نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۱

محمد

پيام هاي ديگران ()



دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۱

آنها دير رسيدند...

 

روستاييست اطراف کربلا... روز عاشورا ندای هل من ناصر ينصرنی حسين (ع) را می شنوند... به سمت کربلا می شتابند....
روستاييست اطراف کربلا... مردانش دير می رسند. خيلی دير.. خيمه ها سوخته اند.. گوشواره ها به غارت رفته اند و نيز انگشت با انگشتری...
چيزی که برايشان می ماند حسرت است... که زخمی است بر دل تمام شيعيان... که آن را مرهمی نيست جز ظهور منتقم... زخمی که هر سال عاشورا سر باز می کند... زخمی که بر آن مرهمی نيست جز...
چه می توانستند بکنند... بر تقدير الهی چاره ای نيست.. جز ناله... جز فرياد... و جز آهی از دل...
روستاييست اطراف کربلا... از آنسال هر عاشورا می دوند. از طويريج تا قتلگاه... تا حسرت شهادت در رکاب او را تسلی باشد...
30 سالی می شود که از عراق اخراج شده اند. اين سالها در قم کربلايی ساخته اند... و طويريجی... هر سال بعد از نماز ظهر می دوند... و هرسال هم وقتی می رسند که خيمه ها سوخته اند...

سالها پيش علامه بحرالعلوم ناظر بر اين صحنه بوده اند. ناگهان عمامه رو به گوشه ای پرتاب می کند؛ کفشها را می کند و بر سر زنان با طويريجيان همراه می شود. همراهانش او را باز می دارند ، به خاطر کهولت سن. با دست آنها را کنار می زند و ادامه می دهد... بعد ها می گويد مهدی (عج) را ديدم با همان هيبت در ميان جمع می دويد... بر سر می زد.

صدای اذان ظهر به گوش می رسد. به سمت گلزار شهدا می روم... به نماز نمی رسيم. خدا خدا می کنم به موقع برسيم. در راه از خيمه ها می گذريم. هنوز آتش نگرفته اند. جمعيت زيادی برای تماشا آمده اند. به زحمت از ميانشان راهی پيدا می کنيم، به سمت گلزار شهدا. کمی جلوتر شمريان با شمشير های آخته و اسبان آماده منتظرند... منتظر پايان اذان... تا... به گلزار می رسيم. طويريجيان هنوز حرکت نکرده اند... خدا را شکر... نماز تمام می شود. همه می دوند.بر سر می زنند. واحسين...
ميانه های های راه دود از خيمه ها بلند می شود... طوری بر سر می زنند که گويی امروز عاشوراست و خيمه ها هم خيمه های اهل بيت... ابد ولله ما نينس حسينا... خدا را قسم تا ابد فراموشش نمی کنيم...
نمی دانم... يعنی ممکن است منتقم (عج) .... شايد وقتی بر سر می زند ديده باشمش... شايد وقتی می گفتيم اليوم اليوم تعزی فاطمه(س) صدای گريه هايش را شنيده باشم.... يعنی ممکن است.. با او دويده باشيم... با او...
می گويند هنگامی که مهدی (عج) ظهور می کنند خيليها می گويند او را قبلا ديده اند... در هيبت فردی عادی... و نمی شناختندش...
يعنی چشمانم توانايی نگريستن به او را دارد... يا مهدی(عج)...

محمد

پيام هاي ديگران ()



سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۱

يا حسين(ع) ...

 

امام حسين (ع) در روز عاشورا: « غضب خدا بر يهوديان آنگاه شدت گرفت که برای خدا پسر قرار دادند، و بر نصاری آن زمان که خدا را سه گانه دانستند و بر مجوس وقتی که خورشيد و ماه را پرستش کردند. خشم خدا بر امتی سخت شد که برای کشتن پسر دختر پيامبر خود هم داستان شدند.»

امام صادق (ع): « از پدرم شنيدم که می فرمود : چون امام حسين با عمر سعد تلاقی نمودند و جنگ برپا شد خداوند نصرت خود رو فروفرستاد تا آنجا که بر سر حسين (ع) سايه گسترد، و آنگاه امام مخير شد بين پيروزی بر دشنمنانش و لقای پروردگارش، او لقای پروردگارش را برگزيد. »

امام صادق(ع): بعد از شهادت حسين (ع) فرشتگان به ضجه درآمدند و عرض کردند: پروردگارا اين برگزيده تو حسين و فرزند برگزيده است و فرزند دختر پيامبر توست. در پاسخ ملائک، خداوند سايه مبارک « قائم آل محمد (عج)» را برافراشت و فرمود: با دست اين انتقام حسين را می گيرم.»

