نصرا...سکرتر

 

حالا كه سـكه قلـب خيـليـا  سـيا شده      حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
يكى كه تا آخرش وايــسه پاي رفاقتـش     سـاده پيدا نمـيشـه ، عيـنـهو  كـيميا  شـده


   

دوشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۱

همون رفيق قديمی!

 

نمی دونم يادتون هست يا نه. يه رفيقی ما داشتيم به اسم آقا امير... که کلی تو همين جا دربارش نوشتم. ( الان لينک نمی دم چون مطمئنم کسی حال نداره اون سه تا مطلب طولانی رو بخونه!)... خلاصش اين بود که ما کلاس اول ابتدايی با هم رفيق بوديم و بعد از مدرسه ما رفت و همديگه رو نديديم تا اينکه امسال تو روزنامه اسمشو پيدا کردم، مکانيک شريف قبول شده بود. با کلی زور و زحمت بالاخره پيداش کردم. ولی ديدار اون روزمون اون رابطه صميمی اون روزا رو اصلا نداشت... من واقعا ذوق زده بودم... ولی فکر می کردم امير اينجوری نبود...من می خواستم بقيه اون روز رو با هم باشيم ولی وقتی بهش گفتم ديگه مزاحمتون نمی شم و خدافظی کردم اونم گفت که از ديدنتون خطلی خوشحال شدم ...شماره تلفنم رو بهش دادم. منم شماره اونو گرفتم ولی با خودم گفتم بهتره بذارم اون اول زنگ بزنه. تا ببينم اونم همين حسی که من دارم و داره يا نه... حال و هموای من که عينهو فيلمای هندی شده بود. خلاصه منتظر تلفنش موندم. از وسطای ماه رمضون تا حالا... هنوزم خبری نشده ازش... فکر می کنم تو اين سالا که من هميشه تو فکر اين بودم که يه روزی پيداش کنم اون اصلا تو اين فکرا نبوده... الان اوضاع شده مثل قبل.. فقط با اين تفاوت که اين بار هردومون شماره تلفن همديگه رو داريم... حتی امير آدرس اينجا رو هم داره...

محمد

پيام هاي ديگران ()



شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۱

مصاحبه با يک زهرای اِچ بی

 

- ولی من به کلی آدم گفته بودم که مصاحبه بعديم با شماست. اينجوری که ضايع می شم.
:: ولی نه من وقتشو دارم نه حوصلشو...
:: ... من الان بايد برم دانشگاه پايين کلاس دارم. تو راه می تونی سوالاتو بپرسی.
- خيلی ممنون. بگذاريد اول با يک سوال بی ربط شروع کنم، بعد برويم سر اصل مطلب؛ شما چرا در وبلاگتان به هيچ کس لينک نمی دهيد؟
:: اصولا اين مشکل برای وبلاگای معروفی مثل مال من پيش مياد. به همه که نميشه لينک داد. وقتيم به بعضيا لينک بدی، بقيه ناراحت و افسرده می شن و شايدم حتی وبلاگشون رو حذف کنن.
- البته من کوچکترم از اونيم که بخوام پيشنهاد بدم. ولی بعضيا از کشو استفاده می کنن يا از يک صفحه ديگه استفاده می کنن و لينک اون رو تو وبلاگشون می گذارند.
:: همون، شما کوچيکتر از اونی که پيشنهاد بدی. بعدشم اينجوری همه فکر می کنن همه مطالب اون وبلاگا مورد تأييد منه، و اونوخت وقتی وبلاگم تو جاهای بزرگی مثل دفتر معاون.... وزارت کشور خونده ميشه شايد مشکلاتی پيش بياد.
- راستی می دونستيد «جواد رضويان» از فاميلای ماست. بابام رفيق فابريک «محسن مخملبافه» و منم 7،8 باری رفتم ساختمان رياست جمهوری؟
:: حالا برا چی اينا رو به من می گی؟
- هيچی، خواستم کم نيارم. برگرديم سر همون مسئله. شما حداقل به آقا احسان لينک می دادين. انقدر زحمت کشيده براتون قالب درست کرده فقط به همون جمله کوچک designed by ehsan اکتفا کردين؟
