|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
یکشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۱
وقتی آرش خوشخو تو مهر، ورزشی می نوشت...خیلی تنها بود اسم صفحه اش رو هم گذوشته بو « تنهایی های یک دونده استقامت». منم فکر می کردم اگه کسی اینجا هم ورزشی بنویسه به همین عاقبت گرفتار می شه تا اینکه دیدم نه یه چند نفری هستن که به قول بچه ها گفتنی عشق فوتبالن... پس با اجازه همه کسایی که از فوتبال بدشون میاد: شنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۱
از همه متشکر...وقتی پيام ها رو خوندم حس کردم بی خودی اين همه کشش داديم...دوستی ارزشش خيلی بيشتر از اين حرفاست...جمعه قرار بود بريم کوه...بهش زنگ زديم که بياد ولی حيف خونه نبودن...ولی حتما امشب دوباره بهش زنگ می زنم...ولی اينبار بدون ترديد... پنجشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۱ می خوام راجبه دوستی صحبت کنم که دارم یواش یواش از دست می دمش..داستان دوستیمون طولانیه از اول راهنمایی تا آخر پیشدانشگاهی... سال آخرم ما 5 نفر بودیم که همیشه با هم بودیم...ولی زد و از بخت بد فقط اون بابا قبول نشد..[.می دونید کسایی که تازگیا کنکور دادن خودشون می دونن که مثلا بین رتبه 300 و 3000 واقعا هیچ فرق علمی وجود نداره فقط اون بابا اون روز رو فرم نبوده مثلا خود من تو کنکور آخر سنجش رتبم هزار پونصد و خورده ای شد و چند هفته بعد تو سراسری چهار صد و خورده ای شد] خلاصه بعده اینکه نتیجه کنکور اومد هیشکدوم از ما چارتای دیگه نتونستیم بهش زنگ بزنیم...یعنی خود من چند بار تا پای گوشی رفتم ولی گفتم بذا یه چند روزی بگذره بعد..دوستمون هم تو جشن فارغ التحصیلی نیومد..البته اینبار زنگ زدیم دعوتش کردیم.الآنم هر وقت می خوام بهش زنگ بزنم نمی تونم...اونم حق داره خب بعد از اعلام نتیجه هیشکی بهش زنگ نزده شاید فکر کنه اینا چون دانشگا قبول شدن خودشونو گرفتن و ...ولی هنوزم من تو این فکرم که چجوری یه رفاقت تازه رو شروع کنم... چهارشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸۱
تقدیم به عاشقانی که چهل صباح با فرشتگان هم نوا بودند: دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۱
من همیشه به آثار بعضیا علاوه بر اینکه از لحاظ محتوایی نگاه می کنم سعی می کنم از طرز نوشتنشون هم یه چیزایی یاد بگیرم.کسانی مثله جلال آل احمد. کیومرث صابری.منوچهر احترامی. ابراهیم نبوی (وقتی تو مهر می نوشت). ابولفضل زرویی.شهرام شکیبا. محمد حسین معززی نیا. یوسفعلی میرشکاک. استاد زرین کوب و خیلیای دیگه. این چند وقت که وبلاگ می خونم وبلاگایی رو دیدم که می شه اینجوری بهشون نگاه کرد.نه اینکه بگم آخر نویسندگی و این حرفا هستن ولی برای من خیلی چیزا واسه یاد گرفتن دارن...خلاصه این وبلاگا رو من همیشه 2 بار می خونم: یکشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۱
پسر خاله ما هم متولد شد. حتما يه سری بهش بزنين. خيلی قشنگ می نويسه. فکر نمی کردم!! شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۱
اين اراجيفی که من به عنوان سفرنامه نوشتمو نخونين. اگه کسی ميخواد بدونه تو سفر چی گزشت به يکی از اين دو يا هر دو! مراجعه کنه. جمعه ۱٩ مهر ،۱۳۸۱
