|
|
نصرا...سکرتر
حالا كه سـكه قلـب خيـليـا سـيا شده
حالا كه شهر شلوغ اينجورى بي صفا شده
|
||||||||||||
|
یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤
نزدیکهای ظهر، درب دانشگاه تهران: :: آقا کجا؟ کارتتون! -: همرام نیست. :: دانشجوی کجا هستی؟ -: فنی :: اسم رییس دانشکدهتون چیه؟ -: دکتر نیلی. :: خب برو. یاد چند سال پیش افتادم. دم در بیمارستان: :: چند سالته؟ -: 7 سال. :: «آب» چند بخشه؟ -: یه بخش. :: خب برو. جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۳ ۱۱:٢٦ ب.ظ || محمددوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۳
خیلی کم مونده تا میلاد موعود. امسال خیلی انتظار این روز رو کشیدم.حالا که فقط چند روز مونده بهش، احساس می کنم آماده نیستم. حس عجیبه. این همه روز منتظر نیمه شعبان بودم، حالا که چند روز مونده بهش احساس میکنم آماده نیستم. می ترسم. حالا فکر کن. یه عمر منتظر یه واقعه هستی. واسه جشن میلاد هم آماده نیستی. چه برسه به واقعه... یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳ ٩:٤٦ ب.ظ || محمدشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۳ ۱٢:٥٠ ق.ظ || محمدشنبه ٦ تیر ،۱۳۸۳ ۱۱:٠۸ ب.ظ || محمدجمعه ٢٩ خرداد ،۱۳۸۳
:: حالا چرا قيافتو اينجورى مىكنى؟ تا حالا هيچ مسئوليتى نداشتى توزندگيت؟ كه حالا با يه كوچولوش اينجورى شدى؟ -: مسئوليت كوچيك و بزرگ نداره. تازه الان مسئوليتم خيلى هم بزرگه. از آدماى لوده هم بدم مياد. كه هيچى رو تو زندگيشون جدى نمىگيرن. :: جدى بگير. ولى حالا چرا قيافتو اينجورى مىكنى؟ هميشه وقتى يه چيزى رو جدى مىگيرى اين شكلى ميشى؟ چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۳
اين روزها كار شيعيان شده خطبه جهاد مولا را خواندن و حسرت خوردن. دلمان گواه است كه تا ظهور دولتش اندكي بيشتر نمانده است. و همين دل است كه مى گويد تاب تحمل همين اندك را هم ندارد. مي داني! در اين فكرم كه دنيا از اين بيشتر هم مي تواند غرق ظلم شود؟ یکشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸۳
حتى وقتى آدم اساسى افسرده و بدبخت! هم باشه، خيلى راحت مى تونه بخنده. يه كار خيلى راحت كه ميشه كرد اينه. سه نفر. مثلا سه تا داداش. دو نفرشون به هم خيره ميشن و يكى ديگه سعى ميكنه اين دو نفر رو بخندونه. هر كى زودتر خنديد باخته. اين موقع ها هرچى هم كه افسرده باشى به كوچترين تيكه ميخندى. چند روز پيش. در عرض چند دقيقه انقدر همين جورى خنديدم كه خيليا تو چند ماه هم انقدر نمى خندند. پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۳ ۱۱:٤۱ ب.ظ || محمد |
|||||||||||||
|
|||||||||||||