:: چی؟ من تا حالا اون جمله رو نديده بودم. يادم باشه وقت کردم برم پاکش کنم. فکر کنم بقيه خواننده ها هم نديده باشنشن وگرنه که الان mail box م پر شده بود از قالب های مختلف که بقيه برام درست کردن و فرستادن. آخه می دونيد که وبلاگ من رتبه اول networking داشگاه شريفه و خب يه لينک کوچيک هم توش خيلی باارزشه.
- پس به اين ترتيب هيج کس نبايد به کسی لينک بدهد. و خب در اين صورت اون لوگوی شما با اون کد زيرش ديگر چه لزومی دارد؟
:: می دونيد، همه وبلاگا که رتبه اول networking داشگاه شريف نمی شن. اين مشکل فقط برای چند تا وبلاگ مشهور و محبوب پيش مياد. بقيه حالا با 60-50 تا خواننده به همشون هم لينک بدهند مشکل خواصی پيش نمياد. تازه، آدمای مهمی - در حد وزير کشور- که وبلاگشون رو نمی خونه.
- بله، سوال بعديم در مورد روز تولدتان است. اصولا همه بلاگرها روز بعد از تولدشون از کسانی که تولدشون رو تبريک گفتن تشکر می کنند. ولی شما روز بعد نوشتين... نظرخواهی گذوشته بودم که از تعداد ايميلا کم بشه ولی نشد. منم به هيچ کدومشون جواب ندادم... راستش من فکر می کنم همه خوشحال می شوند که روز تولدشان کلی آدم بهشون تبريک بگويند.
:: اين قضيه مال رتبه اول networking فرق می کنه. من کلا آدم متفاوتی هستم. تعداد زياد ايميلا و پيام ها هم که برام خيلی عاديه. اون موقع هم اصلا وقتشو نداشتم جوابشون رو بدم.
- ولی با حدود يک ربع وقت می شود 200 تا آدرس ايميل را با يک پيام مشترک تشکر Bcc کرد.
:: خب شما که از اين کارا بلدين برای تولد خودتون از اين کارا بکنيد و خواننده هاتون رو تحويل محويل بگيرين.
- برای تولد من که هيج کس ايميل نزد. يک سوال هم درباره مسابقه برتزين بلاگرها داشتم...
:: سوال يا تبريک؟ چــ...
- نه همون سوال. اين انتخاب برترين وبلاگ زنان به طور جداگانه به نظر من خيلی کار جالبی نبود. چون خانم های بلاگر در بقيه قسمت های مسابقه شرکت داشتند. و يا مثلا بهترين وبلاگ آقايان انتخاب نشد. اينجوری خانم ها را به عنوان بلاگرهای درجه 2 تصور کردند.
:: شما هميشه همينجوری می پری وسط حرف بزرگترا؟ می خواستم بگم اگه سوال داری بايد از برگزارکنندگان بپرسی.
:: يه سوالی هم من از شما داشتم. گفتی يه سوال بی ربط می کنم بعد می روم سر اصل مطلب. پس چی شد؟
- خب اينم از شگردهای ماست... همه سوالا يه جورايی بی ربط اند.اگه می شود راجع به اين «حس پسرونه» هم يه توضيحی بدهيد.
:: واقعا که تمام اصطلاحاتی که من تو وبلاگم استفاده می کنم دارن فراگـير می شن. اصلا دارم يه نوع ادبيات جديد در گفتگوی روزمره به وجود ميارم. از وزارت کشور گرفته تا دانشگاه و خوابگاه و حتی خط اوتوبوس امير آباد- انقلاب. می دونيد، اصولا آقايون تو وبلاگ نويسی خيلی موفق نيستن؛ بجز بعضيا که يه جور حس پسرونه تو نوشته هاشون دارن و خيليم کارشون گرفته. بيشتر هم نمی تونم توضيح بدم، چون اين آقاهه که الان رفت تو کلاس استاد متون اسلامی ما بود.
- يه لحظه وايسين لطفا. آخه من قول داده بودم آخر اين مصاحبه يه نتيجه گيری داشته باشم.
:: متاسفم چون استاده اول کلاس حاضر غايب می کنه. اينم آخرين جلسشه. منم روم نميشه آخر کلاس برم بهش بگم برام حاضر بزنه. خداحافظ
ترو.............پ (صدای بسته شدن درب کلاس متون اسلامی... توضيح گزارشگر)
- حداقل می ذاشتين ازتون برای اينکه وقتتون رو به من دادين تشکر کنم.

