلاس گفت که چون اون نويسنده بدبخت!اومد پيش من وخيلی ابراز ندامت! کرد من از تصميمم منصرف شدم.
يه مقاله طنز هم (بخونيد يخ!) درباره استاد فيزيک ما نگاشته شد که در کمال تعجب استاد هيچ به روی خودشان نياوردند! مام با خودمون گفتيم عجب استاد با جنبه ای! البته تو اون مقاله بيشتر از استاد تعريف و تمجيد شده بود تا انتقاد... ولی يه هفته بعد از چاپ سر کلاس حرف اون مقاله شد معلوم شد استاد اون مقاله رو اصلا نخونده بود . نتيجشم اين بود که جناب استاد جلسه بعد يه سخنرانی 15 دقيقه ای ابتدای کلاس ايراد کردن که مظمونش اين بود که تا نوينده اون مقاله رو پيدا نکنم و... ديگه اينجا درس نمی دم...
لابد می دونيد که دانشجوا قراره تو دانشگاه بلوغ فکری!!! پيدا کنن و مهارتايی مثل انتقاد پذيری رو ياد بگيرن!!!

محمد

پيام هاي ديگران ()



دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۱

ماه رمضون

 بازم داره بوی ماه رمضون مياد....و بازم دلم ياد پدربزرگم و کرده...پدربزرگی که فقط 2 سال از عمرم رو کنارش بودم...ولی هنوز هم از خيلی از کسايی که هر روز می بينمشون بهش نزديکترم...نمی دونم چرا هر سال ماه رمضون که می رسه خيلی دلم هواشو می کنه .... شايد عجيب باشه ولی هنوزم گرمای اون بوسه ای رو که موقع خداحافظی از پيشونيم کرد رو حس می کنم...با اينکه اون موقع فقط 2 سالم بود...بعدشم که همرزماش برگشتن با يه خبر عين بی خبری يا شايدم يه اميد خيلی دور..............................................
هنوزم وقتی ماه رمضون می رسه دلم هواشو می کنه.....

محمد

پيام هاي ديگران ()



یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۱

فقط برای رئال مادريد(قسمت دوم)

 تو اين يه هفته بی وبلاگی خيلی حرفا برای نوشتن داشتم. ولی با خودم گفتم اگه درباره رئال ننويسم شايد دوستان! فکر کنن خدايی نکرده کو اوردم!!
پس طرفدارای رئال بخونن:
توضيح واضحات: تنها دليل من برای تنفر!! از رئال فروختن يه بازيکن نيست.
رئال سال بعد به طور کلی عوض شد. رئالی که تا اون موقع اصلا نمی شد جای بازيکناشو رو کاغذ مشخص کرد يا اينکه ايکه معلوم کرد يه نفر{مثلا ردوندو!} قراره تو زمين چه کارايی رو بکنه عوض شد. از اون موقع اکثرا با سيستم 1-1-2-2-4 بازی می کنه يه سيستم که با سيستم های 2-4-4 قبلی فرق داره و البته يه جورايی شبيه سيستم تيم ملی فرانسه است. نه که سيستم بدی باشه ولی همين که يه تيم با يه روش ثابت بازی کنه يعنی اينکه به مربی های حريف اجازه می ده که ضدشو طراحی کنن. يکی از بهترين مربی های ضد طراحی کن! جناب هيتسفيلد مربی بايرنه. سال قبلش خيلی بد از رئال باختن ولی اونسال تونست خيلی قشنگ جبران کنه. اون شکست برای رئال خيلی سنگين تموم شد. چون راه شکست دادن رئال رو به همه نشون داد. من فکر می کردم دل بوسکه بعد از اون شکست سيستم تيم رو عوض کنه يا لااقل از اون يکنواختی تيم کم کنه و يه سری تاکتيک های جديد به سيستم اضافه کنه ولی در کمال تعجب! اصلا اين کار رو نکرد. رئال الان سه ساله که هيچ فرقی تو سيستم بازيش نداده و هر سال تنها کار مثبتی که انجام می ده اينه که يه ستاره به جمع ستارگان رو به افول خودش اضافه می کنه. که البته اين کار باعث می شه که خيلی از اوقات که تيم هنگ! می کنه اين ستاره ها با کارای انفرادی و خلاقانه می تونن بازی رو کاملا عوض کنن اگه نمونه هم میخواين :{بازی با بايرن (سال بعد) بازی با بارسلونا(تو مادريد، ليگ قهرمانان) بازی با لورکوزن و خيلی بازيای ديگه}
رئال تبديل به يه تيم پر ستاره شده که تنها هدف اين ستاره ها کسب افتخار و شايد محبوبيت باشه و هيچ کدوم قصد پيشرفت تو اين تيم رو ندارن... فيگو به طور قطع از سالی که به رئال اومده پيشرفتی نکره همينطور زيدان. برای رونالدو هم همچين عاقبتی تصور می شه!! اين ثابت بازی کردن رئال خيلی منو ياد منچستر ميندازه، و رئال هم اگه هر سال يه ستاره به جمع سترگان قبلی خودش اضافه نکنه مسلما عاقبتی بهتر از Man U ها نداره ...و اين خودش نشون می ده که رئال رو به افوله چون هر سال با اينکه يه ستاره جديد ابتياع می کنه فرقی با سال قبل نداره « و اين خود بيانگر نزول تيم در طول فصل قبل است!!!!»
اگه کسی بازم شکايتی داره من بازم دليل واسه حرفام دارم.........................