کتاب لهوف را ورق می زنم. برای پيدا کردن اين حديث ها. می خوانم راويان آن روز پيکر حسين(ع) را از زيادی نيزه هايی که برآن نشسته بود به خارپشت مانند کرده اند...
امام صادق (ع): « بر بدن مبارک حسين (ع) اثر سی و سه نيزه و سی و چهار شمشير بود.»

نمی توانم بيشتر بنويسم...

يا حسين...


حديث ها از کتاب لهوف سيد بن طاووس

محمد

پيام هاي ديگران ()



پنجشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۱

قربانی بزرگ

 

ابراهيم(ع) آماده می شود نذرش را ادا کند... کارد بر گردن اسمعيل(ع) اثر نمی کند؛ چه شده است؟ ... و فديناه بذبح عظيم... قربانی بزرگ... چه کسی پذيرفته است جای او قربانی شود؟... قربانی بزرگ...
محمد(ص) از نسل اسمعيل(ع) است... حسين و منی و انا من حسين... حسين از (نسل) من است و (نسل) من از حسين...
قربانی با همه کسش وارد قربانگاه می شود... با عباس.. با علی اکبر.. با علی اصغر... اعوذ بک من الکرب و البلاء....

محمد

پيام هاي ديگران ()



چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۱

...

 

و فديناه بذبح عظيم (صافات-107)

محمد

پيام هاي ديگران ()



سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۱

در حاشيه سفر (4)

 