توضيح: از اونجايی که زهرا خانوم نه وقت مصاحبه رو دارن و نه حوصلشو. اين مصاحبه کاملا تخيلی بوده و همه تشابه اسم ها و غيره ها کاملا تصادفی می باشد.

محمد

پيام هاي ديگران ()



دوشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۱

يک روز

 

روزی عيسی(ع) مريم را در خواب ديد. از او پرسيد که آيا حاضر است که به دنيا بازگردد. مريم پاسخ داد بله. عيسی پرسيد چگونه است که اکنون که در نعمتهای بهشتی هستی حاضر به بازگشت به اين دنيايی؟ مريم پاخ داد ارزش يک روز عبادت و بندگی خدا در دنيا آنقدر والاست که حاضرم برای آن از اين نعمتها چشم بپوشم.
چند تا از اين « يک روز» ها را از دست داده ايم؟ چند تا برايمان باقی مانده است؟

محمد

پيام هاي ديگران ()



یکشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۱

کلاس حل تمرين رياضی

 

کلاس ساعت 11 شروع می شود. ولی برای اينکه جا برای نشستن پيدا کنی بايد تا ساعت 8 دانشگاه باشی. چون برای 800 نفر فقط يک کلاس حل تمرين برگزار می شود. تا ساعت 2:30 صبح بيدار بودم؛ برای درس. ساعت 6:30 به زور برای نماز بيدار می شوم. به علی می سپارم ساعت 7:30 بيدارم کند. ساعت 8 بيدار می شوم. با اينکه می دانم تقصير خودم بوده، سرش غر می زنم. می خواهم راه بيفتم که مثل هميشه پشت کامپيوتر. اينترنت تا ساعت 9 بيشتر دوام نمی آورد. پنجشنبه دانشگاه رفتن واقعا زور دارد. مخصوصا برای من که از کلاس اول راهنمايی پنجشنبه ها تعطيل بودم.
... ساعت9:30 می رسم دانشگاه. يک صندلی از راهرو برمی دارم و گوشه کلاس جايی برای خودم پيدا می کنم. ظرفيت کلاس تقريبا پر شده است. از کتابهای روی صندلی ها پيداست که هر کسی برای 7،8 نفر ديگر هم جا گرفته. عنوان بعضی از کتابها توجهم را جلب می کند: نقدی بر آيات شيطانی دکتر مهاجرانی، ابوذر شريعتی، دفتر برنامه ريزی به روش قلمچی و... رويه می گيرم. که همه هم درس خوان نيستند و مثل من هم پيدا می شود.شش رديف اول کاملا تحت فرمان دخترهاست. تصميم می گيرم که شنبه صبح زودتر بيايم و به اين فرمانروايی پايان دهم. ولی می شنوم که دخترها شنبه ساعت 5 صبح دم در دانشگاه قرار گذاشته اند. به همان صندلی زهوار دررفته زنگ زده قناعت می کنم.
... هنوز يک ساعت تا شروع کلاس مانده. از ساختمان می روم بيرون. بعضی از بچه ها فوتبال بازی می کنند. که البته يار اضافی نمی خواهند. يک سر هم به زمين دانشگاه علوم می زنم. آجا هم برعکس فنی سوت و کور.
... بوفه هم امروز مختلط اداره می شود. و بالطبع خيلی شلوغ. نهار را بيرون می خورم.
... بعد از 4 ساعت کلاس اصلا اعصابم به هم ريخته نيست. هيشه پنجشنبه ها خيلی سرحالم. شايد برای اين باشد که هيشه پنجشنبه هايم برای خودم بوده است. تا پارسال امکان نداشت هيچ پنجشنبه ای بگذرد و يک فوتبال درست و حسابی بازی نکنيم. دلم برای يک فوتبال سفت وسخت تنگ شده است.
با اينکه کلی راهم دور می شود،هوس می کنم از در اصلی برم بيرون. دارند صحن نماز جمعه را برای فردا آب و جارو می کنند. به اين فکر می کنم که اين صحن خلوت فردا چقدر شلوغ می شود. بی اختيار ياد شلوغی کلاس می افتم. حدود 320 نفر در کلاس 150 نفره.
از دانشگاه می زنم بيرون.

محمد

پيام هاي ديگران ()



چهارشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸۱

در آستانه بازی بزرگ

 

1)باز دوباره چند روز قبل از بازی بازيکنان و مربيان گرد هم جمع شدند و کيک و بستنی خوردند و همديگر را ماچ کردند. تنها فرق اين مراسم با سال قبل روبوسی پروين با کخ بود - که سال قبل با پورحيدری انجام شد!- و باز دوباره بازيکنان قول دادند که باهم دوست باشند و الخ. نمی دانم اين چه اصراری است که صداوسيما و مطبوعات دارند برای گرفتن هيجان بازی. و با اين فعاليت! ها سال به سال از کيفيت اين بازی ها کم می شود. به نظر من حساس ترين و بزرگترين بازی باشگاهی در سطح آسيا بايد در اوج هيجان برگزار بشود. بدون اين مسخره بازی ها. اصلا اگر بازيکنان وسط بازی به همديگر لبخند زورکی تحويل ندهند و الکی با هم دست ندهند و روبوسی نکنند کجای فرهنگ اصيل ما زير سوال می رود؟ و اين مواقع است که آدم از هيجان و زيبايی بازی هايی مثل بوکاجونيورز و ريورپلاته، رئال و بارسلون، منچستر و ليورپول و اينتر و ميلان حسرت می خورد.
2) اين مربی خارجی آوردن پرسپوليس هم از آن کارهای عجيب بود. آن هم سه روز قبل از بازی! . البته نکته عجيب تر آنکه سرمربی هانوفر و مربی بايرن مونيخ حاضر شده است زير دست پروين کار کند.
3) در آخرين کرکری ها قبل از بازی کخ گفته است که از مساوی متنفر است و پروين هم گفته است که امکان ندارد پرسپوليس ببازد. که اگر هردوی اين حرفها درست باشد نتيجه ای جز برد پرسپوليس باقی نمی ماند!

محمد

پيام هاي ديگران ()



دوشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۱

فروغ و پلمبير و نوشابه و بنزين

 