سفر ما خیلی خوش یمن بود.چرا؟ چون همون اولای راه افتادن ایران در ضرابات پنالتی مقتدرانه! پیروز شد. تو راه هم که اتوبوس دست کمی از پروازهای خط هوایی امارات نداشت. بس که چیز بهمون دادن خوردیم. البته یه کم! مهمانداراش کت و کلفت بودن که ان شاءا... تو قرارای بعدی حل می شه. دستشون درد نکنه خدا یک در دنیا و صد در آخرت بهشون بده. ما هم با یه سری از دوست های خیلی خوب (هر کلمه یه لینکه در کلیک کردن دقت کنین) آشنا شدیم و قول دادیم که هی بریم واسه هم پیام بذاریم و هی کنتور همدیگره بالا ببریم. سر شام هم یکی از بچه ها (لینکش نمی کنم شاید ناراحت بشه) پیشنهاد داد که در دو هفته آتی خودکشی کنه و ما هم هر کدوم ماجرا رو کامل تو بلاگامون بنوسیم تا گروه بالا بیاد (جناب جامعه شناس ما همه گوش به زنگیم). پنجشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۱
بعد از سلام چهارشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸۱
اینکه باید برم و خودم می دونم ..........اینکه تنهایی می رم رو هم می دونم دوشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۱ سر کلاس شیمی اتفاق جالبی افتاد. استاد یه سوالی کرد که هیچکی نتونست جواب بده بعد استاد گفت مگه اینجا بچه های علامه حلی نیستند. مام 4 نفرعلامه حلی ای! بودیم که اون موقع از فرط خجالت. یا شایدم ضایگی هیشکدوم اعلام موجودیت نکردیم بعد هم استاد در کمال تعجب سخنرانی مفصلی! در مزایای دانش آموزان علامه حلی ای ایراد کرد و از اینکه تو کلاس هیچ علامه حلی ای ای! نیست ابراز تأسف کرد. یکشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۱ یکی از دوستامو (امیر جبلی) بعد از 11 سال پیدا کردم. اول ابتدایی باهم رفیق بودیم. سال بعد از مدرسمون رفت و دیگه نتونستم پیداش کنم تا وقتی که اسمشو تو روزنامه دیم. مکانیک شریف قبول شده. بعدش یه روز صبح که کلاس نداشتم با کلی شور شوق پاشدم رفتم یه سری بهش بزنم و غافلگیرش کنم. وقتی دم در دانشگاه رسیدم به روال دانشگاه خودمون سرمو انداختم زیر و رفتم تو که یه نگهبان عصبانی {با حالتی که یه تروریست رو با 12 کیلو T.N.T گرفته باشه} ازم کارت خواست. من خوش خیال هم کارتم رو نشون دادم. یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و با بی اعتنایی گفت برو اونور برگه عبور بگیر. رفتم اطاقک شیشه ای برای گرفتن برگه عبور! یارو وقتی کارتمو دید پرسید برای چی می خوای بری تو؟ گفتم میخوام دوستمو ببینم. گفت باید بری خوابگاه. گفتم خوابگاهی نیست. یه کمی! عصبانی شد: پسرجان برای دیدن دانشجو باید بری خوابگاه!!! و کارتمو پس داد. 2 ساعت دیگه کلاس داشتم. نمی صرفید برم خونه. وقتی داشتم با تاکسی به سمت میدان انقلاب برمی گشتم احساس یه زندانی رو داشتم که بهش مرخصی ندادن... یکشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۱
Dear you سهشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۱ ٥:٢٠ ب.ظ || محمددوشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۱
امشب از خود تهی ام گرم با باده امشب از خانه برون آمده ام آماده
یکشنبه ٧ مهر ،۱۳۸۱
مثل دیدن یه خوابه یکشنبه ٧ مهر ،۱۳۸۱
با عرض سلام یکشنبه ٧ مهر ،۱۳۸۱ ۱٢:۳۸ ب.ظ || محمدیکشنبه ٧ مهر ،۱۳۸۱ ۱٢:۳۱ ب.ظ || محمد |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