محمد

پيام هاي ديگران ()



شنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۱

يه نفر

 يه نفر بود که هيشکی ازش تعريف نمی کرد انگار که هيشکی کاراشو نمی ديد. عوضش خودش خودشو تحويل می گرفت. خيلی از خودش برا خودش تعريف می کرد. حالا چند وقته بعضيا دارن ازش تعريف می کنن... احساس می کنه بقيه دارن کاراشو می بينن... حالا ديگه از خودش برا خودش تعريف نمی کنه.با خودش جدی تر شده. داره ايراداشو می بينه. حالا ديگه اگه هيشکی هم ازش تعريف نکنه خودش از خودش تعريف نمی کنه...

محمد

پيام هاي ديگران ()



پنجشنبه ٢ آبان ،۱۳۸۱

فقط برای رئال مادرید(قسمت اول)

 فصل2000-99 من يکی از طرفدارای پرو پا قرص رئال بودم. اون موقع شايد من تنها کسی بودم که همزمان طرفدار بارسلونا و رئال مادريد بودم.خيلی ام دلم می خواست فينال رئال-بارسلونا رو ببينم (البته با قهرمانی بارسلونا). اون موقع رئال واقعاً منحصر به فرد بازی می کرد ميشه گفت برای آخرين بار در طول تاريخ فوتبال دو نفر تونستن در يه گوش با هم همکاری درست(چه در تهاجم، چه در تدافع) داشته باشن(روبرتو کارلوس-ساويو). واين شيوه که 2 يا 3 نفر پشت به مدافعان حريف ايستاده و انقدر با توپ زيبا بازی کنند تا بالاخره يه نفر از خط دفاعی حريف بگذره مخصوص همون سال رئال بود بازيکنايی مثل ردوندو، سيدرف، کارلوس، رائول، ساويو، آنلکا و... واقعا با هم هماهنگ بودن.
اونسال دوستام اکثرا طرفدار منجستر بودن. من پيش بينی فينال رئال بارسلون رو کردم ولی اکثرا فکر می کردن فينال بين منچستر و چلسی باشه مخصوصا وقتی که چلسی تو ديدار اول 1-3 بارسلونای محبوبم رو برد...خلاصه اينکه اون زمان رئال نصف اين هم طرفدار نداشت. (تو دبيرستان ما که حدود 60% طرفدارMan.U! بودن.) بالاخره رئال قهرمان شد و ردوندو بهترين بازيکن مسابقات شد.
بعد از مسابقات Euro 2000 بود که خبر رفتن فيگو به رئال همه رو شوکه کرد. من يه کمی ناراحت شدم ولی همش تو اين فکر بودم که اگر سمت راست رئالم مثل سمت چپش بشه ديگه چی ميشه؟! ولی بعد يه خبر ديگه همه چيزو عوض کرد و رئال ستاره بی چون و چرای خودش ردوندو رو فروخت به آ.ث. ميلان اونم بدون رضايت ردوندو... از اون روز بود که من از رئال خيلی بدم اومد و همش يه سوال تو ذهنم بود که چرا رئال حاضر شد ردوندو رو بفروشه ولی بعد با اتفاقايی که افتاد دليلش رو فهميدم...
فکر کنم اگه دو قسمتيش کنم بهتر باشه چون خيلی طولانی ميشه... فردا می تونين درباره اون اتفاقا بخونين...

محمد

پيام هاي ديگران ()