1) بولک خان مثل هميشه خوش قولی کردند و ما رو حدود 20 دقيقه تو ميدون ونک کاشتن. و چون با ماشين نميشه تو ميدون ونک ايستاد ما مجبور شديم عين فيلم بوی پيراهن يوسف 7،8 بار دور ميدون دور بزنيم. ولی باز از بولک خان خبری نشد.
2) عمه خانوم و اينا کلی تعجب کرده بودن که آقا سيد هم تو اين تريپ مراسم تشريف اوردن. ولی تو راه معلوم شد که آقا سيد تصور کردن که می خوايم بريم سر قبر فروزان!!. و صد البته 30 ثانيه هم به اين موضوع فکر نکرده بودن که اگه ما بخوايم بريم بهشت زهرا واسه چی ميدون ونک قرار می ذاريم؟؟
3) وقتی رسيدم، با درهای بسته قبرستام مواجه شديم. گويا قبراستان پنجشنبه ها زنونه و جمعه هام مردونه بوده و بقيه روزام تعطيل. که البته با مذاکرات عمه خانوم در رو واسه ما باز کردند.
4) يه عده ديگه هم علاوه بر ما اومده بودن که خيلی هم بلاگ سپاتی و با کلاس بودن. مام طبق معمول جو گرفته بودمون ولی بعضی از دوستان انگار که اصلا جو نمی تونه بگيرتشون!
5) سر مزار، ايرباس شروع کرد اشعار فروغ رو خوندن. (واسه فيلم مستند عمه خانوم و اينا) و اين شعر خوندنش خيلی مارو ياد مجريان محترم صدا و سيما انداخت که حافظ و ... را تو گور می لرزونن. که البته بر خلاف تصوراصلا کسی تو قبر نلرزيد. ولی وقتی بقيه کسانی که اونجا بودن شروع کردن به شعر خوندن معلوم شد فروغ خانوم به اين تريپ شعر خوندن عادت دارن!
6) بزرگان ديگری هم تو اون قبرستون دفن بودن. از جمله محمد تقی بهار، رهی معيری و حتی نوه ناصرالدين شاه. که بعضی از دوستان که شرکت تو اين قرار رو واسه خودشون افت می دونستن می تونستند فاتح خوندن واسه اين افراد رو برای اومدن بهانه کنند.( مخصوصا نوه شاه شهيد!)
7) پوريا هم بعد از مراسم تشريف اورد. کارهايی کرد که زبان همی از گفتنشان عاجز ماند! فقط اينو می تونم بگم که بقيه همسفران مشهد هم تشريف اورده بودن و اين حرکات پوريا رو می ديدن و با استقرای قوی به بقيه هم تعميم می دادن، احتمالا آمار مسافران به 15،10 نفر نزول می کرد!
8) چون وسيله نقليه برای بزگشتن فقط دو تا ماشين بود، و ما حدود 13 نفر، خيلی ماجراها واسه سوار شدن پيش اومد. آخرش هم من و پوريا و پير مغان و سيد عقب پرايد سوار شديم که برای جا شدن نصف راه پوريا رو پای من نشسته بود باقی راه هم بلعکس.
9) وسط راه پوريا گفت يه لحظه وايسين من برم يه چيزی بخرم بخوريم. من و پوريا رفتيم واسه خريدن. 7 تا پلمبير خرديم پولشو من دادم و کلاسش رو پوريا اومد.
10) وقتی برای خوردن پلمبير وايساده بوديم، پوريا جعبه دستمال کاغذی عمه خانوم اينا رو گذوشت رو سقف ماشين که حدود 10 دقيقه بعد وسط رها يادش اومد. و« از اونجايی که وقتی خدا IQ پخش می کرد، تمام بلاگر ها مشغول وبلاگ خوندن و نظر دادن و اينا بودن و چيز زيادی بهشون نرسيد»، به پيشنهاد سيد و پوريا، وحيدرضا نيم ساعت بعد از اينکه ماشين راه افتاده بود تا کمر از شيشه رفت بيرون تا جعبه دستمال کاغذی رو برداره!
11) موتور پوريا بنزين تموم کرده بود و پوريا وسط راه پارکش کرده بود. مام چون ظرف خالی برای بنزين پيدا نکرديم رفتيم يه نوشابه 2.5 ليتری خريدم تا توش بنزين بريزيم. بعد به پيشنهاد پوريا رفتيم سمبوسه بخريم تا بتونيم سه نفره با نوشابه بخوريم که نوشابه هه حروم نشه! ولی چون سمبوسه فروشه گفت بايد 5 دقيقه صبر کنيد تا سمبوسه سرخ بشه و ايضا با رجوع به همان برهان مطرح شده در قسمت (10) ، سيد گفت دير ميشه، بياد بريم يه ساندويچی چيزی باهاش بخوريم! بعد هم با يه نوشابه 2.5 ليتری رفتيم داخل مغازه و يه همبرگر و يه چيز برگر و يه هات داگ و سه تا سيب زمينی و سه تا ليوان خالی! سفارش داديم. و برای اينکه سوء تفاهمی نشه پوريا همه داستان رو واسه ساندويچيه تعريف کرد. خلاصه 3700 تومن خرج کرديم تا نوشابه 500 تومنی حروم نشه!
12) تو ساندويچی هم انقدر باکلاس!! بازی دراورديم که کم مونده يارو بياد يه 4 ليتری بنزين بهمون بده و از شرمون خلاص شه.
13) به علت نوشيدن حدود 0.8333 ليتر نوشابه (3/1 حجم) و ايضا سرمای هوا وقتی رسيدم خونه صاف رفتم سراغ همون جا! و اولين کسی رو که ديدم خودم بودم که تو آيينه دستشويی داشتم می گفتم: هــــــــــــــی رحت شدم.

محمد

پيام هاي ديگران ()



شنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۱

در سايه سروی سـيـبـيـلو(قسمت اول)

 

بـه خـــدا دلـــم گرفتــه ايـــن روزا، بـابـا بزرگ
يـاد روزايــی که بــودی پيــش مـا، بـابـا بزرگ

قديــما، می گن که مردم خيلـی با وفـا بودن
من نديـدم، ولـی می گن همه با صــفا بودن

دود ماشـين ها رسـوب کرده تو دلـهای همه
آمــار مردمی که ســـاده دلــن خــيلی کــمه

قديــما، چراغ شـب خواب هـمه، سـتاره بود
دور هم نشــــســــتن قديــمـيا خاطــــره بود

قديــــما، لابـد دل هيــشـکی پراز کيــنه نبود
اگـــه بود، پــس چرا آسمونشــون تيره نبود؟

آســمون شــهر ما تيـره شــده، خيــلی زياد
پــس دلامونـم پره کيــنه شـده، خيــلی زياد

به خــدا آدم دلــش می گيـره توی شــهر ما
مردی و مـــردونگی می ميـره توی شـهر ما

واحد ســنجش غم تو دل مــگابايــتی شـــده
دلمون دريايی نيست، هارد گيگا بايتی شده
........................................................