6) يوسف، ساسانيان، لولک، فرامرزی، سايموند. اين افراد به احتمال زياد دينی سوم ابتدايی را پاس نکرده اند. اگر هم کرده باشند به حتم در امتحان پايان ترم از آن داستان وضوی پيرمرد وامر به معروف و اينها سوالی نيامده بوده.
ما (جمعيتِ...) در راه برگشت از توس (همانند راه رفت) مشغول آوازه خوانی بوديم. اکثرا آواز های عرفانی و خوب و حتی آواز های قبل از دهه 30! و گاها آواز های اون وری. اين کار عامرين خمسه رو به خشم آورد. و باعث شد بر ضد ما اقدامهای ارزشی کنند. آن هم با روش بسيار توپ، که گفته می شود در جلد دوم قرآن به آن توصيه زيادی شده است. خلاصه همه ما رو ممنوع الصدا کردن. و با چماق جلوی گفتمان های موزون ما رو گرفتند. البته ما اصلا اهل کم اوردن نبوديم و نيستيم ولی به هر حال کوتاه اومديم. و به همان آواز های دهه 30 فردوس و بعد از اون هم به تلاوت شحاط فردوس انور و شيخ الکيميا گوش جان سپرديم.. (به قول لولک: قرآن، به قول آدمهای معمولی: تواشيح و ادعيه!)
بعد از اون هم جناب عامرين می خواستن اين رو از دل ما در بيارن. برامون بستنی و اينا خردين. مام بستنی و اون مسائل را يک جا (البته تو دستشويی هتل) از دلمون در اورديم.
7) اين که آدم در يک اردوی چند روزه سوتی بده خيلی چيز عجيبی نيست. ولی من نمی دونم چرا بعضيا خيلی تلاش می کنن سوتی هاشون مخابره نشه. اون هم سوتی های بسيار جزئی! جناب عمه خانوم در هنگام عکاسی با دوربين ديجيتال فرموده بودن چرا فيلم رد نکرد! اين به خودی خود آنقدر سوتی بزرگی نبود که يک شماره از حاشيه ها رو به خودش اختصاص بده. ولی اقدامات عمه خانوم برای مخفی نگه اشتن اين سوتی اهميت خاصی به سوتی فوق الذکر داده است. ايشان 30 بار از من خواستن که اينو ننويسم.. 35 بار تهديد کردن که اگه بنويسی همه خانوما بر ضدت متحد می شن و پدرت رو در ميارن!!
بعد هم که بولک اين سوتی رو بر ملا کرد. عمه خانوم د رکامنتی چند! فرموده اند: « من اين سوتي رو تكذيب ميكنم .....چون اونايي كه بولك جان(!!! تعجب سکرتر) اين خبرو برات آوردن اصلا صلاحيت ندارند... ولي خودمونيمو معلومه آخرش تورو خريدن ........گذشته از اين مسائل بنده از همين جا اعلام ميكنم كه اين مطلب و سوتي اشتباه به عرض شما رسانده شده و دسيسه اي بيش نيست ... ميتونيد از عقلا بپرسيد.» که البته ايشون در بياناتشون عقلا رو مشخص نکردند.
8) اقدامات امنيتی در قطار بسيار کامل انجام می شد. واگن خانوم ها به طرز خفنی محافظت می شد. فقط چند نفر بودند که حق عبور و مرور در واگن فوق را داشتند:
الف) خواجگان حرم سرا: يوسف و رضا
ب) ساسانيان: به روايتی خودش دربون واگن بود. و صد البته با اون ابعاد کسی جرات نمی کرد چيزی بهش بگه!
ج) لولک: نه که يه کم قدش کوتاهه، خيال می کردن سنش هم کوتاهه!
د) پوريا: خب اگه شمام تو سفر 2 تا سکته ناقص زده بودين، همه مراعاتتون رو می کردن. با وی مثل عابدزاده در روزهای اوج مريضی رفتار می شد!
* البته گاه گداری به کيميا نيز اجازه داده می شد ملاقاتی چند با عمه خانوم داشته باشه!
9) حرف کيميا شد. از آنجا که خانوم کيميا رفيق فابريک عمه خانوم می باشد، تمام سعی کيميا تو اين سفر اين بود که بعد از سفر عمه خانوم کلی ( خيلی بيشتر از اين حاشيه ها) از محسنات کيميا برای خانومش تعريف کنه. برای اثبات: قبل از نماز صبح تو حرم: کيميا به تريپ داغون خواب آلود به ما ملحق شده قبل از سلام و عليک می گويد: عمه خانوم با شما اومد؟ و وقتی ما می گوييم نه تريپ کيميا صد برابر داغون تر می شود!
10) در اولين تشرف قرار بود همه به طور دسته جمعی وارد بشيم. دم در اصلی وايساديم. قرار بود دو سه نفر يه چيزايی بخونن و ما هم زمزمه کنون وارد شيم. تا اون بنده خدا اومد شروع کنه به خوندن، خانوم ها در اقدامی نمادين به سمت حرم راه افتادن... و مراسم آقايونه انجام شد. اين مراسم حدود 20 دقيقه طول کشيد. دم در ورودی (اين ورودی نه ها) به حرم يهو ديديم پشت سرمون کلی خانوم هم دارن ميان. اول گمان کرديم خانوم ها سرشون به سنگ خورده و برگشتن و بعد ديديم که نه. خانوم هايی ديگه البته به همراه آقايونی ديگه داشتن مارو همراهی می کردن و فيض می بردن!
11) تو اين چند سالی که ما با قطار مسافرت نکرده بوديم سيستم امنيتی راه آهن خيلی پيشرفت کرده. مثلا وقتی ما اوايل سفر ساکت (خـ...) رو به زور کشيديم تو کوپه و داشتيم يه کم! آب روش می ريختيم يهو پيراهن ساکت پاره شد. در اين هنگام وی داد زد :« جــ.....ـــر خوردم » هنوز ميم آخر جر خوردم از دهنش خارج نشده بود که مامور قطار با اسلحه و دستبند دم در کوپه حاضر شد و گفت کی جر خورده؟؟
12) ما جنبه نداريم. همين. توضيح می خواين؟ من و بولک و ساکت و شهاب و حديث و پای لرز و... رفته بوديم خير سرمون قليون کشی. بعد که اومديم بيرون جو گرفته بوديم خيال می کرديم چيز ديگه کشيديم. از اونجا تا هتل دستامون رو داده بوديم به هم انواع و اقسام سرودهای انقلابی و غير انقلابی رو داد می زديم. اصلا هم به نگاه تعجب آميز بقيه مردم کاری نداشتيم. انقدر تابلو شده بوديم که شهاب و زهير برای حفظ آبرو از اون طرف خيابون راه می رفتن!
13) ممممم آدم بايد خودش عاقل باشه. بعد می گين چرا طرف داره پول پارو می کنه. ساکت بی چاره کلا يه نيم سکه به خاطر بهترين وبلاگ مذهبی شدن برده بود، 8000 تومن به ما کله پچه داد. بعد جناب مهندس سايموند(..) بابت پنتيوم فورشون فقط با يه حليم 300 تومنی قضيه رو هم اوردن.
1+13) در سری مسابقات پلی استيشن ايرباس حرف اول رو می زد... او با قاطعيت تمام حريف ها را ( که ميشه فقط همون بولک) قلع و قمح کرد و به مقام قهرمانی رسيد.
2+13) لولک در داخل اتوبوس به عقد ياس منگولا دختر ديده بان اينا دراومد... ساکت هم خطبه خوند. فکر کنم ديگه اين قضيه رو فقط خواجه حافظ شيرازی ندونه. پس احتياجی به توضيح بيشتر نيست.
3+13) لولک و پوريا به خاطر اندکی پول تا کمر داخل حوض فردوسی اينا رفتن. ( اين دو تا خبر رو خلاصه نوشتم تا حرص لولک در بياد! پدر خودش رو دراورد تا هه جا تيتر اول حاشيه ها باشه ولی...)

