|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
دوشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۱
نمی دونم يادتون هست يا نه. يه رفيقی ما داشتيم به اسم آقا امير... که کلی تو همين جا دربارش نوشتم. ( الان لينک نمی دم چون مطمئنم کسی حال نداره اون سه تا مطلب طولانی رو بخونه!)... خلاصش اين بود که ما کلاس اول ابتدايی با هم رفيق بوديم و بعد از مدرسه ما رفت و همديگه رو نديديم تا اينکه امسال تو روزنامه اسمشو پيدا کردم، مکانيک شريف قبول شده بود. با کلی زور و زحمت بالاخره پيداش کردم. ولی ديدار اون روزمون اون رابطه صميمی اون روزا رو اصلا نداشت... من واقعا ذوق زده بودم... ولی فکر می کردم امير اينجوری نبود...من می خواستم بقيه اون روز رو با هم باشيم ولی وقتی بهش گفتم ديگه مزاحمتون نمی شم و خدافظی کردم اونم گفت که از ديدنتون خطلی خوشحال شدم ...شماره تلفنم رو بهش دادم. منم شماره اونو گرفتم ولی با خودم گفتم بهتره بذارم اون اول زنگ بزنه. تا ببينم اونم همين حسی که من دارم و داره يا نه... حال و هموای من که عينهو فيلمای هندی شده بود. خلاصه منتظر تلفنش موندم. از وسطای ماه رمضون تا حالا... هنوزم خبری نشده ازش... فکر می کنم تو اين سالا که من هميشه تو فکر اين بودم که يه روزی پيداش کنم اون اصلا تو اين فکرا نبوده... الان اوضاع شده مثل قبل.. فقط با اين تفاوت که اين بار هردومون شماره تلفن همديگه رو داريم... حتی امير آدرس اينجا رو هم داره... شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۱
- ولی من به کلی آدم گفته بودم که مصاحبه بعديم با شماست. اينجوری که ضايع می شم. دوشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۱
روزی عيسی(ع) مريم را در خواب ديد. از او پرسيد که آيا حاضر است که به دنيا بازگردد. مريم پاسخ داد بله. عيسی پرسيد چگونه است که اکنون که در نعمتهای بهشتی هستی حاضر به بازگشت به اين دنيايی؟ مريم پاخ داد ارزش يک روز عبادت و بندگی خدا در دنيا آنقدر والاست که حاضرم برای آن از اين نعمتها چشم بپوشم. یکشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۱
کلاس ساعت 11 شروع می شود. ولی برای اينکه جا برای نشستن پيدا کنی بايد تا ساعت 8 دانشگاه باشی. چون برای 800 نفر فقط يک کلاس حل تمرين برگزار می شود. تا ساعت 2:30 صبح بيدار بودم؛ برای درس. ساعت 6:30 به زور برای نماز بيدار می شوم. به علی می سپارم ساعت 7:30 بيدارم کند. ساعت 8 بيدار می شوم. با اينکه می دانم تقصير خودم بوده، سرش غر می زنم. می خواهم راه بيفتم که مثل هميشه پشت کامپيوتر. اينترنت تا ساعت 9 بيشتر دوام نمی آورد. پنجشنبه دانشگاه رفتن واقعا زور دارد. مخصوصا برای من که از کلاس اول راهنمايی پنجشنبه ها تعطيل بودم. چهارشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸۱
1)باز دوباره چند روز قبل از بازی بازيکنان و مربيان گرد هم جمع شدند و کيک و بستنی خوردند و همديگر را ماچ کردند. تنها فرق اين مراسم با سال قبل روبوسی پروين با کخ بود - که سال قبل با پورحيدری انجام شد!- و باز دوباره بازيکنان قول دادند که باهم دوست باشند و الخ. نمی دانم اين چه اصراری است که صداوسيما و مطبوعات دارند برای گرفتن هيجان بازی. و با اين فعاليت! ها سال به سال از کيفيت اين بازی ها کم می شود. به نظر من حساس ترين و بزرگترين بازی باشگاهی در سطح آسيا بايد در اوج هيجان برگزار بشود. بدون اين مسخره بازی ها. اصلا اگر بازيکنان وسط بازی به همديگر لبخند زورکی تحويل ندهند و الکی با هم دست ندهند و روبوسی نکنند کجای فرهنگ اصيل ما زير سوال می رود؟ و اين مواقع است که آدم از هيجان و زيبايی بازی هايی مثل بوکاجونيورز و ريورپلاته، رئال و بارسلون، منچستر و ليورپول و اينتر و ميلان حسرت می خورد. دوشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۱