چهارشنبه ۱ آبان ،۱۳۸۱

يک شب در خانه صوفی ها

 توجه: اين داستان کاملا واقعی است!
1) چون من اون شب عينک کذايي مو نبرده بودم اکثر دوستان پس از يک وقفه چند ثانيه ای متوجه تغييرات در ساختمان صورت ما می شدند. بعضی از آقايون هم اولش مارو بجا نياوردند... در اينجا بو که پی بردم « که همين لباس زيباست نشان آدميت»
2) به بعضی از دوستان هم که تازه معارفه شديم، وقتی می پرسيدند وبلاگ شما چيه و ما می گفتيم، می فرمودند آهان، آهان و خيلی تابلو بود که اسممان هرگز به گوششان نخورده بود {می خواستند روحيه بدند}
3) وقتی تازه داشتيم باجو محيط آشنا می شديم يهو فيوز برق پريد و ما چند دقيقه ای را در تاريکی محض (شايد هم کاربردی)گذرانديم. وقتی برق برگشت که بعضی از دوستان تا آرنج داخل سفره نان و پنير بودند و لولک مريض هم تازه يه گوشه ای پيدا کرده بود و ولو شده بود که مجبور شد سريع خودشو جمع و جور کند.
4) در يک جلسه توجيهی قبل از شروع مراسم جناب سفير از ما توصيه اکيد گرفتند که در اين مراسم کسی، کسی را با اسامی وبلاگی صدا نزند و برای اطمينان چندين بار اسامی کوچک همه دوستان را برای همه مرور کرد. اما وقتی کربلايي رهام [که توجيه نشده بود] می خواست بزند زير آواز گفت چون بيت، بيت صاحب وبلاگ در اوح تنهايي است اين دو بيت رو اول می خونم و بعد دو بيت خواند که در هر مصراع سه چهار بار عبارت در اوج تنهايي آمده بود و در اين هنگام قيافه سفير جان کاملا ديدنی بود {به گمانم اگر رهام همينجوری ادامه می داد و برای چند نفر ديگر هم شعر می خواند سفير يه بلايي سرش می آورد}
5) اول مجلس آقا پيام(برادر پوريا) دعای عهد خواند. تا ما در وبلاگمان دعای عهد نوشتيم همه ياد گرفتند.
6) وقتی مجلس به اوج خودش رسيده بود و پوريا هم اون وسط حسابی شور گرفته بود لولک جان هوس فرمودند با شکلات و موز! پوريا، رهام و خاطرات را مورد هدف قرار دهند. يک مرد شريفی که حدود 50 سال هم داشتند هم در ميان پوريا و خاطرات نشسته بودند که حدود 90 درصد اشيای پرتابی به ايشان برخورد کرد. البته ايشان خيلی بزرگوار بودند و به روی خودشان هم نياوردند.
7) باز هم در شور مجلس متوجه شديم ک پوريا هر چند ثانيه يکبار به صورت نيم خيز جلوی دوربين بلند می شد.{خدا می داند شايد می خواست خواهرش، مادرش و وغيره اش او را در تلويزيونی که در قسمت خانم ها نصب شده بود حسابی ببينند...}
8) اين نکته هم نبايد فرموش شود که از ميان همه پرشين بلاگي ها فقط دنيا زده در امور ميوه و شيرينی و شام و غيره کمک می کرد (خب حقش هم بود که 3 پرس شام بخوره، نه؟)
9) وقتی دم در داشتيم با دوستان خداحافظی می کرديم فائزه خانوم(ورود دخترها و غيره ممنوع) با ماتيزشون عملياتی شامل (يک دنده جلو + يک دنده عقب سريع+ یک take off )انجام دادند و در اين هنگام لولک هم که می خواست کم نياورد سعی در اجرای همين اعمال با رنوی سفير بيچاره داشت که يکبار پای دنيا زده زير سپر گير کرد دو سه بار هم خود امام زمان پوريا رو نجات داد...
10) باز هم در هنگام خداحافظی مقايسه ما [دوستان پوريا] و دوستان پيام [برادر پوريا] ديدنی بود اونها از 10 نفر 8 تاشون کت و اينها داشتند ولی از بين ما فقط پير مغان اين تيپی بود. البته در مقايسه خود پوريا و برادرش هم به همين نکته ميرسديم [ اين به اون در]
11) برگشتنه بنده و جناب پير مغان و لولک و جناب حديث با ماشين سفير برگشتيم. عليرغم اصرار سفير لولک پشت فرمان نشست. هنگام عبور از هفت هشتا سرعت گير خيابان ايران زمين اين صداهای تکراری به گوش می رسيد : «لولک جان ترمز، لولکِ...ترمز، ... ترمز، تالاق(صدای برخورد سپر يا شاسی به سرعت گير)»...
12) و اينجا بود که برای اولين بار لولک عزيز کم آورد... در فاصله صد متری يک عدد پليس، لولک زد زير ترمز و گفت سفير بيا بشين پشت فرمون من گواهينامه ندارم!!! جناب حديث هم به کاملا حرفه ای یانه! رفتند و چرخ های ماشين را بازديد کردند تا آقا پلِسه بو نبره...
13) وقتی به ميدان صنعت رسيديم و ديديم چقدر سوت و کور است به پيشنهاد لولک مهربان و تصويب جناب سفير بنده را تا ميدان ونک رساندند... خدا خيرشان دهاد

ديگه هیچی نمی نويسم تا تو نهضی بمونه.....

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