محمد

پيام هاي ديگران ()



جمعه ٩ اسفند ،۱۳۸۱

شکر ميون حاشيه!

 

1) قراره يه عده نصف روزشون رو با بچه های بی سرپرست بگذرونن. قراره منم جزوشون باشم. نه به خاطر اينکه آقای کيانفر کلی هدوونه زير بقلم گذوشته. و نه به خاطر اينکه تو انجمن خيريه حلقه راهم ندادن و می خوام کم نيارم...
2) چهر شنبه با جناب کيانفر و اتاق عزيز رفته بوديم برای هماهنگی های لازمه. خودم شاهد بودم چقدر زحمت می کشيدن. 170 جا سر زدن. کلی جا هم روزای قبل سر زده بودن. اساسی دارن وقت می ذارن. البته بگذريم که تنها اثر بنده اون روز اضاف کردن کرايه تاکسی و پيراشکی بود!!
3) من خيلی دوست دارم کسی رو شاد کنم. تو خاطره های خوش کسی نقش داشته باشم. مخصوصا اگه اون طرف خيلی خاطره خوش تو زندگيش نداشته باشه.
4) فکر نمی کنم اينکه بجه های بی سرپرست چه مشکلاتی دارن و کمک کردن بهشون چقدر کار خوبيه احتياج به توضيح داشته باشه.
5) قابل توجه دوستانی که تو موسسه های خيريه عضو هستن؛ فکر نمی کنم اگه آدم دو تا کار خير بکنه به جايی بر بخوره!
6) اين کار خيلی کار خوبيه. بهوونه نيارين.حتما شرکت کنيد.
7) اگه الان جو گرفتَتِتون و می خواين شرکت کنيد سريع بريد اينجا و اعلام آمادگی کنيد. سريع! چون ممکنه از جو گرفتگی خارج شين.

محمد

پيام هاي ديگران ()



سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۱

در حاشيه سفر (3)

 