1) بولک خان مثل هميشه خوش قولی کردند و ما رو حدود 20 دقيقه تو ميدون ونک کاشتن. و چون با ماشين نميشه تو ميدون ونک ايستاد ما مجبور شديم عين فيلم بوی پيراهن يوسف 7،8 بار دور ميدون دور بزنيم. ولی باز از بولک خان خبری نشد. شنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۱
بـه خـــدا دلـــم گرفتــه ايـــن روزا، بـابـا بزرگ جمعه ۱۳ دی ،۱۳۸۱
از پيام ها:«مبادا پرداختن به طنز = جذب خواننده زياد= دورافتادن از اصل كاريا»... تقريبا اين جمله باعث شد اين ها را بنويسم. تعدا خواننده را که قبلا هم گفته ام، برايم مهم است.( برای همين است که 3 تا شمارنده در صفحه گذاشته ام!) ولی در مورد طنز، يکی از آرزوهای من در نوشتن اين است که روزی بتوانم طنز بنويسم. البته چند باری برای اين کار تقلا کرده ام مثلا آن سه مطلب بالای ستون گافها، ولی جرأت اينکه آنها را در يک کشو با نام طنز دسته بندی کنم ندارم. ادعای طنز نوشتن را تقريبا همه دارند ولی به جرأت می گويم بعد از تعطيلی گل آقا به ندرت می توان طنز پيدا کرد. که البته در بعضی از شماره های گل آقا هم به زحمت می توانستی طنز پيدا کنی. فاصله بسيار نزديکی با هجو و هزل دارد. يکی از ستون های هميشگی طنز « دو کلمه حرف حساب بود» بود. ستونی که اين چند وقته خيلی دلم برايش تنگ شده است... پنجشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۱
هدی خانوم لطف کردن جوابای حقيقی رو واسمون ميل کردند. راستش می خواستم امروز در جواب يکی از دوستان يه چيزايی رو درباره طنز بنويسم که موکول ميشه به فردا. انم پاسخ های حقيقی هدای يک: چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸۱
۱) به پيشنهاد هدی خانوم قرار شد سوژه ها خودشون اگه خواستن بعد از مصاحبه ها جواب های حقيقی خودشون را بفرستند. منم نامردم اگه چاپ نکنم. سهشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۱
- ببخشيد ما امروز با شخص ديگه ای قرار مصاحبه داريم. لطفا اصرار نکنيد. یکشنبه ۸ دی ،۱۳۸۱
1) در ابتدای مراسم رئيس مجله فيلم افاضاتی بس طنز آميز فرمودند. به عنوان مثال سايت را به مجتمع مسکونی و وبلاگ را به سوئيت و توالت و غيره تشبيه کردند. مام نمی دونستيم آدمای با کلاس به اين تيکه های خوشگل! می خندند يا کار ديگه ای می کنن. واسه همين عکس العملی نشون نداديم. شنبه ٧ دی ،۱۳۸۱
قرار شد اون مسئله به سبک وبلاگها نوشتن به سبک ديگه ای نگارش بشه. به سبک مصاحبه های خيالی با بلاگرها. فکر می کنم کاراييش بيشتر باشه. يکی از علت های تاخيرش هم اين بود که قرار بود اين مصاحبه ها تو يه وبلاگ جديد انجام بشه که اتفاقا اسم خيلی دهن پرکنی هم داشت! ولی به علت عدم تسلط در قالب سازی و اينا بي خيالش شديم. اين ماجرا از اين هفته تو همين خراب شده انجام ميشه! اميدوارم سوژه! ها از دست حقير خيلی شاکی نشن. پنجشنبه ٥ دی ،۱۳۸۱
يه شب تا حدود ساعت سه صبح با دوستان وبلاگی چت می کردم و وبلاگ می خوندم و نظر! می دادم، بعدشم يه کم به درسا رسيدگی! کردم حدود ساعت سه ونيم رفتم بخوابم. خواب عجيبی ديدم: سهشنبه ۳ دی ،۱۳۸۱
حدود صد megـی غم توی سينم ........دلم خونه، با خونش می نويسم یکشنبه ۱ دی ،۱۳۸۱
اصولا تو هر مجموعه ای يه سری چيزايی هست که باعث برتری يه عدده ای بر بقيه ميشه. چيزايی که هيچ وقت معيار درستی واسه برتری نيستن. اوايلی که وبلاگ می نوشتم، فکر می کردم اين مجموعه يه همچين چيزايی رو نداره. فکر می کردم بلاگستان بالا شهر و پايين شهر نداره.ولی يواش يواش فهميدم که اينجا هم واسه خودش درجه بندی داره و عامل اصلی برتری هم اينجا تعداد بازديد کننده است. بعضی وبلاگا رو ميشه ديد که به مرور زمان با افزايش بازديد کننده لحن نوشتنشون تغيير کرده. يه جورايی بالاشهری می نويسن. يا مثلا يه افتخار داره ميشه ايميلا را جواب ندادن. يا خيلی چيزای ديگه که شايد خودتونم ديدين. |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