محمد

پيام هاي ديگران ()



جمعه ۱۳ دی ،۱۳۸۱

طنز...

 

از پيام ها:«مبادا پرداختن به طنز = جذب خواننده زياد= دورافتادن از اصل كاريا»... تقريبا اين جمله باعث شد اين ها را بنويسم. تعدا خواننده را که قبلا هم گفته ام، برايم مهم است.( برای همين است که 3 تا شمارنده در صفحه گذاشته ام!) ولی در مورد طنز، يکی از آرزوهای من در نوشتن اين است که روزی بتوانم طنز بنويسم. البته چند باری برای اين کار تقلا کرده ام مثلا آن سه مطلب بالای ستون گافها، ولی جرأت اينکه آنها را در يک کشو با نام طنز دسته بندی کنم ندارم. ادعای طنز نوشتن را تقريبا همه دارند ولی به جرأت می گويم بعد از تعطيلی گل آقا به ندرت می توان طنز پيدا کرد. که البته در بعضی از شماره های گل آقا هم به زحمت می توانستی طنز پيدا کنی. فاصله بسيار نزديکی با هجو و هزل دارد. يکی از ستون های هميشگی طنز « دو کلمه حرف حساب بود» بود. ستونی که اين چند وقته خيلی دلم برايش تنگ شده است...
باز دوباره يک سری به نامه سيد ابراهيم نبوی زدم. نامه ای که برای يک طنز نويس جوان نوشته. « وقتی جوجه امسالی ها به جوجه پارسالی ها جيک جيک کردن ياد بدهند». دو صفحه کامل با فونت ريز. يک قسمت از نامه را اصلا قبول ندارم، ولی بقيش را تقريبا 7،6 بار خوانده ام. فکر می کنم هر کسی که بخواهد نويسنده خوبی شود، خوب است بخواندش. شايد بعدا قسمت هايی از آن نامه را بنويسم.
مصاحبه اول مصاحبه طنزی نبود (بجز يکی دو قسمت آن هم اگر بتوان گفت) . بيشتر برای اين بود که اين شيوه به خوانندگان معرفی شود. ( يه کمی هم حسابرسی های شخصی بود!!!) تمام سعيم را برای مصاحبه بعدی می کنم. اميدوارم..
*****************************************************
راستی داشت يادم می رفت يکشنبه ساعت ۳ بعد ازظهر سرمزار فروغ... توضيحاتش رو از اينجا بخونيـــد

محمد

پيام هاي ديگران ()



پنجشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۱

اين يکی ديگه واقعيه

 

هدی خانوم لطف کردن جوابای حقيقی رو واسمون ميل کردند. راستش می خواستم امروز در جواب يکی از دوستان يه چيزايی رو درباره طنز بنويسم که موکول ميشه به فردا. انم پاسخ های حقيقی هدای يک:
ببخشيد ما امروز با شخص ديگه اي قرار مصاحبه داريم. لطفا اصرار نکنيد.
:: منظورتون چيه...؟
- من که حسابي گيج شدم! لطفا يه کم توضيح بدهيد.
:: من بايد توضيح بدم يا شما...؟ الان سه روزه دارم کارامو رديف ميکنم که بيام مصاحبه * آخر سر ميگيد با کسه ديگه اي مصاحبه دارين...؟!!
- ..........
:: چرا دهنت وا مونده آقا؟
- راستش من فکر نميکردم شما همون باشيد که همه ميدونن...شما نثر واقعا زيبايي داريد و يه دختر ۱۶ ساله نميتونه به اين شکل زيبا و جذاب بنويسه...؟!
::براي آخرش : اين نظر لطف شماست. ولي اگه همه مثل شما فکر ميکردن * همه وبلاگ نويسا ميشدن دروغگو !
-يعني مي خواهيد بگوييد که اين شخصيتي که من خيال ميکردم ساختگي بوده...؟:: حالا چرا منو ميزني... عجبا...خوبه خودش خيال ميکرده !
- ببخشيد، ميشه يه کم بيشتر توضيح بدهيد. من که چه عرض کنم فکر کنم هيچ کدام از خواننده ها چيزي نهفمن.
:: شما رو که واضحه..تا فردا صبحم بشينم توضيح بدم نميگيريد..ولي خواننده ها چرا... اونا منو خوب ميشناسن !
- لطفا بحث رو عوض نکنيد.
:: حالا اين شد عوض کردن بحث؟!! شما راست راستي خبر نگاريد...؟!
- الان تازه معني جمله قبليتون رو مي فهمم.
:: ... يعني تا حالا نميدونستين که شما ..واي...همه رو چراغ برق ميگيره ما رو يعنـــــــــي يه خبرنگار !
- ببخشيد
:: خدا ببخشه . به جاي عذر خواهي* برو سوال کردن ياد بگير !
ـ بهتره برگرديم سراغ سوژه اصلي...
:: من تو سوژه اصلي هستم شما فرعي زدي برگرد!
- فکر نمي کنيد اين کارهاي شما بري نوجوان ها بدآموزي داشته باشه؟
:: چه کارهايي...؟ ها خاطراتم رو که ميگيد...؟( تو رو خدا ميبينيد سوال رو هم مثل آدما نميپرسه... حالا خدا رو شکر من زرنگم !) نه..خيلي هم خوب آموزشي داره تازه پرورشي هم داره ! يعني شما که ما شالا هر دفعه مياي يه مشت نظر ميدي تا حالا اينو نفهميده بودي...؟!!
- خب اين هم براي خودش نظري هست.
:: کدوم...؟ اينکه من خوب طنزي مينويسم يا اينکه شما نميگيري...؟(واي خدايا اين چه بلاي بود نازل شد!)
ـ هر دو تا شون...
:: پس بهتر بود جملتونو جمع ميبستين..."نظري" مفرده... به سوالم جواب نداديد شما راست راستي خبرنگاريد..؟
-
- چرا شخصيت هادي انقدر منفعل است و هميشه شما در نبردهاتون پيروز مي شويد؟ اين يک جور تفکرات فيمينيستي رو به خواننده القا ميکنه.
:: سوال قشنگي بود( چه عجب!) نه داداش من خودش يکم دست و پاچلفتي هست... يعني چه جوري بگم.. ها مثلا وقتي تهران ميرفت نون بخره... نون زودتر از خودش ميرسيد خونه..چون هميشه خدا مينداختش تو جوب ! يا مثلا هميشه مامان چايي اول رو که بهش ميده يه چايي ديگه هم آماده ميکنه..چون همه مطمئنيم چايي اول رو ميز ميخوره نه هادي! فکر کنم دلايلم کافي باشه..!
:: بعدشم اگه خواستي اين مصاحبه رو بچاپي* ميون حرفاي من کلي عکس و صورتک نذاري ها..خواننده ها فکر ميکنن کارتونه !بذار براي يه دفعه کارت مثل آدما باشه!
- من سعيم را مي کنم ولي نميدونم که ميتونم ولي ميدونم که نميتونم!
:: حداقل علامت تعجب رو زياد نکن... مردم فکر ميکنن که خدايي نکرده شما خنگيد!(در ضمن شما که طنز نمينويسيد)
ـ چشم...
-خوب حالا صحبت ديگه اي براي خواننده ها نداريد؟
:: همشون رو دوست دارم و خوشحالم که شما متوجه شديد چه قدر من متواضع * صبور
* انتقاد پذير و خوش برخورد هستم.
- خيلي ممنون که وقتتون رو به ما دادين. ولي از اين حرفا گذشته قبلا هم گفتم شما هم واقعا زيبا خاطره مي نويسيد*هم واقعا شاد مي نويسيد.
::آهاء ! حالا شد ! چشماتون قشنگ ميخونه... راستي کدام دانشگاه افتخار دادن ليسانس خبرنگاري را به شما داشت