1) روز اول بعد از زيارت، انار، سايموند، فرامرزی و يوسف مشغول بحث های کارشناسی در باب آدرس هتل بودند. بعد از کلی بحث هنوز سايموند آدرس رو نگرفته بود. قرار گذاشتند هر کدام از آقايون سه تا از خانوم ها رو تا هتل برسونه. تريپ آقايون کاملا مثل « راه بلد» های کوير لوت بود. حسابی خودشان را گرفته بودند. سايموند هنوز داشت آدرس را با خودش مرور می کرد.يک دسته از خانوم ها رسيدن. آقايون در اقدامی هماهنگ ساعتهای خود را نگاه کردند. 3 دقيقه تا قرار مانده بود. آقايون با همان تريپ فوق الذکر به خانوما گفتن يه لحظه صبر کنيد بقيه خانوما هم بيان تا برسونيمتون. خانوم ها در اقدامی نمادين گفتند که راه را بلدند. خداحافظی کردند و رفتند. اين حادثه يکبار ديگر برای دسته دوم خانوم ها تکرار شد. آقايون يک مقدار ضايع شدند. سايموند هنوز داشت آدرس را می پرسيد.
2) نصفه شب ها که از حرم بر می گشتيم آقايون خانوم ها رو می رسوندند. منتهی اينبار با تريپ آرنولدی. شب اول هم بنده باديگارد دو خانوم شدم که قبلا هم افتخار آشنايی باهاشون رو نداشتم (تريپ رو درواسی و اينا) من تا قبل از اون هميشه پياده طی طريق می کردم ( بعد از اون شب هم به هکذا) برای همين وقتی به محل تاکسی گرفتن رسيديم يهو ديدم اسم اون چهار راهی که بايد به راننده بگيم رو نمی دونم. از شانس من خانوما هم نمی دونستن. ولی خوشبختانه موبايل همراشون بود. زنگ زدن از پوريا پرسيدن. چهار راه بی سيم. يه کم ضايع شدم.
3) آقای رمضانی قرار بود سات 3:30 بامداد به وقت محلی يه کاروان زيارتی از هتل به حرم رو هدايت کنن. بگذريم که ما اون شب تا ساعت 3:45 مشغول کله پاچه خوردن بوديم. (اسناد در اينجاموجود است.) آقا رضا که خواست بره به بنده هم امر کردن که باهاشون برم. انار و پای لرز هم همرامون اومدن. 4 نفره رفتيم برای بردن کاروان.گويا همراهی به ما نيومده. اونجا متوجه شديم که کاروان فقط يک نفر می باشد. ما هم کم نيورديم و 4 نفره همون يک نفر رو همراهی کرديم.
4) انار دم در حرم دوربين ديجيتالش رو به يکی از خانوما ( که نمی شناختش) داده بود تا بياره هتل. حالا که برگشته بود هتل نمی دونست دوربينش رو بايد از کی بگيره. تنها چيزی که يادش بود اين بود که اون خانوم محترم عينکی بودن. پس از همفکری های انار و مهندس ساکت، به اين نتيجه رسيدن که انار دوربين رو به فيلسوف عينکی داده. انار و ساکت در معيت يک سکرتر پيش جناب فيلسوف رفتند. با تريپ پوآرو در 10 دقيقه آخر فيلمهاش.
ساکت : سلام. اگه ميشه اون دوربين رو لطف کنيد
فيلسوف : ببخشيد، کدوم دوربين
انار: همون که تو حرم بهتون دادم.
فيلسوف: چی؟ به من؟
انار و ساکت: بله. دوربين ديجيتال فلان مدل ( مدل دوربين برای جلوگيری از تبليغات سانسور شد )
خلاصــــه از اين دو مجود اصرار و از اوشون انکار. وقتی ديدن به نتيجه ای نرسيدن خدافظی کردند. انار با تريپ خر پولی گفت اصلا پولش برام مهم نيست، عکساش مهمن. اين دو نفر همين جور هاج و واج مونده بودن که IQ بنده به دادشون رسيد. يه خانوم عينکی ديگه پيدا شد و دوربين نيز. اين موقع بود که انار و ساکت به کار زشت خودشون پی بردند. وای وای وای. و در نهايت ندامت و پشيمانی به درگاه (اه.... شماره اتاقشون يادم رفت... به هر حال) رفتن و از جناب فيلسوف عذر خواهی نمودند. در اين حالت قيافشون خيلی ديدنی بود!
5) يه توصيه ای هم برای دوستانی داشتم که هنوز وبلاگ ندارن و می خوان داشته باشن: اسم وبلاگتون رو طوری بذارين که در مواقع هل شدگی شما رو آقای ميوه يا خانوم لواشک صدا نکنن. حالا کيا اين سوتی ها رو دادن بماند.

محمد

پيام هاي ديگران ()



شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱

در حاشيه سفر (2)

 

ساکت، شهاب، انار، من، بولک(يادمان) + ايرباس، کيميا (سِشاسی!). اعضای تيم ما در همون تاکسی شکل گرفت. در آن موقع راننده تاکسی نمی دانست که دارد قهرمانان اولين دوره مسابقات وب نوشت را به محل مسابقه می رساند.
با رسيدن به سالن مسابقه بود که اولين مشکل رخ نمود. توپ نداشتيم. مجتبی مهربون رفت توپ بخرد. ما هم با همون توپ پاره پوره در حال گرم کردن خودمان بوديم.
مسئول زمين هم که کمی دلش به حال ما سوخته بود يک عدد توپ واليبال بهصورت مرامی! به ما داد و متذکر شد که فقط باهاش هد بزنيد چرا که خراب می شود. ما هم به وی يادآور شديم که خودمون عقلومن می رسه که نبايد با توپ واليبال، فوتبال بازی کنيم. و نمی دانستيم تا لحضاتی بعد چه اتفاقاتی خواهد افتاد.
در اين موقع بود که آقای بين المللی در معيت همراهان وارد شدند. وی که گويا قبلا فاميلش رئيس اينا بوده و استعداد شگرفی در زمينه رياست و کياست دارد به وسط زمين آمده و با صدای دلنشينی گفت: « هر کی می خواد فوتبال بازی کنه بياد يار کشی کنيم» بنده به ايشان متذکر شدم که اولا هنوز توپ نرسيده است و در ثانی دو تا از سه تيم مشخص شده است و شما هم خود به خود تيم سوم هستيد.
وی نيز درست مانند همه رئيس های با جنم بدون توجه به عرايض اينجانب دوباره همان جملات را منتهی با صدايی دلنشين تر تکرار کردند. البته من هم بی کار ننشستم و با تلاش ها پی گير توانستم تيم رويايی خودمون رو حفظ کنم.
به دستور آقای بين المللی بازی با توپ واليبال شروع شد. بولک و شهاب در اعتراض به اين امر زمين را ترک کردند. تيم ما دو يار اصلی خودش را از دست داده بود و در شرايطی خفن مجبور بود با توپ واليبال در زمين حاضر شود. در اينجا بود که به سخنان حکيمانه مسئول زمين در مورد توپ واليبال پی برديم.
خوشبختانه اواسط بازی اول مجتبی با توپ رسيد. با نفوذ رياست در امر داوری بازی از سر گرفته نشد و تنها دو دقيقه انتهايی بازی با توپ فوتبال انجام شد. بازی صفر صفر تمام شد و ما در پنالتی باختيم. در بازی دوم نيز همين قضيه تکرار شد.
تا اينجا تيم رئيس اينا با 4 بقرد در صدر جدول بودن و دو تا تيم ديگر هم با دو باخت در مکان های بعدی.
همين جا بود که اعضای تيم سشاسی با هم متحد شدند و کمی غيرتی شدند، مقداری قاط زدند و در کمال تعجب و با وجود نادوری ها 6 بازی متوالی پيروز از ميدان بيرون آمدند.
قرار شد بريم برای شام. ولی آقای بين المللی که از کمی سوختگی رنج می برد با نفوذ در هيأت داوران با تيم منتخب دو تيم دوم و سوم در مقابل ما قرار گرفت. ما هم که 6 بازی متوالی در زمين بوديم و خسته. بازی را 2-1 باختيم. ولی حتی اگر اين برد را هم به حساب تيم دوم بگذاريم باز هم تيم سشاسی قهرمان اولين دوره مسابقات فوتسال وب نوشت شد.
در حاشيه مسابقه:
1) شهاب با لباس کامل صنعت نفت و بولک با لباس استقلال خيلی جلب توجه می کردند. تا جايی که يکی از کارکنان اونجا به شهاب گير داده بود که شما تو صنعت نفت بازی نمی کنيد؟
2) آقای بين المللی در طول بازی بارها به سبک مربيان با کلاس شاگردان خود را راهنمايی می کردند: اوا.. پاس بده ديگه عزيز.... نکن ديگه... درس شوت بزن عزيزم.... آخی، پام اوخ شد و....
3) در طول بازی عکاسان بسياری سعی در پوشش همه جانبه بازی داشتند. ولی به خاطر مشکلات فنی فقط سه چهار تا از عکسا درست از آب در اومد.
4) آقای بين المللی در طول بازی 34 بار با صدايی دلنشين متذکر شدند که در پايتخت يک باب مغازه دارند و خيلی کارشون درست است .
5) آقای بين المللی قبل از اينکه به محل مسابقه برويم گير اساسی داده بودن که خانوم ها هم برای تشويق همراهمون بيان.
6) در کمال ناباوری به تيم قهرمان هيچ جايزه ای داده نشد.
7) به جز بازی آخر، تنها تيمی که توانست در جريان بازی و بدون ضربات پنالتی بازی را ببرد تيم سشاسی بود.
8) در بازی هايی که آقای بين المللی با حفظ سمت، داوری را هم به عهده می گرفت در بعضی صحنه کاملا بی خودی خطا به ضرر ما اعلام می کرد. وی در جواب اعتراض های محترمانه بنده می فرمودند که بازی دوستانه است و خيلی سفت بازی نکنيد. من اين خطا رو می گيرم تا ديگه از اين کارا نکنيد. بچه مردم اوخ ميشه يهو.