توضيح :اسماي که تو اين مصاحبه به کار رفته* همشون واقعين و اصلا اتفاقي نبوده !! در ضمن ما هميشه دوست هستيم.چه قبل از مصاحبه چه بعد از اون!

محمد

پيام هاي ديگران ()



چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸۱

توضيحات:

 

۱) به پيشنهاد هدی خانوم قرار شد سوژه ها خودشون اگه خواستن بعد از مصاحبه ها جواب های حقيقی خودشون را بفرستند. منم نامردم اگه چاپ نکنم.
2) مصاحبه هفته بعد با يکی از اون بالاشهری های تيره!!! چه شود......
3) اگر کسی با خود من هم مصاحبه کنه بدون حتی يک کلمه حذف و اضافه، می چاپونمش!
4) اگر کسی مايل به همکاری هست:
.....الف) می تونه مصاحبه هايی از اين نوع برای ما بفرسته
.....ب) می تونه يه نفر رو واسه اين کار پيشنهاد بده
......ج) می تونه سوژه بعدی رو در گوشی! از ما بپرسه و چند تا سوال از اون سوژه به ليست سوالای ما اضافه کنه( با جواب يا بی جواب)
5) مصاحبه بعدی چه شود؟؟!!

محمد

پيام هاي ديگران ()



سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۱

مصاحبه با يک هدای يک

 - ببخشيد ما امروز با شخص ديگه ای قرار مصاحبه داريم. لطفا اصرار نکنيد.
:: ولی من همونم
- من که حسابی گيج شدم! لطفا يه کم توضيح بدهيد.
:: من هدی الف. نويسنده وبلاگ « ماجراهای من و مدرسه» هستم
- ..........
:: چی شد؟ چرا دهنت وا مونده آقا؟
- راستش من منتظر بودم با يک دختر خانوم حدودا 16 ساله مصاحبه کنم. تازه چون ايشون تو بلژيک زندگی می کنن قرار بود مصاحبه به صورت اينترنتی باشه. ولی الآن...
:: الان با يه خانومی مواجه شدين که يه کم سنش بيشتره و تو ايران زندگی می کنه.
- يه کم چه عرض کنم مادر جون... يعنی می خواهيد بگوييد که اين يک شخصيت ساختگی است؟
:: بله، می دونيد در واقع اين شخصيت يک پاسخی بود به نياز های سرکوب شده دوران نوجوانی و عقده های واپسگرا.
- ببخشيد، ميشه يه کم بيشتر توضيح بدهيد. من که چه عرض کنم فکر کنم هيچ کدام از خواننده ها چيزی نهفمن.
:: وا... چقدر مطالعات شما کمه(!) اصلا همه دشمنای رئال همينجورين.
- لطفا بحث رو عوض نکنيد.
:: باشه. من تو دوران مدرسه خيلی آدم منضبطی بودم. نمره انضباطم هميشه 20 بود. مث بچه آدم صاف می رفتم مدرسه و ميودم خونه. حتی يه بارم از کلاس اخراج نشدم.
- الان تازه معنی جمله قبليتون رو می فهمم.
:: ... هميشه مخالفای رئال همينجوری دير فهمن. داشتم حرف می زدم يه دفه پريدی وسط حرفم. اول مصاحبه هم انقدر حرف اضافی زدی که يادم رفت سلامی به بوی خوش بکنم.
- ببخشيد
:: حالا شد. داشتم می گفتم. يعنی می فرمودم(!) بعدش خالا دارم حسرت می خورم که چرا دوران نوجوانی انقدر بچه خوبی بودم.
- فکر نمی کنيد اين کارهای شما بری نوجوان ها بدآموزی داشته باشه؟
:: چه بد آموزی ای! اين خوبه که هچ خاطره ای از دوران مدرسه براشون باقی نمونه جز نمره 20؟ به قول مامانم خب صفرم واسه دانش آموزا اختراع شده ديگه(!!!!) من دارم تازه بهشون لطفم می کنم که راه و چاه رو نشونشون می دم.
- خب اين هم برای خودش نظری هست.
:: حالا کی به شما گفت تأييد کنی(؟!)
- چرا شخصيت هادی انقدر منفعل است و هميشه شما در نبردهاتون پيروز می شويد؟ اين يک جور تفکرات فيمينيستی رو به خواننده القا ميکنه.
:: نه خير! اصالا اينجوری نيست. مسئله اينه که همه طرفدارای بارشلونا اينجورين. دست و پا چلفتی و هميشه مغلوب!
:: بعدشم اگه خواستی اين مصاحبه رو بچاپانی ميون حرفای من کلی عکس و صورتک بذاری حتما.
- من سعيم را می کنم ولی نه وقتش را دارم که تو Corbis دنبال عکس بگردم، نه آدرس اين صورتکای عجيب غريب رو بلدم! ولی سعيم را می کنم
:: حداقل علامت تعجب که بلدی بذاری.
:: (برای دخترا!!) برای پسرا!!) اينم برای شما
- خيلی ممنون که وقتتون رو به ما دادين. ولی از اين حرفا گذشته قبلا هم گفتم شما هم واقعا زيبا خاطره می نويسيد. هم واقعا شاد می نويسيد.
:: بازم احتياجی به تأييد شما نبود. زت همگی زياد(!!)

توضيح اينکه از آن جايی که هدی خانوم در بلاد فرنگ زندگی می کنند، اين مصاحبه کاملا تخيلی بوده و تشابه اسامی کاملا اتفاقی می باشد.
بقيه توضيحات اين مصاحبه هم فردا. ( ببينم وضع هوا چه جوريه!)

محمد

پيام هاي ديگران ()



یکشنبه ۸ دی ،۱۳۸۱

در حاشيه مراسم تقدير از بلاگرها

 

1) در ابتدای مراسم رئيس مجله فيلم افاضاتی بس طنز آميز فرمودند. به عنوان مثال سايت را به مجتمع مسکونی و وبلاگ را به سوئيت و توالت و غيره تشبيه کردند. مام نمی دونستيم آدمای با کلاس به اين تيکه های خوشگل! می خندند يا کار ديگه ای می کنن. واسه همين عکس العملی نشون نداديم.
2) وقتی سينا مطلبی برای گرفتن جايزه رفت بالای سن. در اقدامی نمادين، موقع تشويق حضار بندهای کفشش را بست! احسان هم که نزديک ما نشسته بود گفت درستش همينه و آدم بايد خونسرد باشه
3) اما نمی دونم چرا وقتی خود احسان رفت بالای سن خيلی از خجالت و اينا سرخ شده بود.و هيچ اقدام نمادينی هم نکرد! يه کشفی هم کرديم که من، خودم و احسان يه نفر هستش و اون دوتای ديگ شخصيت های ساختگی هستن.
4) وقتی آدم تو اون جمع به اين با کلاسی می ره، سعی می کنه جو بگيرتش و خودشم ( ولو برای مدت کوتاهی!) باکلاس باشه.ولی مثل اينکه اين کارا به ما نيومده! چون وقتی خيلی در حال باکلاسی بوديم و عزيزانی مثل ايشون و ايشون و ايشون و ايشون اطرافمون نشسته بودن يهو پوريا گذوشت تو گوش من و گفت خودکار، کاغذ داری!
5) هنگامی که آقای موسوی خوينی داشت صحبت می کرد، پوريا به خاطر يک سری ملاحظات سياسی! خيلی به وجد اومده بود.
6) اون بلاگری که من هفته پيش تو خواب ديده بودم، برای اولين بار تو اون مراسم هم ديدم. جالب اينجا بود که دقيقا همونی بود که تو خواب ديده بودم! درست همون تيپ و قيافه. (نوسترآداموس شديم واسه خودمون!)
7) سايموند وساکت هم خيلی داشتن خودشونو واسه ما می گرفتند. هی می گفتن خدا کنه از فلان روزنامه و فلان خبرگزاری و فلان کوفت! گزارشگری نياد. آخه همشون مارو می شناسن! منم می خواستم بهشون بگم بابا معروفا! ولی چون جو گرفته بودم و باکلاس شده بودم نگفتم. ( عوضش اينجا می گم!)
8) موقع قرعه کشی واسه جوايز ما همينجور با دلهره نشسته بوديم. 5 تا Pentium 4 سری اول جوايز بود. نفر اولی که اسمش در اومد کسی نبود جز سايموند!!! اَاَاَاَاَاَ.... ساکت هم به خاطر اول شدنش يه Domain و يه سکه نيم و ... برد.
9) به من و پوريا هم يه ماه اينترنت برديم! منتهی از ساعت 3 بامداد تا 9 صبح! در انتهای مراسم تنديس شانس مشترکا به من و پوريا اهدا شد!
10) بعد از مراسم ساکت اتاق کارشو تو همون موسسه نشونمون داد. توی اتاق 5 تا Pentium 4 داشت. ( می خواست به سايموند بفهمونه که کم نيورده!)
11) سايموند قرار شد به خاطر بردن Pentium 4 به ما پيتزا بده. شمام اگر دلتون لک زده واسه چتربازی! می تونيد دست به کار شيد.
12) واقعا سايموند از اين پيروزی مدهوش بود. چون موقع برگشتن وسط خيابون واسه ماشين آقای موسوی خوئينی دست تکون داد که يعنی ما رو هم سوار کن!
13) بعد از مراسم من و ساکت يه مقدار جزئی از مراسن تيغ زنون! را روی سايموند اجرا کرديم. اين عمليات شامل کرايه تاکسی و هات داگ و نوشابه خانواده بود. بقيش هم گذوشتيم با بقيه دوستان انجام بديم!

محمد

پيام هاي ديگران ()



شنبه ٧ دی ،۱۳۸۱

مصاحبه با يک...

 

قرار شد اون مسئله به سبک وبلاگها نوشتن به سبک ديگه ای نگارش بشه. به سبک مصاحبه های خيالی با بلاگرها. فکر می کنم کاراييش بيشتر باشه. يکی از علت های تاخيرش هم اين بود که قرار بود اين مصاحبه ها تو يه وبلاگ جديد انجام بشه که اتفاقا اسم خيلی دهن پرکنی هم داشت! ولی به علت عدم تسلط در قالب سازی و اينا بي خيالش شديم. اين ماجرا از اين هفته تو همين خراب شده انجام ميشه! اميدوارم سوژه! ها از دست حقير خيلی شاکی نشن.
فردا اگه حالی بود و ايضا حافظه ای! در مورد حاشيه های مراسم تقدير از بلاگرها می نويسم! (اونم کلی)
قورمه هم رفت قاطی مرغا.

محمد

پيام هاي ديگران ()



پنجشنبه ٥ دی ،۱۳۸۱

يه خواب...

 

يه شب تا حدود ساعت سه صبح با دوستان وبلاگی چت می کردم و وبلاگ می خوندم و نظر! می دادم، بعدشم يه کم به درسا رسيدگی! کردم حدود ساعت سه ونيم رفتم بخوابم. خواب عجيبی ديدم:
رفته بوديم خونه يکی از فاميلای خيلی دورمون. اولين بار بود می رفتم. تا حالا هيچ کدومشون رو نديده بودم. بعد يکی که يادم نيست کی بود يکی ديگه رو بهم نشون داد و گفت اين همون بلاگر بسيار بسيار کاردستس. (تو مايه های آخر بلاگری!) منم کلی ذوق کرده بودم که چه جوری خودمو به ايشون معرفی کنم و يه استفاده ابزاری ای از اين فاميليت! بکنم که.موقع خداحافظی به من گفت خداحافظ آقای سکرتر!!!!

محمد

پيام هاي ديگران ()



سه‌شنبه ۳ دی ،۱۳۸۱

 

 

حدود صد megـی غم توی سينم ........دلم خونه، با خونش می نويسم
يه byte از مهر تو کافيه آقا ........ دلم طاقت نداره تا به فردا
ببين hardـم شده نصفش پر از غم ........ تموم نصف ديگش آه و ماتم
Ram اين دل تماما انتظاره ........ «feather offer»ـش ديداره ياره
خدايا run کن آن فايل الهی ........ مسيحا، کی شود روزی بيايی

محمد

پيام هاي ديگران ()



یکشنبه ۱ دی ،۱۳۸۱

... در باب عامل برتری!

 

اصولا تو هر مجموعه ای يه سری چيزايی هست که باعث برتری يه عدده ای بر بقيه ميشه. چيزايی که هيچ وقت معيار درستی واسه برتری نيستن. اوايلی که وبلاگ می نوشتم، فکر می کردم اين مجموعه يه همچين چيزايی رو نداره. فکر می کردم بلاگستان بالا شهر و پايين شهر نداره.ولی يواش يواش فهميدم که اينجا هم واسه خودش درجه بندی داره و عامل اصلی برتری هم اينجا تعداد بازديد کننده است. بعضی وبلاگا رو ميشه ديد که به مرور زمان با افزايش بازديد کننده لحن نوشتنشون تغيير کرده. يه جورايی بالاشهری می نويسن. يا مثلا يه افتخار داره ميشه ايميلا را جواب ندادن. يا خيلی چيزای ديگه که شايد خودتونم ديدين.
البته اين مسئله اصلا يه حکم کلی نيست و کلی هم مثا نقض داره واسه رد کلی بودنش: مثلا ايشون يا ايشون يا ايشون!

محمد

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ

صفحه اصلي
آرشيو
فرستادن نظرات


اسفند 82
بهمن 82
دى 82
آذر 82
آبان 82
مهر 82
شهريور 82
مرداد 82
تير 82
خرداد 82
ارديبهشت 82
فروردين 82
اسفند 81
بهمن 81
دى 81
آذر 81
آبان 81
مهر 81


:برادر عزيزم


دوستان


* به روز شده در 24 ساعت اخير*

آرشيو
 


Email me from HERE:


پاورد باى:

پرشين بلاگ