محمد

پيام هاي ديگران ()



پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱

در حاشيه سفر (1)

 

توضيحات: در طول اين سفرنامه نقل قول هايی انجام شده است. در آنجايی که اين نقل قول ها تخيلی و ساختگی باشد قبل از اسم گوينده يک فقره کلمه «يک» آورده می شود. بقيه نقل قول ها کاملا حقيقی می باشد.

کوپه ما و ايضا اتاق ما حکم دلقک خانه را داشت. هر کدام از همفسرا که رو فرم بوده و می خواست کمی بخندد و تفريحات سالم يا ناسالم انجام دهد سری به ما می زد. و بعد که دوباره عرفانش شکوفا می شد ديگر ما را تحويل نمی گرفت. دلقکی بيش نبوديم. يکی از دلقکهای اصلی ما بعد از اينکه 2 ساعت هموای مشهد را تنفس کرد به طرز معجزه آسايی آدم شد. البته ممکن است اين آدميت به خاطر تماس با يکی از معلمان قديم وی صورت گرفته باشد. البته چون اين ادعا ادعای بسيار گزافی است مجبورم اثباتش کنم.
برهان: (آدمها وقتی دروغ می گويند دماغشان دراز نمی شود. ^ لولک وقتی دروغ می گويد داغش دراز نمی شود.) ==> لولک آدم شده است. پيدا کنيد فرشته مهربان را! (خلاصه تو اين کشاکش بولک نره و سکرتر مکار شکست خوردند)
سند 1: من: لولک چرا اتاقت رو عوض کردی؟
لولک: نمی دونم چرا منو انداختن تو يه اتاق ديگه! حالا مهم نيست. کی تو اتاق خودشه.
من: ولی يوسف گفت لولک خودش می خواست اتاقش رو عوض کنه.
لولک: چی؟... چيزه... آخه من می خواستم درس بخونم. اونجا ساکت تره.
سند2: من : لولک چرا کوپه برگشتت رو عوض کردی؟
لولک: نمی دونم چرا؟ با هم بوديم کلی حال می داد...
من: ولی رضا گفت لولک خودش کوپه های همه رو تعيين کرده.
لولک: چـــی؟ آهان.. آره... واقعا که سوال به جايی بود! چيزه.... اِ اِ آقا يوسف بيا اين بليطا رو بگير. بجنب دير شد.

يک مقام آگاه افزود لولک در جمعی دوستانه گفته است که « اين جمع را برای يکی دو ساعت ميشه تحمل کرد نه برای 5 روز»
البته اين قضيه فقط مربوط به لولک نمی شد. تقريبا همه دوستان اوقات لهو و لعب خود را با ما می گذراندد. برای همين قبل از اينکه با کسی سلام عليک کنيم بايد می ديديم طرف رو مد عرفانه يا رو مد جلف بازی. چون اگه رو مد عرفان بود جوابمون رو نمی داد که هيچی. يه چيزی هم بارمون می کرد. خلاصه بايد اول بايد می ديدم الان شيفت کيه که با ما بگرده. هرچند خيلی از اوقات در اين محاسبات اشتباهات لپی ای صورت می گرفت که صدمات جبران ناپذيری به ما وارد کرد.
در مورد لولک اين قضيه حادتر بود.
سند 3: مامان بولک: مث اينکه وحيد و سلمان اونجا هم تو يه اتاق بودن
خاله لولک: نه! چون پسر من تو کارای مديريتی بوده اتاقش رو عوض کرده بودن

شنيده شده است که سر کوچه لولک اينا دادن رو پارچه نوشتن: « مش سلمان عزيز؛ مديريت شما در کاروان وب نوشت را تبريک می گوييم. از طرف فاميلا و آشناها و همسايه ها و کسبه محل»
نکته آخر: وقتی تو شابدلعظيم به لولک گفتم قسنت اول حاشيه ها بيشتر مربوط به تو ميشه گفت بذار مال منو آخرا بنويس. چون من تو همه ماجرا ها حضور داشتم ( احساس خود نقش اول بينی؛ سلمانيسم حاد) يه تجديد خاطره ای از همه حوادث سفر بشه! به کوری چشم دشمنان قسمت بعد به مرور ماجراهايی می پردازد که لولک در آنها سياهی لشگر هم نيست. ..............................................................پايان قسمت اول

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